مرهم توهم بر زخم واقعيت

صبح روز تعطيله، دو روز تعطيلي پشت سرهم، هميشه از روزهاي تعطيلي طولاني يه جورايي واهمه داشتم. ترس از اينكه نكنه تو اين تعطيلي ها اتفاقي واسه يكي از مريضام بيفته و بخاطر دردسترس نبودن خيلي چيزا، قضيه حاد بشه، صبح با صداي زنگ تلفن از خواب بيدار شدم، گوشي جديدي كه خريدم  واسه دوسيم كارته بودنشه. يه سيم كارتش مخصوص بيماران ، با صداي زنگ مخصوص. كه هر بار ميشنوم ناخوداگاه ميگم ؛ maybe there is something wrong..اول صبح كه اين زنگ مخصوص بصدا دراوومد تو تختخواب گفتم ياخدا، كدوم بيماريه كه روز تعطيل اول صبح ، مشكل پيدا كرده.  خيلي زنگ نخورد. شايد زود قطع كرد چون پشيمون شده بود، بعد از مدتي رفتم بالاسر گوشي و چك كردم ديدم طبق معمول شماره ناشناس و طبعا از بيمارانم بود، مردد بودم كه بزنگم بهش يا نه و همچنان كه با اين وسوسه درحال جدال بودم  ، مجددا همون شماره تماس گرفت و درحاليكه لبخند پيروزي برصورتم بود جواب دادم و متوجه شدم از همراهان بيماري ست كه مداركش نزد من باقي مانده بود و جوياي ان بود، همينكه فهميدم موضوع سلامت به خطر افتاده ي بيمارانم نيست نفس راحتي كشيدم و بعد از پاسخگويي به وي ،خدارا صدهزار بار شكر كردم كه روز تعطيلم خراب نشد و بعد از ان با ارامش عميقي به رتق ر فتق امور خانه پرداختم. گذشت تا اينكه ساعتي بعد مجددا همان زنگ مخصوص بيماران بصدا درامد، باز همون ياخداي اتوماتيك وار كه بعد از هر بار زنگ در دلم تكرار ميشه،، نگاه شماره كردم و ايندفعه پيش بيني كردم قطعا براي تبريك يا يه امر غيرضروري ديگه هست تا خداي ناكرده مشكل خود بيمار..وقتي بيمارانم انسوي خط خودشان را معرفي ميكنند، با اسكن لحن و اهنگ كلامشان تا حدود زيادي به منظور درخواست يا سوال احتمالي انها پي ميبرم، وقتي كه ابتداي مكالمه را با احوالپرسي و تشكر و عذرخواهي بابت تماس صرف ميكنند، ميفهمم كه علت تماس خيلي نگران كننده نيست و صرفا يه سوال يا مشاوره طبي خواهد بود، اما وقتي بلافاصله ميرند سراصل موضوع ، يعني فوريت مشكل! و بدنبال ان استرسي هست كه به من وارد ميشود و خلاصه با همين پيش فرض ها، امادگي لازم را براي نحوه ي پاسخدهي بدست ميارم. در تماس صبحگاهي دوم وقتي در حين سلام و احوالپرسي ،لحن و اهنگ كلام بيمار را مطابق معمول روانكاوي ميكردم تا قبل از بيان هدف اصلي از تماس، بتوانم خوش خيم يا بدخيم بودن انرا حدس بزنم، حس خوبي از اهنگ كلام نگرفتم! و وقتي خودش را پدر يكي از بيماراني كه قبل از عيد عمل  بيضه نزول نيفته كرده بودم معرفي كرد بيشتر نگران شدم كه چه اتفاقي ميتواند افتاده باشد كه صبح روز تعطيل بعد از چهار ماه ،با من تماس گرفته باشد. طنز تلخ ماجرا انجاست كه تو اين مدت گاهي به اين بيمار فكر ميكردم كه خداراشكر باتوجه به اينكه جزو اولين عمل هاي بقول معروف دهن پركن  بود با موفقيت انجام شد و اگرخدايي ناكرده دچار عارضه ايي ميشد چقدر ميتوانست به اعتماد به نفسي كه به سختي بدست مياوردم اسيب برساند و حتي بيشتر از اوون خداراشكر ميكردم كه بين اوون همه تماس هاي فراواني كه بيماران بطور روتين بعد از عمل ميكردند هيچكدوم اين بيمار نبود و همين باعث قوت قلبم ميشد كه عمل به اوون ظرافتي و حساسي را بخير گذرونيدم و ساير  تماس ها كه ديگه چيزي نيست!، و حالا من بودم و صداي پشت خط كه از من ميپرسيد كه بيضه ي عمل شده ي فرزندش بطور مشكوكي سرجاي اش نيست!!#٪‏^@&$»… در ابتداي مكالمه كه خودش را پدر اوون بيمار معرفي ميكرد و باتوجه به روانكاوي صوت كلامش ، احتمال هر خبر بدي را ميدام جز اينكه بشنوم بيضه ي عمل شده سرجايش نيست!! در كسري از ثانيه، بدترين سناريوهاي وحشتناك در ذهنم نقش بست كه حتي به مخيله ي ماهرترين فيلم نامه نويسان ژانر وحشت جهان هم نميرسيد. سعي كردم بر اعصاب خودم مسلط باشم. بوضوح پيدا بود خود پدر هم از بيان چيزي كه گفته بود نگران بود مخصوصا انجايي كه عنوان كرد شايد خودش توهم زده باشه !، شايد هم اره، چراكه ميتوانست تا روز كاري صبر كنه تا فرزندش معاينه بشه . شايد هم اوونقدر نگران بود كه فقط منتظر يه پاسخ ارام كننده از من بود. ولي من انقدر شوك زده شده بودم كه حتي يه لحظه هم فكر نكردم بيمار را با اراجيف و خزعبلات كه چيزي نيستا،نگران نباش  و مشكلي نيست ارام كنم،چرا مشكلي نباشه، بود، هست، بي خيال شهرت و اعتبار، . در همان حالت بهت و حيرتي كه بودم وقتي ازم پرسيد ايا ممكنه دوباره بيضه رفته باشه بالا، شجاعانه ترين جواب عمرم را دادم كه بعله، ممكنه.

ماندن يا كندن

وقتي دستكش پلاستيكي ات سطوح نه چندان هموار پوست بيضه را در مسير پر پيچ و خم اناتوميك طي ميكند، و ناگهان به يك برامدگي غيرمنتظره برميخوري ، آنجاست كه ضربان قلبت تندتر ميشود، همانجا مكث كوتاهي ميكني، با دقت بيشتر، موقعيت اين توده ي نابجا را نسبت به مجاوراتش ميسنجي و هرچي بيشتر كنكاش ميكني بيشتر پي ميبري اين توده در جاي درستي نيست، بيضه ي انسان، همه چي اش واضح و وروشن است، شكل و شمايلش، سر و ته اش، بالا و پايين اش، و همه ي متعلقاتش، مو لاي درزش نميرود. اگر در اين دم و دستگاه، جايي خارج از محل سازماني اش قلنبه شود، يقينا يه جاي كار ميلنگند. حال هر چه اين ورقلنبگي دورتر از خود بيضه و در متعلقات ان باشد ، شك و ترديد در ماهيت ان بيشتر ميشود، و اينجا همان جايي است كه ليستي از تشخيص هاي افتراقي ،برق اسا از جلوي چشمانت ميگذرد و درحاليكه قلم را برميداري تا درخواست تصويربرداري تكميلي جهت تعيين تكليف اين مهمان ناخوانده ي بيضوي ميكني ، ميبيني كه برگه ي گزارش سونوگرافي بيمار روي ميزت هست، حال تو ميماني و يك توده ي جامد دم اپيديديم، هنوز جاي نگراني براي تصميم گيري آني نيست، اندازه گيري تومور ماركرها فرصت خوبي ست تا مثلا خير سرت بري و مطالعه كني ببيني چه خاكي بايد تو سر ريخت واسه اين توده ي جامد دم اپيديديم. و وقتي بيمار با جواب نرمال ازمايشات برميگردد در حاليكه نميداني هنوز چه تصميمي بايد گرفت ، باز به خودت فحش ميدهي چطور تو اين مدت فراموش كردي راجع به اين موضوع مطالعه كني و بيشتر در مرداب اضطراب خودت فرو ميروي.

من، ختنه و ديگر هيچ

اصلا حال و حوصله ختنه نداشتم، اوونم تو كلينيك بدنامي كه هنوز پرونده ي يه فقره نقص عضو بدليل خنته توسط يكي از همكاران  روي ميز كميسيون پزشكي همچنان در جريان بود،  هرچند ختنه ي اول و دومم در اين كلينيك ختم به خير شده بود، اما انگار اين داستان خيلي هم الكي نيست، يكي از ختنه هاييي كه به روش حلقه ايي قرار بود انجام بشه، به دلايلي از جمله نبود امكانات مناسب، ترديد در استاندارد بودن خود حلقه، عدم مهارت كافي پرسنل و غيره،، به روش معمول بخيه زدن تبديل شد، داستان از اوونجا شروع شد كه اينبار جهت محكم كاري ، علاوه بر  تزريق عمقي ماده بيحس كننده ، يه بيحسي زيرپوستي هم داديم ، غافل از اينكه ماده ي بيحس كننده مثل مواد مذاب اتشفشان به تمامي سطوح الت ،منجمله پره پوس پخش شده و همين انتشار نابجا، موجب  برامدگي و تورم  محل برش و انسزيون شده، منم كه باديدن صحنه ي متورم پوست الت ،كه تاكنون با همچي  منظره ايي مواجه نشده بودم  با اعصابي خورد و لعنت به خودم و پرستار و همه ي حاضرين با سلام و صلوات پوست اضافه ي كه حالا مثل دمبه باد كرده بود بريدم و بعد با حرص و ولع اقدام به بخيه زدن لبه هاي پوست كردم، در اين اثنا كم كم بيحسي كودك رو به اتمام بود و صداي ضجه و گريه هاش بلندتر و بلندتر ميشد، با توجه به تورم غير عادي پوست، نزديك سازي لبه هاي زخم به سختي انجام ميشد، تكانش ها و بيقراري و صداي بلند گريه هاي كودك كه حالا واضح بود ديگه اثري از بيحسي  در بدن كوچكش نمانده و خونريزي غيرقابل كنترل محل زخم كه بدليل همان تورم پوستي قابل شناسايي نبود باعث شده بود كه زمان عمل بيش از حد معمول طول بكشد و كم كم شوخي و مزاحهاي معمول پرسنل سرختنه ، جاي خودشو به نگراني هاي پنهاني ميداد، سرك كشي هاي مضطرب مادر و اقوام كودك به داخل اتاق ختنه، حجم استرس را در اوون فضاي كوچك، بيش از پيش ميكرد، در اوون دقايق پركابوس كه فقط دعا ميكردم زودتر تموم بشه، كار بخيه ي زخم به هر مشقتي بود رو به پايان بود و در حاليكه محل هاي احتمالي ديگه را به منظور كشف خونريزي هاي كوچك جستجو ميكردم از پرستار خواستم تا والدين كودك را كه  انگار ساعتها پشت در اتاق عمل قلب باز در اضطراب نفسگير منتظر مونده بودند صدا زده تا در اين مرحله با ديدن كودك دلبندشان كه انجام عمليات ختنه رو به اتمام بود كمي ارام بگيرند، بلافاصله دوباره از اتاق بيرونشان كردم و به ادامه ي جستجو ي محل هاي خونريزي دهنده پرداختم، تقريبا همه جا اوكي بود بجز ناحيه كوچكي در قسمت ونترال الت منطبق با محل عبور عروق فرنولوم كه يحتمل در حين عمل اسيب ديده بودند چرا كه بي وقفه خونريزي داشتند، ابتدا با يكي دوتا سوچور سعي در توقف خونريزي داشتم كه موفق نشدم و بناچار از پانسمان فشاري استفاده كردم بلكه در فاصله ي زماني مناسب اين رگ سركش بريده كوتاه بياد و خونريزي قطع شود، در اين فاصله به درمانگاه ديگه ايي رفتم درحاليكه دلم پيش دول بچه بود، از خود درمانگاه طاقت نياوردم و به اتاق ختنه تماس گرفتم كه جوياي احوال بشم كه خوشبختاته اوضاع تحت كنترل بود، پس از پايان ويزيت بيماران بلافاصله به محل برگشتم و وقتي چهر ه ي درهم پرستار را كه از اتاق ختنه ميومد بيرون ديدم، تمام وجودم سوال شد كه ايا خونريزي قطع شده يا نه و در اوون لحظه حاضر بودم تموم دنيا را بدم كه جواب بشنوم، بعله، خوشبختانه قطع شده، اما بدبختانه جواب اين بود كه ظاهرا هنوز قطع نشد، بلافاصله دستور دادم بچه را مجددا روي تخت اتاق عمل بگذارند و ست جديد باز كنند، چنان عزمي كرده بودم كه اين رگ ياغي را بر سرجايش بنشانم كه  اگر يكصدم اين عزم جزم را نيروهاي ائتلاف بر عليه داعش بكار ميبردند ، عراق تاحالا گلستان شده بود. بهرحال در يك دستم سوزن گير به همراه سوزن و نخ و در دست ديگرم پنس و هموستات، و همه با. هم به جون محل خونريزي افتاديم، ولي بعد از هر بار بخيه.  سوچور و سكوتي چند ثانيه براي اطمينان از توقف خونريزي، دوباره اووون رگ لعنتي كه انگار براي در اوردن لج ما باز ميشد ، با دهن كجي،  دركسري از ثانيه ، محل عمل را با خون پر ميكرد، و اين كشمكش بخيه زدن از ما و خون وا دادن از رگ مجروح تا لحظاتي ادامه داشت كه در نهايت كه هر دو خسته شده بوديم  و من در افكار ترسناكي كه اگه اين خونريزي لعنتي تو اين اتاق مهجور درمانگاه بند نياد چه خاكي بر سر بريزيزم، و غوطه ور در اين افكار ،،، كه ناگهان ديديم انگار خون قطع شده،، همه باهم به خوشحالي نگاه كرديم ، باورمان نميشد خون بند امده شده باشد! اما انگار ما بلاخره موفق شديم ، ديگه قطره ايي خون نبود، اري، ما پيروز شده بوديم! …، ولي صحنه ايي كه از اين جنگ نابرابر برجاي مانده بود كمي غمين انگيز بود، كلافي سردرگم از نخ هاي بخيه كه مانند توپ ريسماني زير الت اويزون شده بود و نامتقارني پوستي حاصل از ان، خاطر منو كه به زيبايي عمل هاي ختنه ام بخودم ميباليدم بدجوري ميرنجوند، در اين وانفسا ناگهان ترس از اينكه نكنه حين بخيه زدن هاي پي در پي ناحيه ونترال ، مجراي ادراري لابلاي اوون كلاف هزارتوي بخيه ها بدام افتاده باشد تمام تنم را گرفت.خوف و استرس اين فكر چنان برمن  مستولي شد كه اب دهانم خشك گرديد و بي درنگ، سوند فولي يا هركوفتي كه بشد از اوون مجراي لعنتي عبور داد مطالبه كردم، اما انگار كه در اووون قحطي درمانگاه، به زبون اسپانيولي حرف ميزم كسي سر از چيزايي كه ميخواستم در نمياورد، بهرحال يه دماسنج پيدا كردم ، و وارد منتهي اليه مجرا كردم كه خوشبختانه براحتي رد شد، اما اين خوشبختانه مال ادماي نرماله، نه منه وسواسي، اره، من به همين مقدار راضي نشدم و اصرار داشتم كه بايد انسجام مجرا را تا خود مثانه چك كنم، و به همين دليل مجددا پافشاري كردم كه في الفور يه سوند مناسب تهيه شود، بيچاره پدر كودك كه باز پي سوند فولي راهي بازار شد و بعد از مدت كوتاهي كه سوند بدست برگشت، كودك را مجددا اينبار براي معاينه مجرا روي تخت اتاق خواباندم، كمي ژل و سپس فرو كردن سوند بداخل مجرا،  همه چي بخوبي پيش ميرفت كه يهو احساس كردم سوند بيشتر پيش نميره، ترس و استرس مجددا برگشت، چه اتفاقي ممكنن افتاده باشه، سوند كجا ممكنه گير افتاده باشه، ايا سوند به اخر خط يعني مثانه رسيده يا اصلا از ابتدا وارد مجراي كاذب شده نه اصلي، اي خداي من، ، چرا اين ادرار لعنتي نمياد، خيسي عرق را بوضوح رو پيشاني خسته ام حس ميكردم، ، يعني من با مجراي بچه چيكار كردم، تنها چيزي كه اوون لحظه به ذهنم رسيد مقاومت نكنم و تا همونجا كه سوند از حركت بازايستاد متوقف شوم و ذره ايي فشار به بدنه ي مجرا وارد نكنم، به ارامي سوند را خارج كردم درحاليكه لبخند زوركي تحويل پدر بچه ميدادم كه همچنان سيخ بالاسر پچه اش ايستاده بود  و بيخبر از دا پراشوب من ، بيصبرانه منتظر بود اين عمليات تموم شه و به خونه برگردند تا مراسم ختنه سوران دلبندشان را زودتر انجام بدند،،از پدر خواستم به محض اينكه كودك ادرار كرد به من اطلاع بدهند، اوو با لبي خندان رفت و من با دلي گريان ماندم گوش بزنگ تلفن،،

گمشده در الگوريتم

عرق سرد پيشاني ميتونست حكايت از جريانات ناخوشايندي باشه كه در درون در حال رخ دادنه، چند ماه پيش اوومده بود، با شكايت خون ادراري، علايم ديگه هم بزرگي پروستات را هشدار ميداد، چند قلم دارو ماجرا را بهتر كرد واسش، هرچند ازمايشات همچي دلچسب نبود، وقتي اوومد بازم گلبول هاي  قرمز لعنتي تو  ادرارش بود، مجبور شدم قبل از هر اقدام تهاجمي ، ازمايشات را تكميل كنم، سلول هاي ادراري، هرچند خيلي قابل استناد نيست ، اما لازمه ي پيش روي درمان است، شايد هم عرق سرد و فين فين بيني يه حساسيت فصلي بيش تر نباشه، شايد هم اين چيدمان سلول هاي سرطاني هست كه رفته رفته در منزل جديد پا ميگيرند

happy hour

تاحالا تو همچین سکوت مطلقی به تیک تاک ساعت ها دقت نکرده بودم، اوونقدر دقیق که حتی صدای  گردش چرخ دنده های عقربه ها هم حس میکنم، جمعه ست ، اوومدم مطب و همه جا تعطیل، اوونقدر تعطیل که  حتی درب ورودی سالن قفل بود، نگهبان واسم باز کرد و همزمان پرسید دکتر امروز ویزیت میکنید؟ اره، چرا نکنم، البته اینو تو دلم گفتم.  اگر مردم این شهر میدونستند روز تعطیل هم دکتر اوومده مطب شاید از قبل برنامه ریزی میکردند، اما من این مدلی ام غیرقابل پیش بینی، غیرمترقبه، ظهر یهو به سرم زد بیام مطب، البته از صبح تو فکرش بودم، اما قطعا شب قبلش به ذهنمم خطور نکرده بود، تصمیم های لحظه ایی مو بیشتر عملی میکنم تا تصمیماتی که از قبل بهش فکر کنم، من ااوونقدر به کارم علاقه دارم که حتی روزهای جمعه هم میام سرکار،

آن روی سکه..

اوون یکی گوشی  زنگ میخوره، همون که مخصوص امور بیماران هست، بعد از پایان نفس گیر تماس های مکرر که واسه استخدام منشی اگهی کرده بودم دیگه این تماس های جدید قاعدتا مربوط به بیماران خودم بود که شخصا به بیماران مراجعه کننده ام داده بودم که هرموقع از شبانه روز اگر لازم بود با خودم تماس بگیرند، نمی دونم کدوم استاد بود که  گفته بود :جراح باید همیشه در دسترس بیمارش باشه و منم که کلا اسیر این پندهای اخلاق حرفه ایی هستم ، این آموزه ی استاد را آویز گوش کردم تا زمانی که خودم جراح شدم و وقت اجرا کردن این چیزا بود،

  • الو اقای دکتر؟؟
  • جانم بفرمایید
  • سلام اقای دکتر! من همراه بیمارتونم ، اقای فلانی . اوومده بودیم درمانگاه،
  • بفرمایید
  • اقای دکتر ، پدرم از اوون روزی که یکی از اوون قرص هایی که شما بهش دادید مصرف کرده همش حالت تهوع و استفراغ داره و تب و لرز(!) و هیچی هم نمیتونه بخوره

از اوونجایی که تازه در این بیمارستان جدید مشغول شده بودم و شرایط هم که الحمدالله الرب العالمین طوری هست که هرگونه واکنش حمله اسایی از همراهان بیمار دور از انتظار نیست، ابتدا با حفظ خونسردی ، سعی بر ارام کردن دخترش که البته  چندان اشفته هم به نظر نمیرسید و شاید هم من توهم زده بودم  کردم و سپس با رعایت منشور حقوق بیمار ، به ایشون ‹مراجعه به اورژانس› را توصیه کردم و تاکید کردم که درصورت لزوم خودم هم شخصا بر بالین پدر محترمش حضور بهم میرسانم، که البته با تعجب شنیدم که پرسید: دکتر مطب کجاست. میشه بیاییم اوونحا؟ و همین سوال کافی بود که اوون تصویر وحشتناکی که از پدرش داشتم که الان با تب و لرز و تهوع و استفراغ مکرر و حال عمومی وخیم  که احتمالا قادر به جابجایی  هم نیست . بهم بریزه و رو همین حساب با تردید مجددا پرسیدم مگر نمیگید وضعیت پدرتان چندان مناسب نیست؟! میتونه تا مطب بیاد؟؟ که پاسخ اوومد: اره دکتر، تا اوونجا میتونه بیاد، .. و کم کم داشتم به کل ماجرا مشکوک میشدم، به هرحال جواب دادم مشکلی نیست و من فلان روز ها و فلان ساعت ها مطب هستم،،،.و گذشت تا اینکه یکی  دو روز بعد  همراه و بیمارش وارد مطب شدند و البته خندان و تشکرآلود، بعد از احوالپرسی و چاق سلامتی و معاینه  و رویت ازمایشات و سونوگرافی که از قبل درخواست کرده بودم  و اطمینان از اینکه حالتی که بر بیمار ما رفته بود علیرغم گزارش پرطمطراقی که همراهش تلفنی به من داده بود ، صرفا یه عارضه ی گوارشی دارویی بوده و لاغیر ، با توصیه های درمانی و سلام و صلوات مرخص شد. شب بعد از پایان کار وقتی منشی مشغول حساب کتاب بیماران انروز بود متوجه شدم این بیمار از قبل برای مراجعه تعیین وقت شده بوده  و نه تنها خارج از نوبت تشریف اورده بودند بلکه محبت کردند و ویزیت هم پرداخت نکرده بودند، چرا که گویا با بنده  تلفنی هماهنگ کرده بودند! و فی الواقع متوجه شدیم اصل قضیه رویت نتایج ازمایش و سونوگرافی بوده و اوون داستانها این بوده تا مشمول ویزیت نشه،  بگذریم.هفته بعد مجددا بیمار را در درمانگاه بیمارستان ویزیت کردم وضمن تجویز دستورات جدید درمانی  با توجه به نتایج ازمایشات قبلی  ، ازمایشات جدید جهت تایید تشخیص درخواست کردم . 

دیشب دوباره  همون گوشی زنگ خورد: – الو اقای دکتر؟سلام! – بفرمایید- من همون همراه بیمارتون اقای فلانی هستم، دوباره پدرم حالش بد شده، خواستم ببینم کی مطب تشریف دارید بیاییم خدمتتان؟

اشتباه بزرگ پروستات

شهرت سرطان پروستات نه بدلیل شیوع آن  بلکه  در واقع مدیون بهبودی کامل آن در صورت تشخیص زودهنگام است. در سال 1970 در راهروهای آزمایشگاه دانشکده پزشکی آریزونای امریکا  آقای دکتر ریچارد آلبین استاد پاتولوژی و ایمونولوژی  حین تحقیق بر روی نمونه های خونی بیماران مبتلا به اختلالات پروستات موفق به کشف آنزیمی شد که امروزه    اندازه گیری سطح خونی  این آنزیم  از شناخته شده ترین راههای اسکرینگ سرطان پروستات  به حساب می اید /PSA- آنزیمی که از دل خود پروستات در می اید و در سال 1994  توسط سازمان غذایی و دارویی امریکا  بعنوان روش غربالگری سرطان پروستات تایید شد , امروز دیگر چنگی بر دل کاشف خود نمی زند. آقای دکتر آلبین در مقاله ایی  دردمندانه که در 9 مارچ سال جاری در مجله نیوریورک تایمز منتشر کرد با برانگیختن حیرت متخصصین امر , کارایی آنزیم کشف شده خود  را در تشخیص سرطان پروستات به چالش کشاند. او بوضوح می گوید  سالها تلاش کرده است تا این موضوع را شفاف سازد که PSA   نقشی در تشخیص سرطان پروستات  نمی تواند داشته باشد , در واقع این تست فقط به سادگی میزان انتی ژن پروستات خون شما را می گوید که در حالات دیگر مانند عفونت , التهاب خوش خیم پروستات و حتی استفاده از داروهای بدون نسخه مانند بروفن هم بالا می رود , بدون اینکه  هیچکدام از اینها , سیگنالی برای سرطان باشند. و از همه مهمتر PSA قادر به افتراق دو نوع سرطان پروستات نیست » آنهایی که شما را می کشند وآانهایی که نمی کشند.

در واقع بیشتر سرطانهای پروستات تمایل چندانی به رشدبرق آسا وقبض  سریع جان بیمار ندارند و بعبارت دیگر چنانچه بیمار به اندازه کافی خوش شانس باشد تا به سن کهولت برسد , به احتمال زیاد با سرطانش فوت خواهد شد تا از آن.

 چه بسا مردانی که با مقادیر کم این آنزیم در آزمایش خون خود  آسوده سر بر بالین می گذارند حال آنکه خطر جدی سرطان انها را تهدید می کند  و مردان دیگر با مشاهده  سطوح  افزایش یافته آنزیم  علیرغم اینکه از سلامت کامل برخوردار هستند ,  با دل نگرانی خود و خانواده شان به دنبال درمانهای هزینه بر و غیر ضروری باشند

 وی با انتقاد صریح از شرکت های دارویی , آنها را  بخاطر سود بیشتر ,مسئول ترغیب پزشکان به انجام بی رویه و بی خاصیت تست PSA  می داند. او همچنین اصرار  انجمن ارولوژِی امریکا را   در استفاده از این تست بعنوان روش غربالگری  درحالیکه همچنان موسسه ملی سرطان امریکا با دیده ابهام به این موضوع نگاه می کند و صراحتا اعلام می کند که هنوز مدارک آن ناکافی است , شرم آور خواند.

اقای دکتر البین می گوید : هرگز در رویایش نبوده که روزی  استفاده از این آنزیم  پروستاتی  به بحرانی هزینه بر در بهداشت عمومی منجر شود و از جامعه پزشکی می خواهد با برخورد در برابر استفاده نامناسب تست غربالگری PSA  , انجام بیهوده آنرا متوقف کنند و با این کار باعث حفظ میلیادرها دلار و جان میلیون ها نفر از درمان های عذاب اور و غیر ضروری شوند.