نه همین لباس سبز است نشان جراح بودن.

مثال معروفی است که می گوید دوست را باید یا در سفر شناخت یا در معامله..من هم میگویم استاد را باید در کسوت لباس جراحی در اتاق عمل شناخت.
در این دوسالی که در اینجا دوره تخصصی جراحی کلیه و مجاری ادراری و تناسلی و غیره را می گذرونم کم و بیش با سیستم میلیتاری اینجا عادت کردم.. از نق و نوق های سال بالایی ها چه اینکه مثلا چرا دستکش ات را زود تر از سال بالایی در آوردی ! یا چرا قبل از سال بالایی اتاق عمل را ترک کردی تا فیکس شدن در اورژانس و عقوبه های کشیک اضافه . .
اما چیزی که بیشتر از همه آزار دهنده بود مساله ایی بود به نام زبان و به تبع آن مشکل تفهیم و بالعکس , فهم حرف دلت بود با خواسته آنها که گاهی بدجوری با همدیگه تو یه جوب که هیچی تو صدتا جوب هم نمی رفت.یعنی دقیقا مصداق اوون آبادانی های اسیر شده ایی بود که وقتی از شکنجه های عراقی ها مثال می اوردند یکی اش این بود که دست و پاهایشان را به درخت می بستند و برایشان موزیک بندری پخش می کردند.
برای عمل امروز صبح خدا گواه است که شب قبل اش تا صبح بیدار ماندم تا مطالب و تکنیک های مربوط به عمل را یه مطالعه کامل و جامع بیندازم-البته حالا که پای خدا را وسط کشیدم , تا چهار و نیم صبح , ام بی سی پرشیا میدیدم و نیم ساعت اخر هم با بی حوصلگی دو سه صفحه از کتاب را همراه با خمیاره های ممتد ورق زدم-البته مهم نیت ام بود -صبح زود که وارد بخش شدم و سال بالایی هم که تا منو میبنه بطور رفلکسی مچ دست اش میاد بالا و ساعتش را نگاه می کنه با اعلام اینکه ده دقیقه تاخیر داشتم میگه امروز اتاق عمل بی اتاق عمل و باید به امورات بخش برسم..خب به درک.بخصوص اینکه جراح امروز یکی از اوون جوجه استادهایی بود که تازه از فرانسه اوومده و یقینا هم عارش میشد که بخواد انگلیسی حرف بزنه.ساعتی نگدشته که رزیدنت ارشد تلفن می کند که در اتاق عمل نفر کم هست و منو به بالا احضار میکنه.عین یه دختر چهارده ساله با ناز و ادا وارد اتاق عمل میشم و واسه اینکه لج سال بالایی ام را بیشتر در بیارم می گم بلاخره چیکار کنم..بمونم تو بخش یا بیام اتاق عمل. ازم میخواد که فورا دست بشورم و برم سر عمل. نگاه که می کنم میبینم وامصیبتا..پوزیشن من کنار تخت , تنگ دل همین قهوه تلخ فرانسویه. ملتمسانه به سال بالایی نگاه میکنم که جایش را با من عوض کند که تصور اینکه چهار ساعت بخوام خون دل بخورم تا بفهمم این استاده چه وسیله ایی میخواد و چی میگه میشه واسم یه کابوس..اولین باری بود که باهاش AID وایمیستادم و هیچ شناختی نسبت به روحیه اش در اتاق عمل نداشتم. عمل شروع شد. از همون اول که پوست را درید, خون از لبه های زخم با فشار میزد بیرون.شکم مریض شده بود عین فواره های پارک ملت که از این ور و انورش خون جت میزد. استاد هم با حفظ خونسردی سعی در کنترل این خونریزی های غیر عادی داشت. همینطور که چاقوی جراحی بیشتر فرو می رفت , شدت فوران خون بیشتر می شد. . فشار مریض 210 بود! خب این میتونست یه شروع خوبی باشه برای یه همچین عملی.اوضاع که روبه راه میشد کم کم نقاب چهره خونسردانه استاد هم به کنار می رفت..انگار با حضور من , تمام عقده هایی که خودش زمانی در یه کشور غریب بوده سرباز میزد , با هر وسیله ایی که از من می خواست تون صدایش بالاتر می رفت.اگر وسیله ایی را اشتباه می دادم دستم را محکم میفشرد و وسیله را از دستم بیرون میاورد و پرت می کرد و فریاد می زد : مگر نمی شنوی چه میگم!! من هم مظلومانه به سال بالایی ها نگاه میکردم که پلیز شما یه زری بزنید و منو از دست این حیوان درنده نجات دهید. اما انگار نه انگار..کم کم رعشه های استاد فراگیر شد و نعر ه هایش دامان سال بالایی ها را هم گرفت.بیچاره چیف رزیدنت که کمک جراح اول بود انقدر هول شده بود که بسته نخ بخیه را با تمام جاه و جلالش ریخت روی محیط استریل عمل..
خیلی دوست داشتم بدونم توجیه استاد برای این همه هیاهو چی هست.اتفاق خاصی که نیافتاده بود.همه چیز به خیر و خوشی پیش می رفت. این اولین باری نبود که با این صحنه ها مواجه میشدم. شک ندارم که استرس عمل می تواند اعصاب پولادین را هم خم کند.اما تا چه حد؟تا کجا؟ حالا ایناش به جهنم. اگر یه روز خودم جراح شدم و یه رزیدنت خارجکی زیر دستم بود نامردم اگه سرش داد بکشم!
میدونم استادم هیچ وقت اینجا را نمی خونه یعنی بلد نیست بخونه. اما فکر کنم امروز یه دو تا فحش هم داد که همینجا میگم اگه به من بودی جد ابادته!

Advertisements