هر کس به طریقی دول مرد می شکند

صدای تلفن که در دل شب یخ زده به صدا در اوومد حدس زدم که مورد باید خیلی اورژانسی (!) باشه. طبق گزارش پزشک اورژانس , بیمار آقای حدودا 30 ساله بود که بعلت درد بیضه مراجعه کرده بود. خواب آلود رفتم پایین. حدود 7-8 مرد جوان با قیافه های مضطرب منتظر ایستاده بودند. مسلما فقط یکی از اوونها مریض و بقیه همراه بودند , اما با توجه به اینکه همه اشون تقریبا همسن و سال و مضطرب بودند و طبیعتا همه اشون هم بیضه داشتند(!) حدس زدن اینکه کدام اشان بیمار هست کمی مشکل بود. اما با کمی دقت می شد فهمید که مشکل اصلی را کسی دارد که از همه خجالتی تر پشت بقیه پنهان شده بود. او را به اتاق معاینه فراخواندم. مطابق معمول خواستم که شلوار و هر چی زیر شلوار دارد را بکشد پایین و البته همونجا هم صدتا فحش به خودم دادم که اخه اینم شد شغل که نصف شبی باید شمبول ملت را ببینم؟ٍ! وقتی دیدم مریض در حالیکه از خجالت سرش را انداخته پایین و با دستش صورتش را پنهان کرده است و علیرغم همدردی و دلداری من از معاینه شدن طفره می رفت بیشتر حرصم گرفت و خواستم فریاد بکشم که می کشی پایین یا خشتک را بکشم سرت! بلاخره آقای بیمار با سلام و صلوات اجازه معاینه داد. در حالیکه منتظر بودم یک بیضه متورم لبویی را بیینم, با یک الت کبود شده مثل بادمجونی که واسه میرزا قاسمی کباب می کنند مواجه شدم , یادم افتاد که پزشک اورژانس شب که شرح حال مریض را تلفنی داده بود خانوم دکتر بوده و طبق معمول مریض و همراهان اش هم خجالتی شون اوومده که علت اساسی مراجعه شون را بیان کنند. در همین احوال , مریض که انگار تازه داغ دلش تازه شده باشه شروع کرد به گریه کردن , سرم را بالا اوردم ودر حالیکه سعی می کردم از دلش در بیارم! مردونه دستم را گذاشتم روی شانه اش( یه لحظه جو گرفتتم , کم مونده بود که بغلش کنم و منم هق هق بزنم زیر گریه!) به هر حال خودمو جمع و جور کردم و صدامو صاف کردم و گفتم: حالا چه بلایی سر این طفلک اوردی؟ مریض که از شرم و حیا سرش را انداخته بود پایین و با زیر چشمی اطرافش را می پایید تا از خلوتگه رازش مطمئن شود , رو کرد به من وجواب داد: آقای دکتر ,شرمنده بخدا.باید ببخشید. روم به دیوار .خورد به یه گًٌراز!!
– ببخشیـــــــــــــــــــــــــد!؟
– گـــُراز زده بهش
در حالیکه احساس می کردم از تعجب قیافه خودم هم مثل گراز شده! پرسیدم: آخه یعنی چی؟ چه جوری آخه به یه گراز برخورد کردی؟!( وجود گراز تو این منطقه همونقدر عجیب و غریبه که مثلا دیدن یه خرس قطبی سوار تاکسی در بندر عباس!)
جالب اینجا بود که تک تک همراهانش هم با قیافه حق به جانب و تکان دادن سر تایید می کردند که بعله , گراز لا مصب اینجوریش کرده.
دیگه کم کم داشتم شک می کردم که یا همه این ادما توهم زده اند یا واقعا اینجا گراز اوومده !. حالا گیرم هم که گرازی هم بوده باشه. آخه اوون مادر مرده با شمبول این بدبخت چیکار داشته! در هر حال مریض برای عمل جراحی بستری شد و بنا به دلایلی زمان عمل به صبح روز بعد موکول شد. یکی از همراهان مریض که فکر می کردم آدم حسابی اشون بود در حالیکه سعی می کرد خصوصی با من صحبت کنه در گوشم گفت: «آقای دکتر. خیلی باید ببخشیدا. نمی خوام تو کار شما دخالت کنماا ولی نمیشه زودتر عملش کنید؟ آخه نه که عضو حساسیه!عضله که نیست..خودتون که می دونید که! » همینجور که از این قیاس علمی اش خندم گرفته بود گفتم :با درک حساسیت موضوع(!) اطمینان می دم جای نگرانی نیست.
صبح فردا در هنگام ویزیت , استاد از بیمار خواست تا عضو مضروب را برای دانشجویان که قربونشون برم همه هم دختر بودند! به منصه ظهور بگذارد. مریض که همینجوری اش هم با خودش مشکل داشت و قتی دید باید در حضور اوون همه دختر, بی ناموسی بکنه شروع کرد به اخم و تخم کردن و غر زدن و از این حرفها ..استاد هم با ارامش خاصی سعی در قانع کردن بیمار داشت که اینا همه خانوم دکتر هستند و اینجا بیمارستان اموزشی هست و فلان و بیسار که یهو مریض انگار زده باشه به سیم آخر در یه تصمیم ناگهانی بی هوا شلوارش را کشید پایین و دم و دستگاه اش را انداخت بیرون و چنان بفرمایی (!) به جمع حاضر زد! که انگار سفره نان و پنیر اش را باز کرده!
در اتاق عمل وقتی مشغول ترمیم الت مبارک بودیم یکی از اساتید که حتی وقتی شریان کلیه هم بزند باز دست از شوخی بر نمی دارد , اوومد بالای سر مریض که تحت بیهوشی نخاعی بود و بیدار بود گفت» پسر جان! عجب گرازی بوده! شاخش هم که جا مونده!!

Advertisements