داستان راستان (1)

یکی بود , یکی نبود. روزی روزگاری یه دونه پنیس بود که خیلی غمگین بود. همش می نشست فکر میکرد که چرا خدا اوونو اینقدر کوچولو درست کرده. تازه بیشتر غصه اش می شد وقتی می دید که صاحبش دیگه با ریخت و قیافه اوون حال نمی کنه. یاد روزهای بچگی اش , اوونروزایی که بهش می گفتند فوفول (!) و لامصب تو همه بازیها هم شریک بود , خاله بازی , دکتر بازی , (نقطه چین) بازی …  درد دلشو تازه می کرد .حالا که   سنی ازش گذشته بود و  حتی  اسم شناسنامه ایی هم عوض شده بود بازم احساس فوفولی می کرد. یه وقتایی که نگاه همسن و سالاش می کرد بیشتر از خودش بدش میومد. مدتها بود که دیگه فیلم مستهجن هم نمی دید تا یه وقت فکر خودکشی به سرش نزنه. تا اینکه یه روز تصمیم گرفت که این درد را درمان کنه. رفت سراغ انواع کتابها و منابع مختلف. به تمام تبلیغات ماهواره ایی زنگ زد. تو اینترنت سرچ کرد , حتی تو فیس بوک هم یه صفحه واسه خودش باز کرد و همه دوستایی را که فکر می کرد پنیسی(!) هستند  add کرد. یه وبلاگ هم زد که همون روز اول فیلتر شد البته.

یه دوست دماغو داشت که تازه عمل زیبایی کرده بود ,  بهش پیشنهاد داد که اوونم بره و جراحی پلاستیک بکنه. پنیس کوچولو تعجب کرد. یعنی چی؟ دماغو بهش گفت : عمه سینه و دایی شکم را یادت میاد؟اوونا هم همین عمل را کردند و الانشم تازه خیلی خوشگل شدند. پنیسک پیش خودش گفت پس چرا تاحالا به فکر خودم نرسیده بود.. اینو گفت و به سرعت سراغ دکتر متخصص جراحی های زیبایی پنیس رفت. وارد مطب که شد. غلغله بود. انواع و اقسام پنیس ها تنها یا با همسرانشان منتظر نشسته بودند.همه جوره بود.  از چشم کور گرفته تا گردن شکسته. بعضی ها قوز داشتند. بعضی ها کج و معوج بودند.  بعضی ها شون همینجوری یهو گریه می کردند. بعضی ها که اصلا اشکشون خشک شده بود.بعضی هاشون انگار که تو خواب ابدی مونده باشند و هیچ کس نمی تونست بلندشون کنه. حتی یکی اشون هم که ظاهرا با اسید سوخته بود. البته خودش می گفت اسید.یه عده هم که ظاهرا سرطان داشتند و دکترها جوابشون کرده بودند و حالا به انتظار سرنوشت تلخ خود بودند.

پنیس وقتی این صحنه ها را دید تو فکر فرو رفت. باورش نمی شد این همه پنیس بیمار و معلول وجود داشته باشه. حتی قبل از اینکه برسه مطب , تو بانک داشت به این موضوع فکر می کرد که چقدر خوبه که اوون یه پنیسه و هرجا که دلش خواست حواله می شه . اما حالا می دید که بیشتر اینا همش در حد حرفه! . وقتی که به خودش اوومد کنار میز منشی مطب بود. خانوم منشی که سرش تو کامپیوتر بود و معلوم نبود چیکار داره میکنه بدون اینکه سرشو بیاره بالا پرسید: نوبت دارید؟- اوومدم نوبت بگیرم. –

-مشکل؟

(مشکل؟ آخه  مشکل من مادر مرده  هم شد مشکل؟) پنیس همینطور که داشت این حرفها را با خودش می زد رو به خانوم منشی کرد و گفت» خیلی عذر میخوام خانوم. اما من مشکلم را فقط به اقای دکتر می تونم بگم. با گفتن این جمله  , خانوم منشی سرش را بالا اورد تا جواب این جسارت گستاخانه پنیس را بده که همچی که چشمش بهش افتاد پشیمون شد و یه پرونده از کشو دراورد و مشخصات پنیس را پرسید و برای یه هفته دیگه بهش نوبت داد.

(بقیه این ماجرا را هفته دیگه  در همین مطب  می خوانیم)

پ. ن : خبردار شدیم که الحمدالله الرب العالمین , این وبلاگ هم در یک فیلترینگ فله ایی به افتخار فیلتر شدن نائل امد. بدینوسیله ضمن هشدار به برادران فیلترمند , مسئولیت  عواقب انسداد مسیر خروج یک مثانه بیقرار به عهده ایشان است. (درضمن تا رفع فیلتر هم مطب تعطیل است.!  آخیییییش! مونده بودم تا یه هفته دیگه چجوری بنویسمD: )

Advertisements

کفر چو منی گزاف و آسان نبود..

پس از ارزوی قبولی طاعات و عبادات همه مسلمین جهان و حومه , پیرو مطالب پست قبل هر چند که شخصا خودم را متعهد به دادن هیچ گونه توضیحی بابت امورات شغلی ام به هیچ کس جز اهل فن نمیدانم ( واین را قویا به همه دوستان عزیز هم توصیه میکنم), صرفا جهت روشن شدن پاره ایی از ابهامات که احیانا در ذهن برخی از خوانندگان محترم این نوشته ها شکل گرفته , ذکر نکاتی چند را ضروری میدانم.
اول اینکه به دوستانی که نگران جان بیمار تحت الذکر بودند که گویی بنده ناآگاهانه در گلوی ایشون سرب داغ ریختم و یا ناغافل زده ام و ائورت اش را قطع کردم به عرض برسانم که ایشان سالم تر از بنده و در منزل مرتبا دعاگوی این حقیر هستند
دوم اینکه همانطور که عرض شده بود بیمار با شکایت خونریزی ادراری مراجعه کرده بود که علت ان هم پروستات حجیمی بود که علیرغم عمل های قبلی عود کرده بود و ریخته شدن حتی یک قطره از خون ایشون هیچگونه ارتباطی به تجویز آمپول دیکلوفناک نداشت و ندارد و نخواهد داشت! و اصولا در روند درمان ایشان هیچ کس مرتکب هیچ گونه قصور پزشکی نشد و با اقدامات لازم با تنی سالم و روانی شاد مرخص شدند و شاید تنها تقصیر موجود متوجه نحوه نگارش و شرح ماوقع ماجرا بوده است.
در پایان خانوم یا اقایی که بنده را متهم به بی وجدانی می کنید اگر مایل باشید شماره تماس همان بیمار را خدمتتان بدهم تا خودشان برایتان وجدان را تعریف کند ..واقعا کی بی وجدان است؟ من یا شمایی که نا اگاهانه و بی رحمانه قضاوت میکنید؟

و امـــــــــــــــــــــــــــــا ….

فرض کنید که یک جراح تصمیم به عمل جراحی شکم بر روی بیماری که سابقه جراحی های متعدد شکمی دارد می گیرد. با توجه به وضعیت خاص بیمار و به هم ریختگی آناتومیکی و چسبندگی های وسیع از جراحی های قبل , قسمتی از روده مریض هپلی هپو می شود که نیاز به مداخله جدید دیگری پیدا می کند.
در مثال دیگر فرض کنید که یک پرستار گوگولی مگولی به جای داروهای ضدفشار خون به بیمار مثلا قرص ویتامین میدهد و سپس با متوجه شدن اشتباه خود اقدام به اصلاح داروی تجویزی میکند و بیمار با سلام و صلوات بدون اینکه ضرری ببیند به درمان خود ادامه میدهد.
دست آخر فرض کنید که پزشکی خط بسیار زیبای ناخوانایی دارد و پرستاران برای فهم دستورات پزشک مچبور میشوند تا مرتبا گردهمایی کنند و برگه دستورات را دست به دست کنند تا بلکه بتوانند مکاشفاتی اردستخط اقا یا خانم دکتر بعمل اورند و صدالبته کسی هم جرات تذکر و یارای پرسیدن از پزشک مربوطه را ندارد! و هر کسی به ظن خود شد یار من نسخه بیمار را می پیچد..
خطای پزشکی
بیشترین تعریفی که از خطاهای پزشکی در سطح جهان رایج شده است تعریفی است که کمیسیون مشترک سازمانهای مراقبت سلامت امریکا-اJCAHO- ارائه کرده مبنی بر اینکه , خطای پزشکی یک عمل ناخواسته است که در نتیجه غفلت یا سهل انگاری می باشد و یا به نتیجه مطلوبی منجر نمیشود..اما
ایا این تعریف کامل و جامع هست؟ در مثال اول اگه همه جراح های دنیا را هم جمع کنی و بخواهی بدانی که آیا خطایی صورت گرفته یا نه مطمئن باشید که قریب به اکثریت جواب خواهند داد نه! چرا که به زعم آنها پزشک با محاسبه درست و با علم و آگاهی بیمار را جراحی کرده و چنین اتفاقاتی در حین جراحی اجتناب ناپذیر است و طبق تعریف JCAHO پزشک خطایی انجام نداده است.
در مثال دوم چطور؟پرستار با تصحیح فوری داروها از وقوع یه فاجعه برای بیمار جلوگیری کرده است.یعنی به هر حال نتیجه کار رضایت بخش بوده.اما ایا این به این معنی است که ایشون مرتکب خطایی نشده؟
به باور مولفین تحقیقی که در پیش رو دارید بهترین تعریف خطای پزشکی , عمل یا تصمیمی است که با استانداردهای مراقبت سلامت مطابقت نداشته باشد.و این استانداردها همان اعمال منطقی و تصمیمات حساب شده ای است که مسوولین مراقبت سلامت با توجه به شرایط و مقتضیات باید انجام دهند و همه ما میدانیم(اگر هم نمیدانستیم حالا بدانیم!) که این حق مسلم بیماران است که از مراقبت های اعمال شده در حفظ سلامتشان به شکل استاندارد بهره مند شوند
حال اگر به مثال های فوق برگردیم میبینیم که پزشک جراح با وجود اینکه روده بیمار را زخمی کرده است , خطایی مرتکب نشده است در حالیکه خانوم پرستار علیرغم اینکه بیمار متضرر آسیبی نشده , اما در مراقبت از بیمار کوتاهی کرده است. به زبان ساده تر , بیشتر خطاهایی که در پزشکی رخ میدهد منجر به آسیب نمی شوند و بیشتر آسیب هایی که بوجود میاید بعلت خطای پزشکی نمی باشد
حال می پردازیم به اینکه اصلا جرا و چگونه یک پزشک مرتکب خطای پزشکی می شود؟
تا همین قرن گذشته باور عمومی بر این بود که هر آسیب یا صدمه ایی که بیمار متحمل شود در نتیجه انجام یک کار بدون دلیل (همون بدون اندیکاسیون خودمانی) بوده و مقصر این اشتباه هم فقط یک نفر بوده و این بیچاره هم در اکثر مواقع به عنوان فرد بی مسئولیت , کم سواد و بدون حس دلسوزی معرفی میشد! ولی از انجا که افتاب همیشه پشت ابر نمی ماند این باور در دهه های اخیر دستخوش تغییرات شد و نتایج تحقیقات اشکار ساخت که حتی افراد باسواد , مسئوول و دلسوز نیز مرتکب خطا میشوند
همه ما تخلفات متعدد پزشکی را بخصوص در رشته های جراحی را در حوادث روزنامه ها خوانده ایم یا شنیده ایم.و در اغلب موارد هم انگشت اتهام را به سوی جراح نشانه رفتیم. اما واقعیت این است چنانچه در یک عمل جراحی , اشتباهی صورت بگیرد بسیاری از افراد دست اندر کار هم به نوعی مرتکب خطا شده اند و این بسیار ناگوار است که تنها پزشک جراح مقصر اشتباه خوانده شود در حالیکه بیمار قبل از معاینه جراح برای عمل اماده شده است.
در تحقیقات اخیر روشن شده است که اغلب خطاهای آسیب زای پزشکی در نتیجه نقص در ساختار سیستم می باشد (مثال دستخط ناخوانا را بیاد بیاورید) . مهمترین دستاورد این تحقیق برداشته شدن همه بار گناه از روی دوش فرد و مقصر شناخته شدن کل مجموعه در ارتکاب خطا هست.
حال در صورت بروز خطا چه کسی پاسخگو هست؟
طبق قوانین اخلاق پزشکی در صورتی که خطایی رخ دهد باید خطا بصورت واضح , درست و آشکار بیان شود. بند 8-12 قانون اخلاق پزشکی انجمن اخلاق پزشکی آمریکا بیش از 20 سال است که صریحا خود را متعهد میداند وضعیت سلامت بیماران خود را از آسیب هر تصمیم اشتباهی در امان دارد و در صورت وقوع هرگونه خطایی انان را آگاه سازد. افشای صادقانه خطا باید بگونه ایی باشد که خدشه ایی به اعتماد بین بیمار و پزشک وارد نشود.
به علت اینکه امروزه بسیاری از بیماران در مورد اینکه ایا در معرض اسیب های ناشی از خطاهای پزشکی هستند یا نه سووالی نمی پرسند , بسیاری از خطاهای پزشکی هم افشا نمی شوند و دلیل آن هم عبارت است از 1- ترس از شکایت بیمار از پزشک 2-خدشه و ضربه ایی که به شخصیت و عزت نفس پزشک در صورت افشای خطا وارد خواهد شد. در مطالعه ایی که در طی سه سال اخیر در این مورد صورت گرفت نشان داده شد که اغلب پزشکان خطاهای خود را به هر صورت توجیه می کنند و به همین خاطر دلیلی برای افشای خطای خود نمی بینند. بعنوان مثال در صورت بروز خطا ممکن است آن را به نحوی تغییر داده که به شکل حاصل یه پیشامد یا یه اتفاق در حین درمان یا یه تجربه که به رشد و یادگیری علم کمک کرده است , مطرح کنند.
از سوی دیگر وقتی از بیماران سووال شود که ایا مایلند در مورد خطاهایی که ممکن است در حین درمان انها بروز کند اگاه شوند که اغلب پاسخ مثبت دادند و بیان کردند که هرچقدر خطا آسیب رسان تر باشد خواستار دلیل و توضیح بیشتری در مورد بروز آن هستند. و این خلاف آن چیزی است که پزشکان می خواهند.
نتایج تحقیقات اخیر نیز نشان داده است که آشکار ساختن خطاهایی که منجر به آسیب بیمار می شود از حجم پرونده های شکایت حاصل از طبابت اشتباه کاسته است.علت ان هم این است اغلب کسانی که بدلیل خطای پزشکی دچار آسیب شده اند وقتی از نحوه خطا مطلع شدند از آن می گذرند و عکس العملی نشان نمی دهند و اگر هم اقدام به شکایت کنند , اغلب دادگاهها سعی به جلب رضایت و حل مسالمت امیز مساله میکنند
افشای صادقانه خطاها از روند صعودی آن در جوامع پزشکی جلوگیری خواهد کرد..

تولدت مبارک

امروز بعد از 10 روز بستری در بخش , با پوشیدن لباس مهمانی برای اتاق عمل به ضیافت کارد و چنگال های جراحی رفت.روحیه مریض علیرغم اینکه خونریزی امانش را بریده بود , تحسین برانگیز بود یا اقلاً اینجور وانمود می کرد. به هرحال امروز روز تولدش بود و ظاهراً همسر و فرزندانش هم مقدمات جشن مختصری را برای ورود به 45 سالگی اش فراهم کرده بودند.
10 روز پیش از این با رنگی کاملا پریده و زرد و تقریبا بی حال بر روی دستان تنها پسرش که سراسیمه پزشک را برای کمک فریاد میزد به اورژانس آمده بود.بعد از اقدامات اولیه کاشف بعمل آمد که ماه قبل به دلیل سنگ های شاخ گوزنی کلیه , زیر تیغ جراحی رفته و حالا با شکایت خونریزی وسیع ادراری مراجعه کرده بود.
نتایج بررسی های اولیه نا امیدکننده بود. در اولین جلسه سیستوسکوپی , تغییرات مشکوکی در دیواره مثانه مشاهده شد؛ با توجه به شرایط بالینی بیمار احتمال و جود یک سرطان قوت گرفت. تا حدی که آماده سازی افکار عمومی همراهان مریض در دستور کار قرار گرفت.اما پس از انکه گزارش پاتولوژی که مبنی بر وجود تنها یه التهاب خفیف در دیواره مثانه بود , خط بطلانی بر احتمالات قبلی کشید,بلافاصله فاز دوم بررسی ها اجرا شد؛ مشاوره های متعدد , درخواست آزمایش های مختلف و انجام تصویربرداریهای لازم و همزمان با این اقدامات و با توجه با اظهارات قابل تامل بیمار حاکی از خون ریزیهای مشکوک ادراری در ازای هر حرکت , برای بار دوم بیمار روانه اتاق سیستوسکوپی شد. در حین معاینه مشاهده شد که با هر فشار سطحی بر روی کلیه , خون است که به داخل مثانه پمپاژ می شود..
بدین ترتیب بیمار بار دیگر کاندید عمل جراحی شد.اما مانع بزرگی بر سر راه قرار داشت و آن هموگلوبین مریض بود که علیرغم دریافت مکرر انواع فراورده های خونی و داروهای لازم , بطرز لجوجانه ایی از عدد 7 بالاتر نمی رفت و فرصت های حیاتی عمل جراحی یکی پس از دیگری از دست می رفت… وضعیت بحرانی بیمار بیش از این درنگ را جایز نمی دانست و امروز مریض راهی اتاق عمل شد..
پوست دریده شد , چربی ها سورانده شد , لایه های عضله یکی پس از دیگری کنار گذاشته شد , عروق و عناصر موجود که توسط نخ های جراحی هرکدام به یه کلامپ آویزان بودند مانند عروسک های خیمه شب بازی جابجا می شدند.زمان به شکل هراس آوری سپری می شد , کوچکترین اشتباه به قیمت جان بیمار تمام میشد. کلیۀ مجروح که در میان دلمه های خون مدفون مانده بود بیرون کشیده شد. عملیات مرحله به مرحله با دقت و استرس خفه کننده ایی به پایان خود نزدیک میشد که ناگهان ورق برگشت..فشار مریض با سرعت مرگباری سقوط کرد,الارم بی وقفه ست بیهوشی یک لحظه آرام نمی شد. آمپول ها خالی و پر میشدند.سرم ها و کیسه های خون هر چی در توان داشتند بکار بردند ,ساکشن با تمام قدرت کار میکرد , هیچ کس آرام و قرار نداشت , ثانیه ها بیرحمانه از پی هم می گذشتند.3 جراح دیگه هم به بالین مریض فراخوانده شدند. میدان عمل فقط خون بود و خون..پس از مدتی آژیر اتاق خاموش شد..عزراییل ماموریت خود را انجام داده بود..دیگه هر تلاشی مذبوحانه بود..حالا ترس و اضطراب جای خود را به بهت و حیرت داده بود..برای اولین بار بود که مرگ ناباورانه یک بیمار را بروی تخت اتاق عمل میدیدم. برای اولین بار از خون سیاه شده روی دستکش هام وحشت کردم. برای اولیت بار حقارت جراحی را در اتاق عمل حس کردم.. چهره پسرش میاد تو ذهنم. تمام این مدت لحظه ایی بالین پدرش را ترک نکرد.تمام داروهای وریدی پدرش را خودش تزریق میکرد. حتی این اواخر شستشوی مثانه اش هم خودش انجام میداد.هر وسیله یا دارویی که می خواستیم به سرعت فراهم میکرد که مبادا دیرکردش به سلامت پدرش لطمه ایی بزند.. وقتی که اساتید و سال بالایی ها به اتاق استراحت رفتند برای اولین بار بود که باید خبر فوت بیمار را به همراهای منتظر در پشت در اتاق عمل را میدادم . وقتی پسر جوانش ازم پرسید دکتر عمل تموم شد؟ می خواستم بگم مریض و عمل با هم تموم شد..ولی همانجور که کلاهم را برمیداشتم جواب دادم صبر کنید الان استاد میاد خودش خبر میده.و به سرعت محل را ترک کردم..نمیدونم شاید هم فرار میکردم..
صدای ضجه و شیون همسر و دخترش در راهروی بخش میپیچد. آخه ناسلامتی امشب تولد مرد خونه اشون بوده….تولدت مبارک

تشخیص افتراقی

image0008

این عکس به هیچ عنوان جنبه تزیینی ندارد و کاملآ واقعی است

 

بیمار یه آقای محترم 65 ساله(!) با ظاهری مرتب و وموجه با شکایت  اصلی درد شکم مراجعه کرده بود.رزیدنت سال یکی جراحی که سرش خیلی شلوغ بود بعد ازمختصر معاینه ایی  و شرح حالگیری مختصر تری  در حد حالتون چطوره  ,غیر از یه ورقلنبگی خفیف شکمی در ناحیه تحتانی چپ  چیز زیادی دستگیرش نمیشه.با تصور اینکه از اوون درد های  وقت تلف کننده شکمه که هم وقت خودش و هم سایر بیمارهای اورژانس را می گیره واسه اینکه خدمتی هم به مریض کرده باشه  زحمت می کشه و  درخواست یه سونوگرافی شکم هم میده و میره سراغ مریضای دیگه..بعد از چند لحظه  رزیدنت اشعه یا همون رادیولوژی سراسیمه با موهای سیخ شده و آشفته دوان دوان خودش میاد اورژانس و میگه به جون مادرش تو کل حیاتش همچین چیزی ندیده.رزیدنت جراحی که  بجاش خوشحال شده بود که پس  چبز خاصی(!) نیست و میتونه مریضو با وجدان راحت مرخص کنه   به مریض تلقین می کنه(!)  که ببین پدر جان  این دردی که می گی همچین هم درد نیستا؟ مگه نه؟ما هم   تا ببینیم چیه کار داره حالاها, تو هم که الحمدالله  مشکل دیگه ایی نداری  پس بهتره الان بری خونتون مسواک بزنی بعد  بخوابی و صبح بیا درمانگاه.همین موقع  مریض به حرف میاد و آروم میگه:ببخشید آقای دکتر.من یه عرض کوچیکی داشتم خدمتتون.دکتر هم که سرش خیلی شلوغ بوده با عجله می گه زود بفرمایید پدرجان.من کار دارم الان.بعد اون آقای محترم آروم سرشو میاره نزدیک گوش دکتر و به آهستگی میگه..ببخشید.جسارت نباشه..بنده یه چیزی رفته تو کونم//دکتر که یهو شوکه میشه بر می گرده و بهش می گه چی فرمودید؟مریض دوباره میگه: عرض کردم خدمتتون..بنده یه چیزی رفته تو کونم..//رزیدنت جراحی که خیلی بهش بر خورده بود بهش میگه:پدرجان حجالت نمی کشی با این سن و سالتون منو مسخره می کنی؟ مریض با قیافه ایی که  دیگه آشفته شده بود .جواب داد..نه بخدا.به جون خودم.دروغ ندارم که. راست میگم..یه چیزی رفته تو کونم..رزیدنت جراحی که  کم کم  شک کرده بود  که انگار یه خبرایی هست سال بالایی هاش را خبر کرد. .مریض آماده شده بود واسه معاینه  چندش آور آنال…سال بالایی انگشت را  کرد تو مقعد مبارک , انگاری که دستش خورده باشه به ژنراتورهای برق شهری خشکش زد.. با  قیافه بهت زده در حالیکه هنوز انگشتش اوون تو بود برگشت و به همه ما یکی یکی نگاه کرد..همون حالت از من پرسید دکتر جان. احیانا پروستات پروتزی هم داریم؟!..به هر حال مریض دیشب رفت اتاق عمل و عین بچه که از شکم ننه میاد بیرون اوون جسم اجنبی هم از ماتحت آقای محترم به سلامتی اوومد بیرون..یه عدد قوطی اسپری خوشبو کننده هوا..دیگه وقت نکردم یا بهتر بگم روم نشد بپرسم جریانش چی بوده-احتمالا مستراح خونشون همیشه بو میداده خواسته یه فکر اساسی کنه یا-وقتی می گوزیده دوست داشته که عطر ساز می شد.البته هیچ کس هم  دوست نداره فکر کنه که  قوطی اسپری  وسوسه انگیز بوده..

به کدامین گناه..

اولین بار هفته پیش دیدمش تو راهروی بخش. یه دختربچه 12 ساله, که همیشه قبل از شروع ویزیت صبحگاهی در هیاهوی پر سرو صدای بخش گوشه ایی آرام و ساکت می ایستاد.همیشه هم با یه نگاه غمگینی تو سیاهی چشماش؛ که حالا دیگه در پف آلودگی ناشی از نارسایی مزمن کلیه هاش کم سو شده بودند.. مزمن با تمام تلخی هاش.اوونقدر طولانی که حتی دیگه از یاد هم بری.تو این یه هفته غیراز یه دختر بزرگتر از خودش ندیدم کسی همراهش باشه…وقتی که دیدم تو اون تنه نحیف و کوچیکش اوون همه لوله گذاشتند دلم به حالش سوخت …وقتی یادم میومد که واسه تثبیت کردنه هر کدوم از اوون لوله ها چند بار سوزن تو تنش کردند خودم  تمام بدنم درد می گرفت.به خودم گفتم الان خیلی از هم سن و سالاش تومدرسه کیف و کتاب بغلشونه و این طفل معصوم دوساله که از این  بیمارستان به اوون  بیمارستان با این لوله ها و کیسه ها میخوابه و بیدار میشه..

امروز که می خواستم پانسمانش را عوض کنم با اینکه خیلی سعی می کردم به آرومی اوون چسب های لعنتی را از روی  پوست نازک تنش جدا کنم وقتی صدای ناله های آرومش را می شنیدم انگاری داشتند پوست خودمو می کندند.تصمیم گرفتم با یه تیغ بیستوری کارو یه سره کنم وهمه گازها و چسبها را با تیغ ببرم.وقتی شروع به بریدن کردم سعی کردم با حرف زدن باهاش حواسشو پرت کنم تا کمتر درد بکشه.اما غافل از اینکه حواس خودم پرت شد… و ناگهان زدم و لوله ی نفروستومی را قطع کردم.. ..باورم نمی شد.شوکه شدم.صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنیدم.تمام تنم عرق کرده بود.آب دهنم خشک شد..نگاه دخترک کردم…با صدایی لرزون و آروم در حالیکه می شد فریاد ترس را توش شنید ؛  پرسید:..قطع شد..؟.مونده بودم چیکار کنم..فقط داشتم خودمو سرزنش می کردم. علیرغم میل باطنی ام ,مجبور شدم سال بالایی را خبر کنم..می دونستم خیلی عصبانی خواهد شد اما کاریش نمی شد کرد دیگه.وقتی اوومد همونطور که انتظار داشتم  با همون حالت ازم خواست که خودم دوباره لوله را جای گذاری کنم و اضافه کرد که اگه نفروستوم کار نکنه دوتا کشیک اضافه با یه هفته محرومیت از اتاق عمل جریمه این حواس پرتی خواهد بود..

لوله را گذاشتم. سوچور زدم..فیکس کردم..نفروستوم هم کار کرد..اما تموم اوون مدت دخترک آخ هم نگفت..باورم نمیشد..من حتی واسه اینکه کمتر سوزن وارد تنش کنم بی حسش هم نکردم..شاید او هم تو اوون لحظه دلش به حال من سوخت و نخواست که با جیغ و داد و گریه های بچگانه گندی که زده بودم را بیشتر کنه.

شاید هم  اینقدر تو این چند سال کوتاه زندگی اش  درد کشیده بود که دیگه  اشکی واسش نمونده بود که بخواد گریه کنه..