تشخیص افتراقی

image0008

این عکس به هیچ عنوان جنبه تزیینی ندارد و کاملآ واقعی است

 

بیمار یه آقای محترم 65 ساله(!) با ظاهری مرتب و وموجه با شکایت  اصلی درد شکم مراجعه کرده بود.رزیدنت سال یکی جراحی که سرش خیلی شلوغ بود بعد ازمختصر معاینه ایی  و شرح حالگیری مختصر تری  در حد حالتون چطوره  ,غیر از یه ورقلنبگی خفیف شکمی در ناحیه تحتانی چپ  چیز زیادی دستگیرش نمیشه.با تصور اینکه از اوون درد های  وقت تلف کننده شکمه که هم وقت خودش و هم سایر بیمارهای اورژانس را می گیره واسه اینکه خدمتی هم به مریض کرده باشه  زحمت می کشه و  درخواست یه سونوگرافی شکم هم میده و میره سراغ مریضای دیگه..بعد از چند لحظه  رزیدنت اشعه یا همون رادیولوژی سراسیمه با موهای سیخ شده و آشفته دوان دوان خودش میاد اورژانس و میگه به جون مادرش تو کل حیاتش همچین چیزی ندیده.رزیدنت جراحی که  بجاش خوشحال شده بود که پس  چبز خاصی(!) نیست و میتونه مریضو با وجدان راحت مرخص کنه   به مریض تلقین می کنه(!)  که ببین پدر جان  این دردی که می گی همچین هم درد نیستا؟ مگه نه؟ما هم   تا ببینیم چیه کار داره حالاها, تو هم که الحمدالله  مشکل دیگه ایی نداری  پس بهتره الان بری خونتون مسواک بزنی بعد  بخوابی و صبح بیا درمانگاه.همین موقع  مریض به حرف میاد و آروم میگه:ببخشید آقای دکتر.من یه عرض کوچیکی داشتم خدمتتون.دکتر هم که سرش خیلی شلوغ بوده با عجله می گه زود بفرمایید پدرجان.من کار دارم الان.بعد اون آقای محترم آروم سرشو میاره نزدیک گوش دکتر و به آهستگی میگه..ببخشید.جسارت نباشه..بنده یه چیزی رفته تو کونم//دکتر که یهو شوکه میشه بر می گرده و بهش می گه چی فرمودید؟مریض دوباره میگه: عرض کردم خدمتتون..بنده یه چیزی رفته تو کونم..//رزیدنت جراحی که خیلی بهش بر خورده بود بهش میگه:پدرجان حجالت نمی کشی با این سن و سالتون منو مسخره می کنی؟ مریض با قیافه ایی که  دیگه آشفته شده بود .جواب داد..نه بخدا.به جون خودم.دروغ ندارم که. راست میگم..یه چیزی رفته تو کونم..رزیدنت جراحی که  کم کم  شک کرده بود  که انگار یه خبرایی هست سال بالایی هاش را خبر کرد. .مریض آماده شده بود واسه معاینه  چندش آور آنال…سال بالایی انگشت را  کرد تو مقعد مبارک , انگاری که دستش خورده باشه به ژنراتورهای برق شهری خشکش زد.. با  قیافه بهت زده در حالیکه هنوز انگشتش اوون تو بود برگشت و به همه ما یکی یکی نگاه کرد..همون حالت از من پرسید دکتر جان. احیانا پروستات پروتزی هم داریم؟!..به هر حال مریض دیشب رفت اتاق عمل و عین بچه که از شکم ننه میاد بیرون اوون جسم اجنبی هم از ماتحت آقای محترم به سلامتی اوومد بیرون..یه عدد قوطی اسپری خوشبو کننده هوا..دیگه وقت نکردم یا بهتر بگم روم نشد بپرسم جریانش چی بوده-احتمالا مستراح خونشون همیشه بو میداده خواسته یه فکر اساسی کنه یا-وقتی می گوزیده دوست داشته که عطر ساز می شد.البته هیچ کس هم  دوست نداره فکر کنه که  قوطی اسپری  وسوسه انگیز بوده..

Advertisements

وقتی که دل و دول با هم شکست..

نمی دونم چرا از اولش از کشیک روز تعطیل بدم میومد.دیروز که بارون  هم واسه ما مدیترانه ایی شده بود.صبح با اینکه میدونستم  کشیک را باید به موقع تحویل بگیرم (روز قبلش کشیک قبلی اصرار داشت که  سر وقت بیام و بازم دیر نکنم ) اما هر چی زور زدم که از تختم دل بکنم نتونستم.اوومدم زنگ بزنم که متآخر خواهم شد دیدم نه موبایل شارژ داره نه من شارژر دارم.از اوونجا که اصلا حوصله فکر کردن به این موضوع را نداشتم دوباره خوابیدم و  خواستم خواب ببینم  چه بهانه ایی بیارم که دیر اوومدم.بعد از یه ساعت سر خیابون زیر بارون منتظر تاکسی شدم.یکی از سرگرمی های من اینجا اینه که سوار تاکسی می شم.چون من فقط مقصد را می گم و دیگه لام تا کام حرف نمی زنم,می دونم اگه حرف اضافی بزنم از روی لهجه ام میفهمه که اجنبی هستم و اوون وقت نمی دونم چه جوری میشه که تاکسی مترش موشکی میره بالا.واسه همین  وقتی می خواهند سر صحبت را باز کنند و من جواب نمیدم واسم جالبه که ببینم عکس العملشون چیه.بعضی وقنها  هم اگه ببینم آدم شیرپاک خورده اییه  خودم باهاشون حرف میزنم تا میزان توانمندی زبان بیگانه ام را محک بزنم.واتفاقآ خیلی زود دستم میاد وقتی که هنوز نفسم بالا  نیومده فورا میگند تو مال اینجا نیستی.اگه اوون لحظه تو مود باشم  می گم حدس بزنید من کجاییم.خندم میگیره وقتی که جواب میدند ژاپنی یا چینی! اگه هم اطلاعات جغرافیایی وسیعی داشته باشند میگند اندونزیایی!

وقتی رسیدم پاویون و دیدم کشیک قبلی شال و کلاه کرده و پشت میز  یه ساعته که منتظر منه یه لحظه اخم های پاچه بزیه تو هم رفته اش با گوش های آینه بغلیش   که سعی می کرد خیلی جدی و عصبانی خودشو نشون بده یه چهره احمقانه عصبی  تو ذهنم اورد که نتونستم جلوی خندمو بگیرم.کشیک سال بالایی دیروز الیاس بود.پسر بسیار مودب و شوخ طبع  واز  اوون مسیحی های متعصب که هر وقت می خوام سربه سرش بذارم می گم چقدر من از این کتاب داوینچی کد خوشم اوومده ها خوندیش تا حالا؟از اینکه با اوون هم کشیک بودم حس خوبی داشتم. بعد از ویزیت و رتق و فتق کردن امور برگشتم به پاوویون که مطالعه کنم که  تلفن زنگ زد . سال یکی بود که خواست بیام اورژانس.پرسیدم چیه؟گفت اگه میشه خودتون بیایید ببینید.وقتی رسیدم اورژانس و زمزمه ها و خنده های پنهانی بچه های جراحی و ارتوپدی را دیدم حدس زدم جریان چیه

دیدم یه اقای جوان  با حالتی مضطرب  روی تخت اورژانس دراز کشیده بود. وقتی ازش پرسیدم چی شده  با خجالت  پایینشو نشون داد.ازش پرسیدم خب چی شده.جواب داد نمی دونم.خودش اینجوری شد!.گفتم چی خودش اینجوری شده.گفت نمی دونم.خودتون ببینید.فهمیدم که طرف شرح حال بده نیست.پرده را کشیدم و ازش خواستم که درش بیاره.وقتی که کشف حجاب کرد دیدم که آلت بیچاره کوفته و کبود شده.ازش پرسیدم که متاهله یا مجرد.گفت مجرد. گفتم شیطونی کردی ؟ گفت نه.گفتم باهاش ور می رفتی؟ باز گفت نه.گفتم تو خواب اینجوری شد. گفت نه/.با اینکه می دونستم بیشتر موارد در اینجور مواقع کشف علت کار بیهوده ایست بیشتر لجم می گرفت وقتی هی می گفت خودش اینجور شده.البته باز تو دلم گفتم جای شکرش باقیه که نمی گه همینجوری نشسته بودم از بالا یه صندلی افناد روش.ولی روحیه مریض واسم عجیب بود.لبخند زورکی اش با اوون حالت مضطربش محو نمی شد.انگار که خودش خجالت کشیده باشه یه جوری می خواست با کمدی کردن قضیه از قبح عملش کم بشه.از اوون ور هم متلک های ارتوپدی ها که  گچ نمی خواد؟یا می خوای واسش آتل ببندیم یا با  بانداژ آویزونش کنیم دور گردنش بیشتر اعصابمو خورد می کرد. وقتی که مریض را می بردیم اتاق عمل دیگه تو اوون لحظه اتیولوژی اش مهم نبود اما ته دلم می خواست سر از کارش در بیارم. شب موقع ویزیت خواستم که باهاش حرف بزنم.فقط یکی از دوستاش که از صبح باهاش بود همراهش بود.خب طبیعیه.اینجور مواقع که نمی شه به خانواده بگی چی شده.وقتی همراهش از اتاق رفت  من فقط دست و پا شکسته فهمیدم که مریض بیشتر از اینکه اورژانس اورولوژی باشه اورژانس روانپزشکی است.باورش شاید کمی سخت باشه که کسی بخاطر انتقام از خودش همچین بلایی سر خودش بیاره.وقتی که از اتاق اوومدم بیرون یاد یه جمله پشت کامیونی افتادم که نوشته بود: یک دل و این همه درد/حالا حکایت این بیچاره بود که یک دول و این همه درد!

حوصله کشیک فردا را اصلا ندارم.خدا بخیر بگذرونه. سال بالایی یه آنتی ایرانیه 4موتوره و سال آخری اش هم یه خر تمام عیار.

اورژانس

روزهای اول سال یک  که بودم ,  چیف رزیدنتمون بهم پیشنهاد داد که واسه اینکه زبانم زودتر و بهتر راه بیفته برم اورژانس وایسم .اولش تو دلم گفتم عجب خریه ها!من زبون نفهم را می خواد بفرسته اورژانس  مریض اورژانسی ببینم. هر چند  بعدآ دیدم این رشته تخمی ما(وقتی می گم تخمی نه در محل صفت که به معنای واقعی کلمه) اصلا  اورژانس نداره و اگه هم باشه مرگ توش نیست!..ولی خب   از اوونجا که خوش نداشتم  از اوون اول نه بیارم تو کارم و از طرفی هم هیجان اینکه ببینم اگه بخوام با یه زبون دیگه طبابت کنم  چه حالی خواهد داد با وسوسه قبول کردم.کشیک های اولم بقول خودشون به صورت ردیف بودم تا روتین و اصطلاحات خاص دستم بیاد. از اوونجا که منم عاشق هیجان و ماجراجویی بودم شبها همکشیکی ام را off می کردم وخودم تا صبح تو اورژانس مریض می دیدم,  بیمارستان شلوغی بود و همه جور مریضی میامد.منم که زبون نفهم مجبور بودم با هر کدومشون یه جور ور برم..مثلا وقتی مریض ازم یه سوال می کرد و منم چیزی حالیم نمی شد همینجوری  جواب میدادم آره  اگه می دیدم قیافه مریض اجق وجق شد و چشماش داشت در میومد ودو تا شاخ هم از تو سرش  زد بیرون و یه سری صداهای نا مفهوم هم از خودش در  داد,  اوون موقغ می فهمیدم نباید می گفتم آره بلکه باید می گفتم نه.  یا بر عکسش اگه می گفتم نه و اوون اتفاقها واسه سر و صورتش  میافتاد می فهمیدم که باید جوابم را اصلاح کنم و بگم آره ,  در هر حال مریض آخرش بدون اینکه بفهمه من یه کلمه از سوالشو نفهمیدم با کلی تشکر و خسته نباشی و خدا عمرت بده و از این حرفای خودمون با رضایت مرخص میشد و منم با یه لبخند زورکی و بدون اینکه به روی خودم بیارم بهش می گفتم باز اگه سوالی داشتید بپرسید.بعضی وقنها هم که مریض  میفهمید  من خارجکی هستم جو گیر می شد و شروع به انگلیسی بلغور کردن میکرد, منم که انگلیسی با لهجه حالیم نمی شد با زبون مادری خودشون جوابشو می دادم که یعنی حالا بی خیال انگلیسی بشو و مثل آدم بگو ببینم چته و اگه باز متوجه منظور من نمی شد مجبور می شدم بگم » پلیز به زبون خودتون حرف بزنید.من اوونجوری راحتترم».و اگه طرف بهش برمی خورد شروع می کرد با لهجه غلیظ دهاتشان حرف زدن که اوون موقع من احساس می کردم داره  مستقیمآ بهم میگه مرده شورتو ببرم که ظرفیتشو نداری/ روزهای اول چون غریب بودیم و عزیز , بچه های جراحی و حتی گاهی ارتوپدی خیلی همکاری می کردند و بیشتر مریضای منو می دیدند. (هر چند اواخر که احساس کردند من جنبه اش را ندارم و خیلی  پررو شده بودم دیگه جراحی ها حتی دست به مریض درد چپ شکم نمی زدند و می گفتند اول ارولوژی ببینه) منم سرخوش از اینکه همه دست به دست هم و با یاری همسایه ها مریض داری می کنیم کشیک ها را می گذروندیم که کم کم سروکله اورژانس های واقعی ارولوژی پیدا شد..

..  یادمه وقتی  اینترن ارولوژی بودم همیشه رزیدنتامون می گفتند که هر مریض تخمی(اینجا یعنی با درد بیضه) اوومد ما بهش دست نزنیم و فورآ اوونا را خبر کنیم.حالا من خودم رزیدنت ارولوژی بودم و باید خودم مریض را میدیدم..یه آقا پسر 16 ساله با درد ناگهانی بیضه از 2ساعت قبل که وقتی داشته دوچرخه سواری میکرده شروع شده و با استفراغ و درد پایین شکم مراجعه کرده بود.دستکش ها را دستم کردم و شلوار مریض را کشیدم پایین  و شروع به معاینه کردم..دیدم بعله..خود جناب تورشن یا همون پیچ خوردگی بیضه هست. حالا همه استجرهای بیمارستان هم انگار اوون روز جمع شده بودند اروژانس.منم رفتم بالای منبر و همه تراوشات علمی ام را واسشون ریختم بیرون و در مورد تشخیص و درمان تورشن/ جواب سونوگرافی هم که اوومد و تقریر شده بود که تو بیضه یه قطره خون  نیست و بعبارت دیگه تشخیص تورشن مطرحه/منم خوشحال  از تشخیص درستی که  جلوی اوون همه دانشجوداده بودم اومدم یه حالی دیگه بهشون بدم .  خواستم یه روش نه چندان معمول تو ارولوژی را در این مواقع  بهشون یاد بدم..تصمیم گرفتم که مریض را ابتدا بصورت دستی باصطلاح دتورس کنم.بعد همینجور که مریض بدبخت با آه و ناله ایستاده بود و من هم نشسته ودانشجو ها هم پشت سر من و بیضه های مریض تو دستام و همه منتظر شروع کار من ,  دیدم هرچی زور می زنم یادم نمیاد که چه جوری بود. بیضه راست در جهت حرکت عقربه ساعت و بیضه چپ در خلاف جهت حرکت عقربه ساعت بود؟بیضه راست در خلاف جهت حرکت عقربه ساعت و بیضه چپ در جهت حرکت عقربه ساعت؟هر دوتا بیضه در جهت حرکت عقربه ساعت؟هر دوتا بیضه بر خلاف جهت حرکت عقربه ساعت؟اصلا راست و چپ مریض بود یا راست و چپ من.همینجور تو این فکرها بودم و عرق می ریختم و  بخودم فحش میدادم آخه باز  خبر مرگم چه مرگیم شد جوگیر شدم  یهو که همچین زری زدم که حالا توش موندم.بعد گفتم سگ خور! خلاصه با یه محاسبه فیزیو تربچه نقلی   مانور را انجام دادم وبا دادی که مریض کشید اوون لحظه متوجه شدم چرا وقتی یکی داد می کشه می گند انگار تخماشو کشیدند.وقتی که دادش خوابید و دیدم رنگ و روش باز شد فهمیدم که مانور با موفقیت انجام شده و بعدش من یه آخیش  گفتم که البنه اوونو هیچکس نشنید× .

دیشب که کشیک بودم و سال یکی خبر داد که مریض با شک به تورشن اوومده ازم خواست میتونه دتورسش کنه.گفتم نه جانم مثل آدم ببرش اتاق عمل تا من بیام..

مرغ همسایه

چند روزیه که دوره چرخشیم تو یه بیمارستان دیگه شروع شده.یکی از بیمارستانهای مجهز و شلوغ اینجا که یه جورایی سانتر ارولوژی هم هست. شاید در تاریخ پذیرش دستیار ارولوژی اش من اولین ایرانی باشم که به این بیمارستان وارد می شم. البته قبل از بنده هم دوفقره هموطن عزیز دیگه هم اینجا مشغول به تحصیل علم و عبادت  دراین رشته بودند , اما هیچکدام به هر دلیلی که به من اصلا ربطی نداره(!) تا حالا اینجا قدم رنجه نفرمودند.واسه همین , منو هم خیلی با احتیاط و سلام و صلوات قبول کردند که بیام اینجا.

ساعات کاریش از خروسخون سحر هست تا بوق سگ.روز اول که رفتم منو چپوندند تو اتاق عمل و تا بخودم اوومدم د یدم ساعت 7شبه.البته بیشتر از اینکه سرم گرمه عمل باشم بهت زده از رفتار عجیب و غریب رییس بخش جدیدی (که متاسفانه یا خوشبختانه رییس بیمارستان هم هست) بود که تازه زیارتش می کردم.یعنی در حالیکه سر عمل  با همه می گفت و می خندید ناگهان در کسری از ثانیه همه چیزش عوض می شد.چهرهش سرخ می شد مثل آتیش , رگهای گردنش قلنبه می زد بیرون ,نعره هاش سقف را می لرزوند و ادوات جراحی بود که به گوشه کنار پرتاب میشد…و بعد از چند لحظه سکوت مرگبار.. دوباره همه چیز به حالت عادی برمی گشت و قهقه خنده اش از سر گرفته می شد! البنه من چون بار اول بود که این صحنه ها را می دیدم نمی دونستم این تغییرات جوی اش به خاطر سامانه های کم فشارشون بود یا پرفشارش.حالا تو این هیروبیر یهو یه سرنگ کرد تو اوون داخل ماخلای مریض و سرنگ را کشید بیرون و در حالیکه یه مایه خونابه ایی توش بود , زرتی از من پرسید که این خونه یا ادرار!l من اولش موندم که الان باز تو کدوم مودیه که داره این سوالو می پرسه.بعد با  کمی ترس و تردید گفتم ادرار.گفت اگه اشتباه جواب جواب داده باشی می فرستمت پیش پرزیدنتتون! راستش اولش یهو تو دلم خندم گرفت! آخه هم چی می گفت پرزیدنت که آدم یاد پرزیدنت آمریکا میافتاد.نمی دونست که من تو دلم بهش پیزوری هم نمیگم چه برسه به پرزیدنت. بعدشم می خواستم ازش بپرسم حالا خون را دیدی یاد پرزیدنت ما افتادی یا ادراره را.! ..در هر حال یه لبخند تلخی زدم که البته تلخی اش را نمی تونست از پشت نقابی که زده بودم ببینه(منطورم از نقاب اینجا ماسک جراحی بود). ولی انگاری که ذهن منو خونده باشه دوباره پرسید:اوون  مرد خوبیه..مگه نه؟ دوباره یه لبخندی زدم و سرمو انداختم پایین که مثالا سرم تو عمله.اما اوون که انگاری متوجه شده بود عمداُ جوابشو نمی دم باز سوالشو تکرار کرد.دلم می خواست  بهش بگم بابا! جون مادرت  ازما بکش بیرون ,  حالا شما هم وسط عمل آناستوموز حالب و مثانه اوونم سر مریضی که آناتومی درب و داغون شکمش اعصاب همه را بهم ریخته بود یاد پرزیدنت ما افتادیاا نمی دونستم چه جوابی بدم.این سوًال را بارها اینجا ازم پرسیدند .کتمان نمی کنم که این پرستیژ هسته ایی و حالا هم فضایی بین این بی خبران همچی یوخده باعث شده که غرور ملی مون قلنبه بشه.ولی اینا که خبر از فغان و غوغای دل خسته مردم من ندارند.اینا که نه درست میتونند مو را ببینند حالا پیچش تو سرشون!..اینا که نه  حتی می تونند توی خشت را ببینند حالا آینه اش هم بشکنه تو سرشون!.اینایی که اگه اینا را نمی بینند اما شکم و زیر شکمشونو خوب می بینند. ..حالا من به اینا چی جواب بدم..بگم برید آسوده حال کنید که پرزیدنت ما اینقدر خوبه که  داره بمب اتم می سازه و موشک  در می کنه که مبادا آزرده بشه خاطره نازک شما؟ از یه طرف هم اگه راستشو بگم شاید همین چس مثقال اعتباری هم که داریم  ببریم زیرسوال..واسه همین وقتی که دیدم استاد دارند اصرار می کنند که نظر منو بدونند , چشمامو بستم و یه تفس عمیق کشیدم و آب دهنمو محکم قورت دادم و و گفتم که..بعله..ایشون خوبند.بعد  استاذ یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد  و یه لبخند ملیحی هم پشت بندش انداخت(تلخ هم اگه بود از پشت نقابش معلوم نبود) و سرشو انداخت پایین و در حالیکه مشغول ادامه عمل شد گفت:  اوون جواب سوال قبلی هم درست بود.it was pee

به کدامین گناه..

اولین بار هفته پیش دیدمش تو راهروی بخش. یه دختربچه 12 ساله, که همیشه قبل از شروع ویزیت صبحگاهی در هیاهوی پر سرو صدای بخش گوشه ایی آرام و ساکت می ایستاد.همیشه هم با یه نگاه غمگینی تو سیاهی چشماش؛ که حالا دیگه در پف آلودگی ناشی از نارسایی مزمن کلیه هاش کم سو شده بودند.. مزمن با تمام تلخی هاش.اوونقدر طولانی که حتی دیگه از یاد هم بری.تو این یه هفته غیراز یه دختر بزرگتر از خودش ندیدم کسی همراهش باشه…وقتی که دیدم تو اون تنه نحیف و کوچیکش اوون همه لوله گذاشتند دلم به حالش سوخت …وقتی یادم میومد که واسه تثبیت کردنه هر کدوم از اوون لوله ها چند بار سوزن تو تنش کردند خودم  تمام بدنم درد می گرفت.به خودم گفتم الان خیلی از هم سن و سالاش تومدرسه کیف و کتاب بغلشونه و این طفل معصوم دوساله که از این  بیمارستان به اوون  بیمارستان با این لوله ها و کیسه ها میخوابه و بیدار میشه..

امروز که می خواستم پانسمانش را عوض کنم با اینکه خیلی سعی می کردم به آرومی اوون چسب های لعنتی را از روی  پوست نازک تنش جدا کنم وقتی صدای ناله های آرومش را می شنیدم انگاری داشتند پوست خودمو می کندند.تصمیم گرفتم با یه تیغ بیستوری کارو یه سره کنم وهمه گازها و چسبها را با تیغ ببرم.وقتی شروع به بریدن کردم سعی کردم با حرف زدن باهاش حواسشو پرت کنم تا کمتر درد بکشه.اما غافل از اینکه حواس خودم پرت شد… و ناگهان زدم و لوله ی نفروستومی را قطع کردم.. ..باورم نمی شد.شوکه شدم.صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنیدم.تمام تنم عرق کرده بود.آب دهنم خشک شد..نگاه دخترک کردم…با صدایی لرزون و آروم در حالیکه می شد فریاد ترس را توش شنید ؛  پرسید:..قطع شد..؟.مونده بودم چیکار کنم..فقط داشتم خودمو سرزنش می کردم. علیرغم میل باطنی ام ,مجبور شدم سال بالایی را خبر کنم..می دونستم خیلی عصبانی خواهد شد اما کاریش نمی شد کرد دیگه.وقتی اوومد همونطور که انتظار داشتم  با همون حالت ازم خواست که خودم دوباره لوله را جای گذاری کنم و اضافه کرد که اگه نفروستوم کار نکنه دوتا کشیک اضافه با یه هفته محرومیت از اتاق عمل جریمه این حواس پرتی خواهد بود..

لوله را گذاشتم. سوچور زدم..فیکس کردم..نفروستوم هم کار کرد..اما تموم اوون مدت دخترک آخ هم نگفت..باورم نمیشد..من حتی واسه اینکه کمتر سوزن وارد تنش کنم بی حسش هم نکردم..شاید او هم تو اوون لحظه دلش به حال من سوخت و نخواست که با جیغ و داد و گریه های بچگانه گندی که زده بودم را بیشتر کنه.

شاید هم  اینقدر تو این چند سال کوتاه زندگی اش  درد کشیده بود که دیگه  اشکی واسش نمونده بود که بخواد گریه کنه..