(2)داستان راستان

تق تق

-بفرمایید

پنیس وارد مطب آقای دکتر شد . یه کوچولو  هم استرس   داشت.یه نگاهی به داخل اتاق کرد. چند تا دستگاه عجیب و غریب و دو سه تا گلدون با گل پنیسه گوشه اتاق بود..بوی وایتکس هم که کلا با دماغش آشنا بود.   به عکس هایی که روی دیوار مطب چیده شده بود  نگاهی انداخت. عکس های فک و فامیلش و حتی جد بزرگوارش  , پریاپوس – خدای باروری حیوانات و گیاهان- هم اوونجا بود. همون ولی نعمت مشهور و افسانه ایی دریانوردان یونان و روم باستان که شهرتش نه به خاطر شغلش که بخاطر سایز کبیر التش بود .و کدوم مردی بود که ان جاه و جلال را میدید و حسادتش برانگیخته نمی شد.

دکتر همینجور که پشت میز داشت جدول playboy را حل می کرد  ازش خواست که روی تخت بخوابد و تا نگفته بلند نشود. پنیس  رو تخت دراز کشید و دستاشو گذاشت زیر سر  و به سقف خیره شد.. دوباره تو فکر فرو رفت. یاد اخرین باری که با دوست دخترش پوسی بیرون رفته بود(فی الواقع داخل رفته بود) افتاد. چقدر احساس شرم داشت وقتی نمی تونست اوونو کامل در اغوش بگیره. و پوسی هم برای همیشه اوونو ترک کرد. حق هم داشت البته. وقتی نمی تونستند ذره ایی از وجود هم را حس کنند دیگه اوون رفت و امد چه معنی داشت…

دکتر کارش که تموم شد اوومد سراغ مریض . » خب , مشکل جنابعالی چیه؟» . پنیس  با خودش گفت – تو دکتری.. تو بگو مشکل من چیه – : دکتر جان , یه نگاه به سر و وضع من بنداز! نه جان من , خوب نگاه کن , آخه این چیه! بابا من ناسلامتی یه آلت تناسلی ذکور هستم. من با این جسم ناقص چطور می تونم  همینجور از خودم نسل در بکنم؟ و بعد از اینکه بغض اش ترکید ادامه داد :من یه پنیس کوچولو موچولو هستم…..

دکتر با لبخند دستش را روی سر پنیس کشید و گفت :» چرا اینطور فکر می کنی آخه کوچولو(!)»  و ادامه داد :» ببین پسر جان , اولا که کمیت مهم نیست. مهم کیفیته. دوما خیلی از برادران تو هم همین تصور را دارند اما این دلیل نمی شه که سرشونو بندازند پایین و بیان اینجا و بگند منو بزرگم کن. اینجا که باشگاه بدنسازی نیست جانم/» .

پنیس که لباش همینجوری اوویزون شده بود پرسید> خب حالا من چیکار کنم.اینو به صاحبم بگید که زندگی واسه من نذاشته . دکتر جواب داد:  » خب مشکل صاحبت می دونی چیه؟ اینه که قضیه را از بالا نگاه می کنه. اصلا تا حالا کار هنری کردی؟»

–        نه , فقط بعضی وقتا همون صنایع دستی کار می کنم

دکتر همونجا شلوارشو کشید پایین و به پنیس گفت : خوب به مال من نگاه کن. تو بزرگتری یا این؟ پنیس دید که مال دکتر واقعا بزرگتره (من واقعا شرمنده اگه خانواده اینجا را میخونه. اما خدا شاهده که من هدفم فقط اشاعه فرهنگ خود کوچک نبینی آلت تناسلی مردانه  در جامعه هست)

دکتر با خوشحالی گفت :»دیدی؟ اصولا از لحاظ هنری هم همینطوره. اشیاء وقتی از بالا دیده شوند کوتاهتر از زمانی  به نظر می رسند که  از مقابل یا کنار دیده می شوند. اوون صاحب کوته فکر تو هم همیشه از بالا که بهت نگاه می کنه  تو را کوتاهتر از اندازه واقعی ات می بینه! حتی بعضی افراد چاق هم که برامدگی شکم میدان دیدشان را مختل می کنه در محاسبه اندازه آلت شان دچار خطا می شوند.گاهی چربی زیر شکم , قاعده پنیس را چنان در خودش دفن می کنه که حتی به سختی به چشم بیاد. اما همه این آلات تا زمانی که در ادار کردن اخلالی ایجاد نکنند از لحاظ طبی هیچ مشکلی ندارند و اصولا اقایانی که فانتزی مردانگی اشان در طول و عرض التشان هست باید دنبال یه روانپزشک باشند تا ارولوژیست. «

پنیس با ناراحتی گفت : اقای دکتر من نیومدم اینجا نصیحت بشنوم!.صاحب منم الحمدالله از لحاظ عقلی و روانی سلیم و سالمه. اصلا بیینم پس اوون همه پنیس که بیرون مطب نشستند , همشون خل و چل هستند دیگه؟

دکتر خنده ایی کرد و گفت :» نه جانم! اگه اینطور بود که من باید میشستم اینجا جدول حل می کردم! نه! اینطور نیست! و با چشمکی معنی دار زیر لب گفت :» ما می دانیم و تیغ و حلقوم شما..»

پنیس در دلش لحظه ایی خوف کرد..آیا واقعا «منو بکشو خوشگلم کن» ارزش این حرفها را دارد؟و فورا این سوال در ذهنش ایجاد شد که ایا او فی الواقع به عمل جراحی زیبایی نیاز دارد؟ اصلا چه پنیس هایی نیاز به این عمل دارند؟ایا نتیجه این عمل ها همیشه رضایت بخش خواهد بود؟

در پست بعدی حقیقت ابعاد آلت تناسلی فاش خواهد شد.    .

Advertisements

نویسنده: arsha

چند نکته به خوانندگان عزیزی که احیانا از این جا گذر می کنند - اگر یه وقت خواستید شخصیت منو در نوشته هایم بشناسید هیچ وقت اینکارو نکنید زیرا چیزی دستگیرتان نخواهد شد. -روی وعده و وعیدها و قول هایی که احیانا در بعضی از پست ها داده می شود , خیلی حساب نکنید. -بیشتر مطالب علمی مندرج مورد تایید FDA هم ميباشد!

23 دیدگاه برای «(2)داستان راستان»

  1. سلام.لطفا در شماره ی آینده به روش های غیر جراحی هم بپردازید.از طرف لارجر باکس.

  2. بابا ای ول حال کردم دمت گرم… از خنده دل درد گرفتم! باز این مثانه بی قرار و هماتوم غلاف رکتوس!!
    این عنوانش منو کشته … طفلک مطهری (ببخشید اساد شهید!!) الان رو ویبره هستش!
    صنایع دستی هم که دیگه اخرش بوووووووووووود!!
    مخلصیم!

  3. این داستان تمام شد سری جدید راجع به پوسی خانم باشه لطفا
    با تشکر 🙂

  4. واقعا جالب و آموزنده بود. نبوغ ادبی برای یک جراح از مهمترین توانایی هاست. تو باید استاد دانشگاه بشی. تو بهترینی و از تو بهتر تو دنیا نمیاد.

  5. هورا، فكر كن بعد مدتها وردپرس رو خدا آزاد كرد : )

    سلام آرشا. خوبي؟
    به به، اينجا چقده دلباز شده. دلمون واسه خوندن داستانهاي شما تنگ شده بود. مي‌بينم كه قرار مهمي با جناب پنيس داشتين. و البته باز قراره يه افشاگري ديگه‌اي هم انجام بدين. اين حرفه شما هم بانمكه، كل دم و دستگاه ملت زير دست شماست و شما هم دم به ساعت در حال افشاگري : )

  6. سلااااااااااااااااااااام دکتر جان میخوام بیشتر آشنااااااااااااااااااااا بشیم

  7. :))) خوب بود مثل همیشه … من از اونجایی که خیلی از فضاهای پزشکی دوره رشته ام کلی جالبه برام :))
    البته و صد البته که رشته ام هنره و صنایع دستی رو خیلی خوب اومدی :)))

  8. سلام آرشا جان…تازه با قلمت آشنا شدم ولي حسات خيلي برام آشناست….خوشحالم از آشنايي باهات….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s