خدا!

خدایا..دوست داشتم بدونم وقتی داشتی منو می آفریدی , حواست کجا بود..عقلت سر جاش بود؟ زهرماری نخورده بودی یه وقت خدایی نکرده؟ یا mp3 تو گوشت بود و صدای فرشته هاتو نشنیدی که داد میزدند: خدا جان ! داری گند می زنیو ! اینجوری این یارو آدم بشو نیست ها! . خداییش , ابلیس از بغلت رد نشد وقتی کارت را دید یه برقی تو چشماش بزنه و زیر لب بگه: » دمت گرم..عجب گول خور فابریکی واسش گذاشتی».
خدایا ..میدونم کارت درست تر از این حرفاست..فقط بگو جان من بعضی وقتها کجا غیبت میزنه؟هان؟چرا هیچ وقت سر جات نیستی؟ چرا تو هم همیشه دیر میایی…..

Advertisements

نوروز با طپش قشنگه..

امسال هم  با همه خاطرات تلخ و شیرینش , روزهای خوب و بدش ، لحظه های خوشی و نا خوشی اش می شه سال گذشته. عین همه سالهای دیگه..وسر سال  که میشه دوباره قلم و کاغذ به دست و برنامه ریزی ها از نو , هدف گذاری های جدید و این خواهم کرد و این خواهم شد ها.البته خدا وکیلی اش هم بی تاثیر نیست..امسال برخلاف سال گذشته دستاورد جدیدی نداشتیم و همون نکبتی که بودیم موندیم.

این قافله عمر هم که هر سال تند تر از سال قبل گازشو گرفته و بیخیال هم نمیشه.

با اینا این چند روزم سر میکنم.

 وقتی کارم زود تموم شد تصمیم گرفتم تا بعد از مدتها  برم سینما(http://www.circuit-empire.com/) تا از اوقات فراغتم به نحو سالمتری استفاده کنم.2تا فیلم کمدی و یکی هم اکشن.در هر حال تیر کرده بودم که تا شب فیلم ببینم , چون اصلا حوصله رفتن به اتاقم را نداشتم. تصمیم گرفتم اول اکشن را ببینم تا کمی حالم جا بیاد بعد واسه تنوع کمدی ها را ببینم .بلیط را گرفتم و دیدم که هنوز 3ربع ساعتی وقت دارم.گفتم چه جوری این وقت هم بگذرونم که رفتم ماکدونالد بغل سینما و سفارش دادم و خوردم ودوباره سفارش دادم و خوردم و اینقدر سفارش دادم که دیدم دیگه چیزی تو منوش نیست که سفارش نداده باشم.واسه همین مجبور شدم که بیام بیرون .رفتم که فیلم اکشنم را ببینم و وقتی وارد سالن شدن دیدم هنوز هیچکی نیومده.سریع اوومدم بیرون که اصلا دوست نداشتم اولین نفر باشم.یخورده وایسادم  تا یکی  اقلا بیاد بعد من پشت سرش برم ولی دیدم هنوز کسی نمیاد.تصور اینکه بخوام خودم تنها تا اخر فیلم بین 400تا صندلی خالی فیلم ببینم از خجالت سرخ میشدم!..رفتم یه چرخی زدم تا بلکه محض رضای خدا یه نفر بیاد تو و من اینقدر خجالت نکشم. بالاخره سروکله چند نفر پیدا شد و من با خیال راحت رفتم اوون ردیفهای پایین واسه خودم نشستم تا فیلممو ببینم. وسطای فیلم دیدم که فیلمش کمدیه!و اصلا سالون را اشتباه اوومدم!.. وقتی فیلم تموم شد و چراغهای سالون روشن شد دیدم تمام ردیف های عقب ,  بچه های کودکستانی و مهدکودکی بودند که با مربی هاشون اوومده بود.فکر میکنم همونقدر که من تعجب کردم و قتی اوون همه بچه را دیدم , اوونا هم متعجب شده بودند از اینکه یه خرس گنده اوومده بود پلنگ صورتی ببینه!..خلاصه با سر افکندگی و عصبانیت صد بار بلیط فیلم بعدی را چک کردم و دویست بار هم از مسوول مربوطه پرسیدم تا مطمئن بشم..فیلم بعدی که شروع شد رفتم سر جای خودم بشینم که دیدم یه خانوم محترم رو صندلی من نشسته. وقتی بهشون تذکر دادم , خیلی محترمانه عذرخواهی کرد و رفت سر جای خودش نشست و من که محو اوون همه نزاکت و ادب شده بودم به تماشای فیلم نشستم که در اواسط فیلم نمی دونم که بدمن فیلم چه کار بدی کرد که ناگهان اوون خانوم با نزاکت که حسابی تحت تاثیر فیلم قرار گرفته بود, خطاب به هنرپیشه بد فیلم   در سکوت سنگین سالون فریادی کشیدو گفت: .f**k  you   ..من  یه لحظه شوکه شدم و البته چند نفری هم یه خنده ایی کردن. برگشتن از سینما می خواستم یه جایی دیگه برم و تو راه چند بار اسم اوونجا را  تمرین میکردم و اولین تاکسی که نگه داشت با لهجه غلیظ تر از خودشون اسم جایی را که می خواستم برم گفتم و تا نشستم تو تاکسی راننده بهم گفت: انت من ایران /؟با تعجب پرسیدم از کجا فهمیدی؟گفت: از لهجتون..وسط راه جلوی یه پیرمردی که شبیه مجنون هاو ولگردها بود و با حرکات عجیب و غریب دستاش بیشتر مطمئن شدم که دیوانه هست  نگه داشت و بدون اینکه کلمه ایی رد و بدل بشه ازش خواست که سوار بشه/بعد چند متر جلوتر کنار جاده ساحلی پیادش کرد و وقتی ازش پرسیدم اینو دیگه از کجا فهمیدی که کجا میره؟جواب داد اوون حرکات دستها یعنی شنا کردن!یعنی می خواست اینجا پیاده بشه!بعد متوجه شدم بیشتر از اینکه لهجه من مشکل داشته باشه اکیویه آقا یخورده بالاست.

صبح  وقتی بیدار شدم دیدم باز بیمارستانم دیر شد! وقتی وارد بخش شدم سعی کردم با بلند بلند گفتن صبح بخیر و لبخند زدن به همه یجوری تاخیرم را ماستمالی کنم ..تا  که به سال بالایی رسیدم ..یه مکثی کردم.. و اوومدم یه چیزی بگم  که فورا گفت: نمی خوام  چیزی بشنوم که بازسرویس نیومد(هیچ وقت نمیگم از سرویس جا موندم!)یا موبایلت باتری نداشت و خواب موندی یا باز تاکسی چون متوجه نشده بود تو چی میگی آدرس را اشتباهی رفت و از این حرفها!.اینبار گزارش تاخیرت را به رییس بخش خواهم داد..والسلام/وقتی دیدم تهدیدش جدیه     یجوری نگاهش کردم که دل سنگ هم کباب میشد!بعد گفتم اوکی!دیگه تکرار نمیشه! می دونستم که دل رحم تر از این حرفهاست.بخصوص که همیشه از من همه جا تعریف می کرد ( البته اینجا همه از من تعریف میکنند اما  مشکل اینجاست که  من بی جنبه تر از این حرفام) با اینکه هنوز خسته بودم اما چون کشیک بودم سعی کردم که تو کشیک جبران کنم.بعد از ویزیت ظهر  ازم خواست که نتایج آرمایش ها و متابعات تمام مریض های بخش را عصر ساعت هفت  بهش خبر بدم .منم خوشحال از اینکه میتونستم دوباره خودی نشون بدم با اطمینان بهش گفتم خیالت راحت دکتر جان! منو که میشناسی !برو آسوده بخواب که ما بیداریم..بعد که رفت بخودم گفتم بهتره برم پاویون و یه استراحت کوتاهی بکنم تا بیام ببینم چی به چیه..و با همون استراحت کوتاه وقتی از خواب پریدم دیدم ساعت 9 شب شده!! باورم نمی شد!دیگه حتی فحشم نمیومد که به شانسم بدم.تو اوون لحظه فقط به جواب آرمایشها فکر میکردم..هنوز دو تا کشیک دیگه تا اخر ماه مونده.

..تا بیندیشند.

image00042((و اينها مثالهائى است كه براى مردم مى زنيم تا در آن بينديشند)) سوره الحشر آیه 21

 پ.ن: الفنتیازیس یا همون فیل پایی  از اوون بد بیماریهای نادرالوقوع و  کریه المنظره که  وقتی یه پشه گازت بگیره و کرمش بیفته تو تنت اینجوری میشه. واسه درمان دارویی اش که کلاً ممبدازول و این حرفها باید برند بوق بزنند و واسه درمان جراحی اش بهتره یه تانکر دم در بیمارستان پارک کنه  و یعد خرطومشوببندندبه ناف بیضه و در 3تا شیفت متوالی عین تخلیه چاه هر چی آت و اشغاله بکشند بیرون.

سرطان

با اینکه در دوران مقدس  آشخوری ام  مدتی در بخش سرطان خدمت می کردم , هیچ وقت  فکر نمی کردم اگه قرار باشه یه روز من اوون جغده باشم و بخوام همچین خبری بدم چه غلطی باید بکنم .خب اوونجا اسمش روش بود و هر کی اوونجا بستری میشد خودش هم می دونست قضیه چیه.و بقول خودشون دیگه رو باند بودند . یعنی  اوونجا  مریض و دکترش  از قبل می دونستند , بعد ما مطلع میشدیم.اما حالا اینجا ما  از قبل میدونیم و  ما باید به مریض اطلاع بدیم .. حالا لجم میگیره وقتی بین این همه آدم , تو اوون همه شلوغی بخش , من باید سر راه مریضی قرار بگیرم که برگه نتیجه پاتولوژی اش دستش هست و در به در دنباله یکیه که بهش بگه چریان چیه و وقتی اوون برگه لعنتی را که انصافآ حکم مرگ یا زندگی هم  داره  میاره جلو چشام  و من  هم  طبق معمول فقط دو خط آخر conclusion اش را می خونم , باز لجم می گیره وقتی می بینم به oma يا  CA ختم میشه..لجم می گیره وقتی می بینم برگه دست خود مریضه..لجم می گیره وقتی می بینم مریض سرویس خودمونه..نمی دونم چرا لجم می گیره/.. شاید واسه اینکه چه جوری حالا بهش بگم:اوون موقع بیشتر لجم می گیره از اوون همه اخلاق پزشکی و سوگندی که خوردم.آخه چی بهش بگم..بگم ببخشید شما سرطان دارید.. بگم : چیز مهمی نیست..یه مختصر سرطان دارید که انشالله بزودی از دستش راحت میشید یا اوون از دست شما.یا بگم اصلا کی این برگه را به شما داده؟! برو به خانوادت بگو بیاد.من فقط به اوونا میگم.. یا بزنم به سیم آخر بگم: آقا جان! خانوم جان!..شما سرطان دارید!.می فهمی؟ سرطان.. ولی می دونم به این سادگی نیست .حتی گفتنش هم خودم را میلرزونه. .. هیچ وقت هم به این فکر نکرده بودم   وقتی مریض با شک به سرطان میاد و  نمونه برداری اش میکنیم   اوون بیچاره  تا روزموعد نتیجه نمونه اش چه جوری شبهاش را روز می کنه و روزهاش را به شب می رسونه.. .چقدر سخته که بدونی دیگه سرنوشت  حتی سلولهای بدنت هم دست خودت نیست    .آخه یه بیماری چقدر می تونه خبیث باشه..