کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را…؟!

دوسال پیش همین وقت ها وقتی ازم می پرسیدند شما ایرانی هستید؟ بی تفاوت جواب میدادم «آره»

پارسال همین وقت ها وقتی ازم می پرسیدند شما ایرانی هستید؟ با افتخار جواب میدادم: «بلی !»

امسال همین وقت ها وقتی ازم می پرسند شما ایرانی هستید؟با اکراه جواب میدم «اوهوم»

می ترسم سال دیگه وقتی همین وقت ها ازم بپرسند شما ایرانی هستید؟ با تاسف  جواب بدم:»نچ..»

Advertisements

I have a dream

اینجا هر بار که از جلوی سفارت امریکا رد می شدم , ناخود اگاه دستهام را تو جیبم مشت می کردم و دو سه تا مرگ بر امریکا می گفتم و با لذت کودکانه از اینکه امریکا را خورد و خاک شیر کردم!  سوت زنان  به راهم ادامه می دادم. تا اینکه ورق برگشت و یه روز دیدم در سفارت امریکا هستم. وقت مصاحبه ساعت 7:30 صبح بود و ده دقیقه  زودتر رسیدم. صف درازی هم اوونجا بود. بهم برخورد که اینا زودتر از من اوومدند. ته صف وایسادم. مامور جلوی درب سفارت اوومد سرصف  و یه چیزایی به عربی گفت. نفهمیدم چی گفت. ولی همونقدر کافی بود که   sorry sorry کنان برم سر صف و بگم ببخشید من متوجه نشدم چی گفتید! و البته هم دیگه برنگشتم سرجام. پس از بازرسی بدنی در حالیکه انتظار توهین ها و حرفهایی که در مورد کارمندان سفارت های خارجی می زدند داشتم , با سلام و صلوات وارد بخش کنسولی شدم. تو صف بانک بودم که یهو درب باجه بانک باز شد و اقایی کرواتی هراسان که گویا پول کم اورده بود از دیگران ملتمسانه تقاضای یه 10  دلاری  کرد. همه هاج واج نگاهش می کردند. پوزخندی زدم و تو دلم گفتم آخه مرد حسابی تو حتی پول های تو جیب ات هم نشمردی پاشدی اوومدی اینجا و بعد به خودم گفتم به تو یکی که عمرا ویزا بدند..نوبت من شد. رفتم تو یکی از اوون باجه ها. یه خانوم سیاه پوست  پشت باجه نشسته بود. نمی دونم مال حبشه بود یا از جاماییکا اوومده بود.  ازم خواست دستمالی را  که جلوم بود بردارم و صفحه شیشه ایی دستگاهی را که اوون بغل  بود پاک کنم/ اینجا بود که احساس خشم و تحقیر در وجودم زبانه کشید! خواستم فریاد بکشم مرگ بر امریکا و  خودت پاک کن! ولی با خشمی فرو خورده  شیشه ای دستگاه را پاک کردم و حتی خواستم یه تف هم بندازم روش که براق تر بشه ! که خانومه گفت «بسه دیگه پلیز! حالا انگشتاتو بذار روش پلیز» ..

دوباره تو سالن نشستم  . اینبار برای  خود مصاحبه .

بعد از چند دقیقه فراخوانده شدم. وارد باجه که شدم چنان صبح به خیر بلندی گفتم ! که تموم ستون های  سفارت به لرزه در اوومد

اقای officer در ابتدا پرسید چرا می خوام برم امریکا   اینجور جواب دادم : اجازه بدید قبل از شروع یه چیزی بگم

-با لبخند گفت : sure!  ادامه دادم : مالکوم ایکس را که می شناسید؟ همون رهبر ازادیخواه سیاهپوست ها!

باز با لبخند بدون اینکه چیزی بگه سرش را تکون داد که یعنی مثلا فکر کن می شناسم . ؟

باز ادامه دادم. : ایشون یه جمله معروف داره که می گه I have a dream

دیدم چشماش گرد شد. بقیه همکارانش که سرشون تو کار خودشون بود سرهاشون را اوردند بالا و به من خیره شدند.. به خوبی می تونستم حدس بزنم که فضای کنسولی از این همه حضور اطلاعات و معلومات من شگفت زده شده بود.. و بعد با غرور خاصی و لبخند معنی داری خواستم ادامه بدم که آقای officer  گفت : ببخشیدها اما اوون مالکو ایکس نبود.اوون مارتر لوتر کینگ بود! و بعد  قهقه خنده بقیه همکارانش.!..یعنی اگه جاش بود خودم  بلندتر از خودشون می خندیدم !..مونده بودم چه جوری جمع اش کنم. خواستم بگم به جون مادرت اگه یه ثانیه فکر کنی که دریم پریم دارم برم امریکا  .!. فقط خواستم یه چیزی گفته باشم  ! .یاد اوون مرد کرواتی که پول های تو جیب اش را نشمرده بود افتادم.!..

تو خراب من آلوده نشو.

حس بدی دارم . اوونقدر بد که اوومدم اینجا بنویسم تا عالم و ادم بدونند , من چه حس بدی دارم! . توضیح هم میدم , اما اوونقدر گیج و گنگ که کسی نفهمه چی به چیه. اینجا می نویسم تا در جریده تاریخ ثبت بشه.تا گواهی باشه بر انچه که بر من رفت !  یه بار دوستی بهم گفت : تو شهودی هستی ؟ گفتم : شهودی یعنی چی؟ گفت : یعنی حس ششم قوی داری؟ گفتم : حس ششم من قوی نیست. فاجعه است! مصیبته!  اصلا حس ششم نیست . حس ضد حاله . حس نامردیه !.

اوون شب وسط مکالمه امون , یهو این حس ششم ما بیدار شد. انگار تمام حرفهای ما را می شنید . به یه جاش که رسید از داخل صدا زد که: »  هووووی! از  اینجا به بعدش چرت و پرته ها! گفته باشم» و راست می گفت . از اوونجا به بعدش خودم هم فهمیدم که بقیه اش چرت و پرته.

فرداش رفتم بیمارستان  . 15 تا عمل تو لیست بود. اوونم اینو می دونست . عمل ها به سرعت یکی پس از دیگری تموم می شد. چند بار بین عمل  , بدون هیچ حس ششمی , شمارش را گرفتم . انتن نمی داد لامصب. بی خیال شدم. گفتم عصر بهش زنگ می زنم . کارم تا شب طول کشید. دیر رسیدم , می دونستم الان دیگه خوابه , اما یه تک زنگ بهش زدم, به سرعت رفتم تو اینترنت . انلاین شدم, قرارمون هم همین بود ولی انگار گرد مرگ تو مسنجرریخته باشند .. سوت  و کور ..>نیومد < میدونستم نمیاد , دیگه دیر شده بود . یه گشتی واسه خودم زدم . رفتم فیس بوک . بالا پایین کردم یهو چشمم به عکسش افتاد.گفته بود کلا حوصله  اینترنت و چت و فیس بوک و این حرفا را نداره . اسمشو که دیدم  تعجب کردم .  دیدم برای یه اقایی کامنت گذاشته   یه اقای میانسال , اوونم چه کامنتی : » اقای ایکس جان , شما خیلی خوش قیافه هستید» بعلاوه یه ایکون لبخند.یعنی یه لبخند که اوون لحظه واسه من یه دنیا معنی داشت ! نه حتی چشمک! باز اگه چشمک بود دلمو خوش می کردم که  فقط  یه کامپلیمانت شیطنت امیز دخترانه بوده! . اما اوون لبخند ,  انگار خیلی صمیمانه  بر ایکون نشسته بود. .اوونقدر صمیمی که فقط 2 ساعت از فریند شدنشون می گذشت! اوون اقاهه کی بود؟ ظاهرا  خیلی فعال بود. کلی فریند داشت . صد تا لینک و صفحه و گروپ و هزار تا بحث های سیاسی و ادبی و .. اما بین همه اینا انگار قیافه ایشون خیلی جذاب به نظر می رسیده. داغ شدم . خیلی داغ (البته هوای بیرون هم اوونروز خیلی گرم بود) . حالا دیگه حس ششم را که تموم   اوون روز  دستم را جلوی دهنش گرفته بودم تا صداش در نیاد , با قهقه های چندش اورش  هی سرکوفت می زد که خوردی حالا؟ . گذاشتم هر چی دلش می خواد بگه و البته منم تا دل شب به حرفاش  گوش می کردم.

صبح با عجله راه افتادم  . بین راه قوزک پام پیچ خورد. انگار تمام لیگامان هاش جر خورده باشند. داد کشیدم.  تمام فریادی که از دیشب مونده بود ریختم بیرون. کسی نشید. هنوز صبح زود بود. تاکسی گرفتم . دیدم یه قرون تو جیبم نیست . دم بیمارستان نگهش داشتم تا کرایه اش را بیارم . رفتم تو بخش . با لباس شخصی با یه کوله و بدون روپوش .. ویزیت شروع شده بود. نگاهم کردند . خسته تر از اوونی بودم که بخواند چیزی بهم بگند.  برگشتم  پول راننده تاکسی را دادم.کمتر از کرایه معمول بود.  نمی دونم اوون چرا دیگه  چیزی نگفت .

درد  پام لحظه به لحظه بیشتر می شد.. عمل که شروع شد انگار سیخ داغ کرده بودند تو پاهام . سر عمل دنبال یه بهونه بودم. نمی تونستم سر پا وایسم , اوایل عمل بود که نمی دونم چی شد یهو دستکش امو درو اوردم و گفتم اصلا فکر اینکه من سر این عمل وایسم را از سرتون بیرون کنید!  سال بالایی که دستش تو دل و روده مریض بود  سرش را اورد بالا وگفت « تو هم غلط کردی دستکش ات را در اوردی  , برگرد سر جات.»  برگشتم . چاره ایی نداشتم . عمل طول کشید . خیلی طول کشید. منم خیلی درد داشتم. تاحالا سر عمل اینجوری نشده بودم . خیلی خسته بودم . یه صندلی اوردم . نشستم . استاد اوومد تو اتاق. گفت چرا نشستی. دیگه طاقت نیاوردم . گفتم »پام درد می کنه . گفت پس بشین. ولی من ایستادم! سال بالایی گفت اگه ناراحتی می تونی off کنی . اما غرورم قلنبه شده بود. بیخودی گفتم  نه  می تونم ادامه بدم. چیز مهمی نیست. و بعد از درون به حال زار خودم نگریستم  و گریستم .   اواخر عمل دیگه غرور مرور را بیخیال شدم  , release  شدم.

زیر ظل افتاب منتظر سرویس بودم .  پولی نداشتم تاکسی بگیرم. راه باقیمانده را پیاده رفتم. دیگه سنگی نمونده بود که زیر پای لنگ من نرفته باشه.  رسیدم به اتاقم . همه چی اروم بود . ولی من اصلا خوشبخت نبودم . بلاخره بهش زنگ زدم . دیگه نگفت چه عجب . کم پیدایی. گفتم دیشب برات مسیج گذاشتم. گفت از صبح دانشگاه بود.نرسیده چک کنه . یادش رفته بود بهم گفته بود فقط یک شنبه و دوشنبه ها میره دانشگاه ..امروز سه شنبه بود.