من هم مثل آقای عبدالله نوری بعد از 10 سال بلکه بیشتر رای دادم

صبح که از خواب پا شدم یهو زیرلحاف تصمیم گرفتم رای بدم..بعدش, از صبح همه جا پر کردم که من امروز می خوام برم رای بدم. دوست یا آشنا , به هرکسی می رسیدم , بعد از احوالپرسی , بدون مقدمه می گفتم من دارم می رم رای بدم. دیگه از نگهبان پانسیون تا رییس بیمارستان می دونستند من امروز می خوام رای بدم.
ظهر شال و کلاه کرده , یه راست از بیمارستان راهی سفارت شدم. از دور که پرچم پر افتخار ایران عزیزم را در آبی آسمان این خاک غریب می دیدم , غرور ملی ام در حال شکوفا شدن بود ؛ که همچین که عمامه های سیاه و سفید و چادرهای فقط سیاه را دم در سفارت دید , ترجیح داد دیگه بیش از این واسه خودش الکی شکوفا نشود.

مثل همیشه , نرسیده به سفارت, کروات را در آورده و با همون یقه آخوندی و کت و شلوار, درست مثل یک ریاکار و متظاهر آدم فروش , وارد سفارت شدم. حضور شبکه های خبری از العالم و پرس تی وی گرفته تا ال بی سی و رویترز و غیره از جمعیت حاضر بیشتر بود. بساط پذیرایی و شیرینی و اب میوه هم داغ بود. در هیاهوی مصاحبه ها , مستقیم به سمت صندوق رای رفتم. در کمال تعجب دیدم چندین نفر از برادران عرب هم در حال رای دادن هستند!! مشکلی هست؟ درسته! مشکلی نیست! به هر حال هر شهروند کشوری دیگر با تابعیت ایرانی می تواند رای بدهد.(بماند که تا حالا جمهوری اسلامی ایران به این راحتی زیر بار پذیرش تابعیت دوگانه نمی رفت) .جالبی قضیه این جا بود که بعضی از این عزیزان ظاهرا در یک فراخوان عمومی و اضطراری!( یکی از این برادران ظاهرا از سر ساختمان و با همان لباس بنایی آمده بود) برای تعیین تکلیف تابعیت ایرانی اشان به کنسولی ارجاع داده شده بودند. کارمند کنسولی که انگار 4تا شاخ رو سر من دیده باشد , بدون اینکه ازش سؤالی کرده باشم , با نشان دادن کارت ولادت یکی از آنها برایم توضیح میداد:» دکتر جان! میبینی تورا خدا؟ بعضی ها چقدر بی مسئولیتند؟! تازه یادشون اوومده بیاند تابعیت ایرانی بگیرند!..» همانطور که داشتم جای لکه سیاه مهر(خدایشش رنگ اش آبی بود , اما دیدم سیاه بیش تر بهش میاد) را روی انگشتم پاک می کردم , جواب دادم :بلی. بعضی ها واقعا بی مسئولیتند.(عجب تریپ سینمایی شد این قسمت اش) و تو دلم اضافه کردم :» خدا رحم پرودگار کند!»

Advertisements

دانشگاه آمریکایی با طعم مدیترانه ایی

ماشین که ایستاد و نور شدید چراغ قوه که به چشمای تازه به خواب رفته ام می خوره تازه می فهمم که به مرز رسیدم. پاسپورتم را تحویل میدم. برگه های آن را ورق میرند و فقط ورق میزند .. بفرمایید./ دوباره تو صندلی تمام چرم شورولت دوهزاروهشت لم میدم و همینچور که کیفم را محکم بغل کردم سعی میکنم بقیه راه را بخوابم. ماشین با سرعت تمام در دل شب , جاده ساحلی را طی می کند. صدای آرام موزیک عربی با انعکاس نور ماه در دریا هیچ حسی بهم نمیده. حتی دیگه لامپ های نئون نایت کلاب ها هم واسم رنگی نداره.( یعنی قبلا هم نداشت خداییش). ساعت 8 صبح باید خودمو به رئیس بخش جدید معرفی کنم. چندین بار باهاش صحبت کرده بودم البته در حد سلام علیک! وحتی دوبار هم سر عمل , افتخار حضور داشتم باز هم البته فقط در حد نگاه کردن فیلد عمل با همه اینها واسه من خیلی بود!..یه پرفسور تمام امریکایی با تمام مشغله هایش – هربار هم انصافا خیلی گرم تحویل می گرفت.و هر بار هم که می گفتم : دو یو ریممبر می؟ قاطعانه میگفت: آف کورس! و اوونموقع خیلی دوست داشتم ازش بپرسم ارواح دلت! خب من کیم / ساعت هفت و نیم تو بیمارستان هستم. صحبتهای دوتا از نگهبانها در مورد مناظره انتخاباتی ایران و چه جوری فلانی زد تو پر فلانی اصلا کنجکاوم نمیکنه. ساعت هشت میرم به دفتر رئیس بخش .سکرتر بانمکش می گه هنوز تشریف نیاوردند.و منو راهنمایی میکنه به دپارتمان اصلی. خودمو معرفی میکنم. منشی جدی میانسال دپارتمان مشخصاتم را میزنه تو کامپیوتر.از اخم و تخم قیافه اش که زل زده تو مونیتور میفهمم که نمی تونه اسمم را پیدا کنه. بعد از زیر و رو کردن چند تا پرونده دیگه , میگه چند لحظه باید صبر کنید.مسئولش هنوز نیومدند دیگه عادت دارم به این انتظارها . نیم ساعتی میگذره.یه دختر جوان با یه تاپ نارنجی و موهایی که معلومه به سرعت شونه شده با عجله وارد اتاق میشه و بعد ار یه سلام که فکر کنم فقط خودش شنید فورا پشت میزش میشینه. به سرعت در برابر چشمان متعجب اوون یکی منشیه اسم منو تو کامپیوترش پیدا می کنه.هر بار که خم میشه تا از کشوی میزش چیزی بردارد دستش را روی سینه اش میذارد تا نادیدنی هایش دیده نشود. هم از این نجابت اش خوشم میاد هم از اینکه بخاطر من اینکارو میکنه حس بدی بهم میده. برگه ام را میگیرم و در راه بازگشت , رئیس بخش را میبینم. خوشحال میشم. دست میدهیم و جویای احوال من میشود./ بهش میگم که من از امروز در خدمت شما هستم./نگاهم میکنه.یعنی راجع به چی داری صحبت می کنی؟؟ جریان را بهش میگم.تقریبا در حال کف کردن است. «کسی در مورد شما با من حرفی نزده! مطمئی؟شاید اشتباه شده! » لجم میگیره از این حرف اش.میگم آقای دکتر من خودم با شما حرف زدم..شما به من نامه پذیرش داید/ جواب میده.» بلی بلی .من شما را یادمه/ اما مطمئنی؟ اوون نامه را میشه به من نشون بدی!» دوباره گفت منو یادشه /میرم پیش منشی با نمکه. «جریان چیه؟» میگه مهم نیست آقای دکتر بعضی وقتها اینجوری میشه. بعد دوباره همه چیز یادش میره, نگران نباش!/ برای شرح وظایفم معرفی میشوم به رزیدنت سال بالایی. تو پاوییون در همهمه صدای دوبس دوبس موزیک و قهقهه , دنبال رزیدنت سال بالایی ام هستم. سرعمله/می رم تو بالکن که سیگاری روشن کنم میبینم آتییش ندارم. کمی اوونطرف تر خانوم دکتری که پاهایش را روی میز جلویی اش دراز کرده مشغول کشیدن سیگار هست. محترمانه درخواست میکنم فندک دارید؟ آرام جواب میده:» شما نمی تونید اینجا سیگار بکشید » بلی؟؟ به اندازه کافی جوابش احمقانه بود که قبل از اینکه چیزی بگم ادامه میده : باید طوری سیگار بکشید که کسی شمارا نبیند! البته هم من هم خودش(!) متوجه منظورش شدم.نخ سیگار را زیر پام له کردم و با لبخند جواب دادم : اصلا از اولش از سیگار خوشم نمیومد و بلافاصله بالکن را ترک میکنم. بعد از اینکه فهمیدم اوون خانوم دکتر از دو هفته دیگه قرار است رزیدنت ارولوژی و سال پایینیه من بشه , تو دلم این حسن انتخاب اساتید بخش را تحسین کردم/ به جمع رزیدنت های دیگه ملحق میشم. معارفه خیلی خوبی بود. در این میون یکی برگشت و با فارسی نه چندان روان ازم پرسید شما ایرانی هستید؟ خوشحال از اینکه یه همزبان پیدا کردم فورا گفتم بعله ! و ادامه داد که فارغ التحصیل دانشگاه شیراز هست و خاطرات خوبی از ایران دارد.بحث که ادامه داشت پرسیدم برخورد ایرانی ها با شما به عنوان یه عرب چطور بود؟ جواب داد:به عنوان یه عرب برخورد خوبی نداشتند اما بعنوان یه لبنانی منو دوست داشتند. از این صراحت لهجه اش خوشم اوومد.شاید بخاطر اینکه قسمت اول جمله اش یه کم حس نژادپرستانه ام را قلقلک داد! صحبت در مورد ایران و ایرانی که گل گرفت یکی از حاضرین که نمی دونم با شیطنت یا واقعا بدون منظور , توجه بقیه را به تماشای تلویزیون که در حال پخش فیلم پرسپولیس از یکی از کانالهای ماهواره بود جلب کرد. . وقتی همه نگاهها به سمت تلویزیون رفت و منم نطقم نصفه کاره موند(!) یاد اتوبوس جهانگردی مورچه خواره میفتم..( دیگه روم نمیشه بگم ادامه دارد D: )