مرهم توهم بر زخم واقعيت

صبح روز تعطيله، دو روز تعطيلي پشت سرهم، هميشه از روزهاي تعطيلي طولاني يه جورايي واهمه داشتم. ترس از اينكه نكنه تو اين تعطيلي ها اتفاقي واسه يكي از مريضام بيفته و بخاطر دردسترس نبودن خيلي چيزا، قضيه حاد بشه، صبح با صداي زنگ تلفن از خواب بيدار شدم، گوشي جديدي كه خريدم  واسه دوسيم كارته بودنشه. يه سيم كارتش مخصوص بيماران ، با صداي زنگ مخصوص. كه هر بار ميشنوم ناخوداگاه ميگم ؛ maybe there is something wrong..اول صبح كه اين زنگ مخصوص بصدا دراوومد تو تختخواب گفتم ياخدا، كدوم بيماريه كه روز تعطيل اول صبح ، مشكل پيدا كرده.  خيلي زنگ نخورد. شايد زود قطع كرد چون پشيمون شده بود، بعد از مدتي رفتم بالاسر گوشي و چك كردم ديدم طبق معمول شماره ناشناس و طبعا از بيمارانم بود، مردد بودم كه بزنگم بهش يا نه و همچنان كه با اين وسوسه درحال جدال بودم  ، مجددا همون شماره تماس گرفت و درحاليكه لبخند پيروزي برصورتم بود جواب دادم و متوجه شدم از همراهان بيماري ست كه مداركش نزد من باقي مانده بود و جوياي ان بود، همينكه فهميدم موضوع سلامت به خطر افتاده ي بيمارانم نيست نفس راحتي كشيدم و بعد از پاسخگويي به وي ،خدارا صدهزار بار شكر كردم كه روز تعطيلم خراب نشد و بعد از ان با ارامش عميقي به رتق ر فتق امور خانه پرداختم. گذشت تا اينكه ساعتي بعد مجددا همان زنگ مخصوص بيماران بصدا درامد، باز همون ياخداي اتوماتيك وار كه بعد از هر بار زنگ در دلم تكرار ميشه،، نگاه شماره كردم و ايندفعه پيش بيني كردم قطعا براي تبريك يا يه امر غيرضروري ديگه هست تا خداي ناكرده مشكل خود بيمار..وقتي بيمارانم انسوي خط خودشان را معرفي ميكنند، با اسكن لحن و اهنگ كلامشان تا حدود زيادي به منظور درخواست يا سوال احتمالي انها پي ميبرم، وقتي كه ابتداي مكالمه را با احوالپرسي و تشكر و عذرخواهي بابت تماس صرف ميكنند، ميفهمم كه علت تماس خيلي نگران كننده نيست و صرفا يه سوال يا مشاوره طبي خواهد بود، اما وقتي بلافاصله ميرند سراصل موضوع ، يعني فوريت مشكل! و بدنبال ان استرسي هست كه به من وارد ميشود و خلاصه با همين پيش فرض ها، امادگي لازم را براي نحوه ي پاسخدهي بدست ميارم. در تماس صبحگاهي دوم وقتي در حين سلام و احوالپرسي ،لحن و اهنگ كلام بيمار را مطابق معمول روانكاوي ميكردم تا قبل از بيان هدف اصلي از تماس، بتوانم خوش خيم يا بدخيم بودن انرا حدس بزنم، حس خوبي از اهنگ كلام نگرفتم! و وقتي خودش را پدر يكي از بيماراني كه قبل از عيد عمل  بيضه نزول نيفته كرده بودم معرفي كرد بيشتر نگران شدم كه چه اتفاقي ميتواند افتاده باشد كه صبح روز تعطيل بعد از چهار ماه ،با من تماس گرفته باشد. طنز تلخ ماجرا انجاست كه تو اين مدت گاهي به اين بيمار فكر ميكردم كه خداراشكر باتوجه به اينكه جزو اولين عمل هاي بقول معروف دهن پركن  بود با موفقيت انجام شد و اگرخدايي ناكرده دچار عارضه ايي ميشد چقدر ميتوانست به اعتماد به نفسي كه به سختي بدست مياوردم اسيب برساند و حتي بيشتر از اوون خداراشكر ميكردم كه بين اوون همه تماس هاي فراواني كه بيماران بطور روتين بعد از عمل ميكردند هيچكدوم اين بيمار نبود و همين باعث قوت قلبم ميشد كه عمل به اوون ظرافتي و حساسي را بخير گذرونيدم و ساير  تماس ها كه ديگه چيزي نيست!، و حالا من بودم و صداي پشت خط كه از من ميپرسيد كه بيضه ي عمل شده ي فرزندش بطور مشكوكي سرجاي اش نيست!!#٪‏^@&$»… در ابتداي مكالمه كه خودش را پدر اوون بيمار معرفي ميكرد و باتوجه به روانكاوي صوت كلامش ، احتمال هر خبر بدي را ميدام جز اينكه بشنوم بيضه ي عمل شده سرجايش نيست!! در كسري از ثانيه، بدترين سناريوهاي وحشتناك در ذهنم نقش بست كه حتي به مخيله ي ماهرترين فيلم نامه نويسان ژانر وحشت جهان هم نميرسيد. سعي كردم بر اعصاب خودم مسلط باشم. بوضوح پيدا بود خود پدر هم از بيان چيزي كه گفته بود نگران بود مخصوصا انجايي كه عنوان كرد شايد خودش توهم زده باشه !، شايد هم اره، چراكه ميتوانست تا روز كاري صبر كنه تا فرزندش معاينه بشه . شايد هم اوونقدر نگران بود كه فقط منتظر يه پاسخ ارام كننده از من بود. ولي من انقدر شوك زده شده بودم كه حتي يه لحظه هم فكر نكردم بيمار را با اراجيف و خزعبلات كه چيزي نيستا،نگران نباش  و مشكلي نيست ارام كنم،چرا مشكلي نباشه، بود، هست، بي خيال شهرت و اعتبار، . در همان حالت بهت و حيرتي كه بودم وقتي ازم پرسيد ايا ممكنه دوباره بيضه رفته باشه بالا، شجاعانه ترين جواب عمرم را دادم كه بعله، ممكنه.

Advertisements