I have a dream

اینجا هر بار که از جلوی سفارت امریکا رد می شدم , ناخود اگاه دستهام را تو جیبم مشت می کردم و دو سه تا مرگ بر امریکا می گفتم و با لذت کودکانه از اینکه امریکا را خورد و خاک شیر کردم!  سوت زنان  به راهم ادامه می دادم. تا اینکه ورق برگشت و یه روز دیدم در سفارت امریکا هستم. وقت مصاحبه ساعت 7:30 صبح بود و ده دقیقه  زودتر رسیدم. صف درازی هم اوونجا بود. بهم برخورد که اینا زودتر از من اوومدند. ته صف وایسادم. مامور جلوی درب سفارت اوومد سرصف  و یه چیزایی به عربی گفت. نفهمیدم چی گفت. ولی همونقدر کافی بود که   sorry sorry کنان برم سر صف و بگم ببخشید من متوجه نشدم چی گفتید! و البته هم دیگه برنگشتم سرجام. پس از بازرسی بدنی در حالیکه انتظار توهین ها و حرفهایی که در مورد کارمندان سفارت های خارجی می زدند داشتم , با سلام و صلوات وارد بخش کنسولی شدم. تو صف بانک بودم که یهو درب باجه بانک باز شد و اقایی کرواتی هراسان که گویا پول کم اورده بود از دیگران ملتمسانه تقاضای یه 10  دلاری  کرد. همه هاج واج نگاهش می کردند. پوزخندی زدم و تو دلم گفتم آخه مرد حسابی تو حتی پول های تو جیب ات هم نشمردی پاشدی اوومدی اینجا و بعد به خودم گفتم به تو یکی که عمرا ویزا بدند..نوبت من شد. رفتم تو یکی از اوون باجه ها. یه خانوم سیاه پوست  پشت باجه نشسته بود. نمی دونم مال حبشه بود یا از جاماییکا اوومده بود.  ازم خواست دستمالی را  که جلوم بود بردارم و صفحه شیشه ایی دستگاهی را که اوون بغل  بود پاک کنم/ اینجا بود که احساس خشم و تحقیر در وجودم زبانه کشید! خواستم فریاد بکشم مرگ بر امریکا و  خودت پاک کن! ولی با خشمی فرو خورده  شیشه ای دستگاه را پاک کردم و حتی خواستم یه تف هم بندازم روش که براق تر بشه ! که خانومه گفت «بسه دیگه پلیز! حالا انگشتاتو بذار روش پلیز» ..

دوباره تو سالن نشستم  . اینبار برای  خود مصاحبه .

بعد از چند دقیقه فراخوانده شدم. وارد باجه که شدم چنان صبح به خیر بلندی گفتم ! که تموم ستون های  سفارت به لرزه در اوومد

اقای officer در ابتدا پرسید چرا می خوام برم امریکا   اینجور جواب دادم : اجازه بدید قبل از شروع یه چیزی بگم

-با لبخند گفت : sure!  ادامه دادم : مالکوم ایکس را که می شناسید؟ همون رهبر ازادیخواه سیاهپوست ها!

باز با لبخند بدون اینکه چیزی بگه سرش را تکون داد که یعنی مثلا فکر کن می شناسم . ؟

باز ادامه دادم. : ایشون یه جمله معروف داره که می گه I have a dream

دیدم چشماش گرد شد. بقیه همکارانش که سرشون تو کار خودشون بود سرهاشون را اوردند بالا و به من خیره شدند.. به خوبی می تونستم حدس بزنم که فضای کنسولی از این همه حضور اطلاعات و معلومات من شگفت زده شده بود.. و بعد با غرور خاصی و لبخند معنی داری خواستم ادامه بدم که آقای officer  گفت : ببخشیدها اما اوون مالکو ایکس نبود.اوون مارتر لوتر کینگ بود! و بعد  قهقه خنده بقیه همکارانش.!..یعنی اگه جاش بود خودم  بلندتر از خودشون می خندیدم !..مونده بودم چه جوری جمع اش کنم. خواستم بگم به جون مادرت اگه یه ثانیه فکر کنی که دریم پریم دارم برم امریکا  .!. فقط خواستم یه چیزی گفته باشم  ! .یاد اوون مرد کرواتی که پول های تو جیب اش را نشمرده بود افتادم.!..

Advertisements