<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>مثانه ی بيــــــــقرار</title>
	<atom:link href="http://thelastember.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://thelastember.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Wed, 28 Sep 2011 13:28:01 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='thelastember.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://0.gravatar.com/blavatar/62a0e8eb889fa6b2d60914b4afe82064?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>مثانه ی بيــــــــقرار</title>
		<link>http://thelastember.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://thelastember.wordpress.com/osd.xml" title="مثانه ی بيــــــــقرار" />
	<atom:link rel='hub' href='http://thelastember.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>اشتباه بزرگ پروستات</title>
		<link>http://thelastember.wordpress.com/2011/01/01/%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%aa/</link>
		<comments>http://thelastember.wordpress.com/2011/01/01/%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 01 Jan 2011 12:32:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arsha</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيمارستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://thelastember.wordpress.com/?p=491</guid>
		<description><![CDATA[شهرت سرطان پروستات نه بدلیل شیوع آن  بلکه  در واقع مدیون بهبودی کامل آن در صورت تشخیص زودهنگام است. در سال 1970 در راهروهای آزمایشگاه دانشکده پزشکی آریزونای امریکا  آقای دکتر ریچارد آلبین استاد پاتولوژی و ایمونولوژی  حین تحقیق بر روی نمونه های خونی بیماران مبتلا به اختلالات پروستات موفق به کشف آنزیمی شد که امروزه    اندازه گیری سطح خونی  این [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=491&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شهرت سرطان پروستات نه بدلیل شیوع آن  بلکه  در واقع مدیون بهبودی کامل آن در صورت تشخیص زودهنگام است. در سال 1970 در راهروهای آزمایشگاه دانشکده پزشکی آریزونای امریکا  آقای دکتر ریچارد آلبین استاد پاتولوژی و ایمونولوژی  حین تحقیق بر روی نمونه های خونی بیماران مبتلا به اختلالات پروستات موفق به کشف آنزیمی شد که امروزه    اندازه گیری سطح خونی  این آنزیم  از شناخته شده ترین راههای اسکرینگ سرطان پروستات  به حساب می اید /PSA- آنزیمی که از دل خود پروستات در می اید و در سال 1994  توسط سازمان غذایی و دارویی امریکا  بعنوان روش غربالگری سرطان پروستات تایید شد , امروز دیگر چنگی بر دل کاشف خود نمی زند. آقای دکتر آلبین در مقاله ایی  دردمندانه که در 9 مارچ سال جاری در مجله نیوریورک تایمز منتشر کرد با برانگیختن حیرت متخصصین امر , کارایی آنزیم کشف شده خود  را در تشخیص سرطان پروستات به چالش کشاند. او بوضوح می گوید  سالها تلاش کرده است تا این موضوع را شفاف سازد که PSA   نقشی در تشخیص سرطان پروستات  نمی تواند داشته باشد , در واقع این تست فقط به سادگی میزان انتی ژن پروستات خون شما را می گوید که در حالات دیگر مانند عفونت , التهاب خوش خیم پروستات و حتی استفاده از داروهای بدون نسخه مانند بروفن هم بالا می رود , بدون اینکه  هیچکدام از اینها , سیگنالی برای سرطان باشند. و از همه مهمتر PSA قادر به افتراق دو نوع سرطان پروستات نیست » آنهایی که شما را می کشند وآانهایی که نمی کشند.</p>
<p>در واقع بیشتر سرطانهای پروستات تمایل چندانی به رشدبرق آسا وقبض  سریع جان بیمار ندارند و بعبارت دیگر چنانچه بیمار به اندازه کافی خوش شانس باشد تا به سن کهولت برسد , به احتمال زیاد با سرطانش فوت خواهد شد تا از آن.</p>
<p> چه بسا مردانی که با مقادیر کم این آنزیم در آزمایش خون خود  آسوده سر بر بالین می گذارند حال آنکه خطر جدی سرطان انها را تهدید می کند  و مردان دیگر با مشاهده  سطوح  افزایش یافته آنزیم  علیرغم اینکه از سلامت کامل برخوردار هستند ,  با دل نگرانی خود و خانواده شان به دنبال درمانهای هزینه بر و غیر ضروری باشند</p>
<p> وی با انتقاد صریح از شرکت های دارویی , آنها را  بخاطر سود بیشتر ,مسئول ترغیب پزشکان به انجام بی رویه و بی خاصیت تست PSA  می داند. او همچنین اصرار  انجمن ارولوژِی امریکا را   در استفاده از این تست بعنوان روش غربالگری  درحالیکه همچنان موسسه ملی سرطان امریکا با دیده ابهام به این موضوع نگاه می کند و صراحتا اعلام می کند که هنوز مدارک آن ناکافی است , شرم آور خواند.</p>
<p>اقای دکتر البین می گوید : هرگز در رویایش نبوده که روزی  استفاده از این آنزیم  پروستاتی  به بحرانی هزینه بر در بهداشت عمومی منجر شود و از جامعه پزشکی می خواهد با برخورد در برابر استفاده نامناسب تست غربالگری PSA  , انجام بیهوده آنرا متوقف کنند و با این کار باعث حفظ میلیادرها دلار و جان میلیون ها نفر از درمان های عذاب اور و غیر ضروری شوند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/thelastember.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/thelastember.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/thelastember.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/thelastember.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/thelastember.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/thelastember.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/thelastember.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/thelastember.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/thelastember.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/thelastember.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/thelastember.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/thelastember.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/thelastember.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/thelastember.wordpress.com/491/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=491&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://thelastember.wordpress.com/2011/01/01/%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ec181b69ebea9c5c24d4ceace08c1c7c?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">arsha</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://thelastember.wordpress.com/2010/12/16/485/</link>
		<comments>http://thelastember.wordpress.com/2010/12/16/485/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Dec 2010 17:42:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arsha</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيمارستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://thelastember.wordpress.com/?p=485</guid>
		<description><![CDATA[یعنی خاک بر سر اوون سال بالایی بکنم که حین سیستوسکوپی کردن به خاطر خروج غیرارادی مدفوع از مریض , یهو مریضو وسایلو میذاره و همینجور که با دستش ماسکشو  محکم گرفته جلوی دماغش و از اتاق میره بیرون  به من میگه تو برو بقیه اش را انجام بده! آخه بدبخت تو که طاقت دیدن [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=485&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یعنی خاک بر سر اوون سال بالایی بکنم که حین سیستوسکوپی کردن به خاطر خروج غیرارادی مدفوع از مریض , یهو مریضو وسایلو میذاره و همینجور که با دستش ماسکشو  محکم گرفته جلوی دماغش و از اتاق میره بیرون  به من میگه تو برو بقیه اش را انجام بده! آخه بدبخت تو که طاقت دیدن عن و گه را نداری چرا اوومدی پزشکی تازه دوقورت ونیمتم باقیه؟خب خبر مرگت می رفتی گل فروشی باز می کردی. حالا من اگه اوونجا نبودم چه غلطی می خواستی بکنی؟ باید یهویی همینجور مریضو  که لنگاش تو هوا و مثانه اش داره می ترکه ول کنی بری؟چون تو خودش ر..ده؟بد بخت اوون مریضه. می فهمی اصلا مریض یعنی چی؟اوون مادر مرده اگه سالم بود که پیش توی بیشعور نمیومد! .   اصلا کارمون سخته.استرس زیاد داره. مسنولیت داره. به درک! کارت دعوت که واسمون نفرستادند بیایم این رشته! واسه چی صداتو واسه همراه مریض بلند می کنی؟ خسته ایی که خسته ایی. فکر کردی اوون همراه بدبخت از تو سر حالتره ؟ اصن  دوست داری یکی یه سیخ برداره بکنه  تو سوراخ اوونجات ( سوراخ جلو را می گم) ببینی چه دردی داره؟ چرا واسه اینکه زودتر به سرویس برسی دو دقیقه واینمیسی بی حسی مریض بگیره؟ بیمارستان آموزشی هست که هست.بازداشتگاه کهریزک که نیست.این دیگه چه صیغه اییه که مریضا را به اسم تشخیص اشون صدا می زنیم. مشاوره تومور مثانه را فرستادی؟ سنگ کلیهه رفت سی تی اسکن؟ امروز پروستات چی داریم؟ کوفت داریم! زهر مار داریم!  اینقدر این بیمارها را به چشم مرض نیگا می کنیم که بعضی وقتا یادمون میره که این مرض شکایت ایناست نه کتاب درسی ما.خب بسه دیگه.  فعلا خدافظ</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/thelastember.wordpress.com/485/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/thelastember.wordpress.com/485/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/thelastember.wordpress.com/485/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/thelastember.wordpress.com/485/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/thelastember.wordpress.com/485/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/thelastember.wordpress.com/485/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/thelastember.wordpress.com/485/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/thelastember.wordpress.com/485/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/thelastember.wordpress.com/485/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/thelastember.wordpress.com/485/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/thelastember.wordpress.com/485/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/thelastember.wordpress.com/485/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/thelastember.wordpress.com/485/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/thelastember.wordpress.com/485/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=485&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://thelastember.wordpress.com/2010/12/16/485/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>51</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ec181b69ebea9c5c24d4ceace08c1c7c?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">arsha</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پارازیت</title>
		<link>http://thelastember.wordpress.com/2010/10/24/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%b2%db%8c%d8%aa/</link>
		<comments>http://thelastember.wordpress.com/2010/10/24/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%b2%db%8c%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 24 Oct 2010 14:30:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arsha</dc:creator>
				<category><![CDATA[خدا جویانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://thelastember.wordpress.com/?p=459</guid>
		<description><![CDATA[بر اساس قانون مجازات اسلامی  &#8220;اصل بر قطع ید سارق است.&#8221;  بر اساس این قانون، سارق باید به حد بلوغ شرعی رسیده باشد، در حال سرقت عاقل باشد، با تهدید و اجبار وادار به سرقت نشده باشد و بداند که مال غیر است و ربودن آن حرام است. آیا قانونی هم هست که بگوید:&#8221; چنانچه   [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=459&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بر اساس قانون مجازات اسلامی  &#8220;اصل بر قطع ید سارق است.&#8221;  بر اساس این قانون، سارق باید به حد بلوغ شرعی  رسیده باشد، در حال سرقت عاقل باشد، با تهدید و اجبار وادار به سرقت نشده  باشد و بداند که مال غیر است و ربودن آن حرام است. آیا قانونی هم هست که بگوید:&#8221; چنانچه   یک فرد که مرتک تجاوز جنسی  شده باشد و به حد بلوغ شرعی رسیده باشد , در حال تجاوز عاقل باشد و نه تنها با تهدید و اجبار وادار به تجاوز نشده باشد بلکه  با تهدید و اجبار فرد قربانی را مورد تجاوز قرار دهد و بداند که مال غیر است  و ربودن ان حرام است ,  کجایش را باید قطع کرد؟ &#8220;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/thelastember.wordpress.com/459/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/thelastember.wordpress.com/459/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/thelastember.wordpress.com/459/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/thelastember.wordpress.com/459/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/thelastember.wordpress.com/459/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/thelastember.wordpress.com/459/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/thelastember.wordpress.com/459/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/thelastember.wordpress.com/459/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/thelastember.wordpress.com/459/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/thelastember.wordpress.com/459/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/thelastember.wordpress.com/459/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/thelastember.wordpress.com/459/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/thelastember.wordpress.com/459/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/thelastember.wordpress.com/459/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=459&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://thelastember.wordpress.com/2010/10/24/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%b2%db%8c%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>55</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ec181b69ebea9c5c24d4ceace08c1c7c?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">arsha</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کیسه صفرای بی جنبه من</title>
		<link>http://thelastember.wordpress.com/2010/10/17/%da%a9%db%8c%d8%b3%d9%87-%d8%b5%d9%81%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86/</link>
		<comments>http://thelastember.wordpress.com/2010/10/17/%da%a9%db%8c%d8%b3%d9%87-%d8%b5%d9%81%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 17 Oct 2010 16:07:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arsha</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيمارستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://thelastember.wordpress.com/?p=452</guid>
		<description><![CDATA[ما تمام این مدت از مثانه بیقرارمان می نوشتیمو می گفتیمو می خندیدیم که نمی دانستیم  تمام این مدت کیسه صفرایمان ژاژ می خاید  و لب بر دندان می گزد. آن شبهای تابستان که از درد شکم  صد رحمت به دردهای زایمانی   می فرستادیم و عین مار بر خود می پیچیدیم و مثل مادربزرگ های [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=452&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ما تمام این مدت از مثانه بیقرارمان می نوشتیمو می گفتیمو می خندیدیم که نمی دانستیم  تمام این مدت کیسه صفرایمان ژاژ می خاید  و لب بر دندان می گزد. آن شبهای تابستان که از درد شکم  صد رحمت به دردهای زایمانی   می فرستادیم و عین مار بر خود می پیچیدیم و مثل مادربزرگ های قل قل میزرا می گفتیم که انشالله از باد کولر است و شکممان سرما خورده! نگو که این کیسه صفرای ما می نالیده و شب زنده داری می کرده .</p>
<p>شکم نازنین را سپردیم به دست پروب ولگرد سونولوژیست های شهر و اوونقدر تن رنجور ما را این دست و ان دست کردند که تهش ریزه سنگی در امد که در دل کیسه صفرای ما چنبره زده بود. سنگ ریزه ایی که علیرغم فلفلی بودنش قابلیت  یه بمب خوشه ایی را  واسه ترکوندن هرچی سر راهش باشه را داره!</p>
<p>آحه صفرا جان . یه نگاه به مثانه بنداز. تو هم bladder هستی اوونم bladdere . تو هم مجرا داری اوونم مجرا داره. تو گردن داری اوونم گردن داره تازه از تو  هم   کلفت ترشو داره. تو مریض می شی اوونم مریض میشه. تو خبر مرگت سرطان می گیری اوونم خبر مرگش سرطان می گیره.تو اتاق عمل تکلیف تو نیم ساعت تا یه ساعت روشن میشه. اما اوون  سه تا 9 ساعت اوونجای جراح را می چسبونه به گلوش.  تو ذلیل مرده سنگ  می سازی و فک و فامیل و اقوام طرف را میاری جلوی چشمش. اوون بیچاره هم سنگ داره و از دیوار صدا در میاد و از اوون  درنمیاد. تو صفرا می سازی با اوون رنگ سبز و بوی لجن اش که ادم را یاد فتنه هاش میندازه ,  اوون بیچاره  باید گندکاری های تو را جمع کنه. بدون تو زندگی همچنان ادامه داره. اما بی مثانه زندگی خیلی سخته.. براستی تو را چه شده که در این های و هوی سنگ هایت  را بسته ایی و سگ هایت را ول کردی /میمردی همونجا زیر سایه کبد با کلسترولهات بازی می کردی و طاقت ما را طاق نمی کردی؟کیسه صفرای عزیز. من تو را دوست دارم , اما می خوام از بیخ و بن ریشه ات را بکنم و سر به تنت نبینم.</p>
<p>تابستان رفت و کولرها خاموش شد ولی درد شکم همچنان ما را از یاد نبرد.همانطور که من  هم  از یاد نخواهم برد  اوون  شب های سیاه اورژانس , پرستارهای ناشی , رزیدنت کشیک خواب الود. رگ گیری های مکرر ولکن ناموفق! ما که همکار بودیم و خاک خورده بیمارستان وضعمون این بود. وای بر آن بیمار غریب و بی کس..</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/thelastember.wordpress.com/452/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/thelastember.wordpress.com/452/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/thelastember.wordpress.com/452/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/thelastember.wordpress.com/452/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/thelastember.wordpress.com/452/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/thelastember.wordpress.com/452/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/thelastember.wordpress.com/452/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/thelastember.wordpress.com/452/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/thelastember.wordpress.com/452/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/thelastember.wordpress.com/452/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/thelastember.wordpress.com/452/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/thelastember.wordpress.com/452/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/thelastember.wordpress.com/452/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/thelastember.wordpress.com/452/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=452&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://thelastember.wordpress.com/2010/10/17/%da%a9%db%8c%d8%b3%d9%87-%d8%b5%d9%81%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ec181b69ebea9c5c24d4ceace08c1c7c?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">arsha</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را&#8230;؟!</title>
		<link>http://thelastember.wordpress.com/2010/07/29/%da%a9%d8%ac%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b4%d8%a8-%d8%aa%db%8c%d8%b1%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%88%db%8c%d8%b2%d9%85-%d9%82%d8%a8%d8%a7%db%8c-%da%98%d9%86%d8%af%d9%87-%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af/</link>
		<comments>http://thelastember.wordpress.com/2010/07/29/%da%a9%d8%ac%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b4%d8%a8-%d8%aa%db%8c%d8%b1%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%88%db%8c%d8%b2%d9%85-%d9%82%d8%a8%d8%a7%db%8c-%da%98%d9%86%d8%af%d9%87-%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Jul 2010 22:10:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arsha</dc:creator>
				<category><![CDATA[1]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://thelastember.wordpress.com/?p=419</guid>
		<description><![CDATA[دوسال پیش همین وقت ها وقتی ازم می پرسیدند شما ایرانی هستید؟ بی تفاوت جواب میدادم &#8220;آره&#8221; پارسال همین وقت ها وقتی ازم می پرسیدند شما ایرانی هستید؟ با افتخار جواب میدادم: &#8220;بلی !&#8221; امسال همین وقت ها وقتی ازم می پرسند شما ایرانی هستید؟با اکراه جواب میدم &#8220;اوهوم&#8221; می ترسم سال دیگه وقتی همین وقت ها ازم بپرسند شما ایرانی هستید؟ با [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=419&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دوسال پیش همین وقت ها وقتی ازم می پرسیدند شما ایرانی هستید؟ بی تفاوت جواب میدادم &#8220;آره&#8221;</p>
<p>پارسال همین وقت ها وقتی ازم می پرسیدند شما ایرانی هستید؟ با افتخار جواب میدادم: &#8220;بلی !&#8221;</p>
<p>امسال همین وقت ها وقتی ازم می پرسند شما ایرانی هستید؟با اکراه جواب میدم &#8220;اوهوم&#8221;</p>
<p>می ترسم سال دیگه وقتی همین وقت ها ازم بپرسند شما ایرانی هستید؟ با تاسف  جواب بدم:&#8221;نچ..&#8221;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/thelastember.wordpress.com/419/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/thelastember.wordpress.com/419/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/thelastember.wordpress.com/419/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/thelastember.wordpress.com/419/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/thelastember.wordpress.com/419/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/thelastember.wordpress.com/419/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/thelastember.wordpress.com/419/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/thelastember.wordpress.com/419/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/thelastember.wordpress.com/419/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/thelastember.wordpress.com/419/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/thelastember.wordpress.com/419/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/thelastember.wordpress.com/419/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/thelastember.wordpress.com/419/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/thelastember.wordpress.com/419/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=419&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://thelastember.wordpress.com/2010/07/29/%da%a9%d8%ac%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b4%d8%a8-%d8%aa%db%8c%d8%b1%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%88%db%8c%d8%b2%d9%85-%d9%82%d8%a8%d8%a7%db%8c-%da%98%d9%86%d8%af%d9%87-%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>44</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ec181b69ebea9c5c24d4ceace08c1c7c?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">arsha</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>I have a dream</title>
		<link>http://thelastember.wordpress.com/2010/07/21/i-have-a-dream/</link>
		<comments>http://thelastember.wordpress.com/2010/07/21/i-have-a-dream/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Jul 2010 21:01:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arsha</dc:creator>
				<category><![CDATA[1]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://thelastember.wordpress.com/?p=392</guid>
		<description><![CDATA[اینجا هر بار که از جلوی سفارت امریکا رد می شدم , ناخود اگاه دستهام را تو جیبم مشت می کردم و دو سه تا مرگ بر امریکا می گفتم و با لذت کودکانه از اینکه امریکا را خورد و خاک شیر کردم!  سوت زنان  به راهم ادامه می دادم. تا اینکه ورق برگشت و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=392&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">اینجا هر بار که از جلوی سفارت امریکا رد می شدم , ناخود اگاه دستهام را تو جیبم مشت می کردم و دو سه تا مرگ بر امریکا می گفتم و با لذت کودکانه از اینکه امریکا را خورد و خاک شیر کردم!  سوت زنان  به راهم ادامه می دادم. تا اینکه ورق برگشت و یه روز دیدم در سفارت امریکا هستم. وقت مصاحبه ساعت 7:30 صبح بود و ده دقیقه  زودتر رسیدم. صف درازی هم اوونجا بود. بهم برخورد که اینا زودتر از من اوومدند. ته صف وایسادم. مامور جلوی درب سفارت اوومد سرصف  و یه چیزایی به عربی گفت. نفهمیدم چی گفت. ولی همونقدر کافی بود که   sorry sorry کنان برم سر صف و بگم ببخشید من متوجه نشدم چی گفتید! و البته هم دیگه برنگشتم سرجام. پس از بازرسی بدنی در حالیکه انتظار توهین ها و حرفهایی که در مورد کارمندان سفارت های خارجی می زدند داشتم , با سلام و صلوات وارد بخش کنسولی شدم. تو صف بانک بودم که یهو درب باجه بانک باز شد و اقایی کرواتی هراسان که گویا پول کم اورده بود از دیگران ملتمسانه تقاضای یه 10  دلاری  کرد. همه هاج واج نگاهش می کردند. پوزخندی زدم و تو دلم گفتم آخه مرد حسابی تو حتی پول های تو جیب ات هم نشمردی پاشدی اوومدی اینجا و بعد به خودم گفتم به تو یکی که عمرا ویزا بدند..نوبت من شد. رفتم تو یکی از اوون باجه ها. یه خانوم سیاه پوست  پشت باجه نشسته بود. نمی دونم مال حبشه بود یا از جاماییکا اوومده بود.  ازم خواست دستمالی را  که جلوم بود بردارم و صفحه شیشه ایی دستگاهی را که اوون بغل  بود پاک کنم/ اینجا بود که احساس خشم و تحقیر در وجودم زبانه کشید! خواستم فریاد بکشم مرگ بر امریکا و  خودت پاک کن! ولی با خشمی فرو خورده  شیشه ای دستگاه را پاک کردم و حتی خواستم یه تف هم بندازم روش که براق تر بشه ! که خانومه گفت &#8220;بسه دیگه پلیز! حالا انگشتاتو بذار روش پلیز&#8221; ..</p>
<p style="text-align:right;">دوباره تو سالن نشستم  . اینبار برای  خود مصاحبه .</p>
<p style="text-align:right;">بعد از چند دقیقه فراخوانده شدم. وارد باجه که شدم چنان صبح به خیر بلندی گفتم ! که تموم ستون های  سفارت به لرزه در اوومد</p>
<p style="text-align:right;">اقای officer در ابتدا پرسید چرا می خوام برم امریکا   اینجور جواب دادم : اجازه بدید قبل از شروع یه چیزی بگم</p>
<p style="text-align:right;">-با لبخند گفت : sure!  ادامه دادم : مالکوم ایکس را که می شناسید؟ همون رهبر ازادیخواه سیاهپوست ها!</p>
<p style="text-align:right;">باز با لبخند بدون اینکه چیزی بگه سرش را تکون داد که یعنی مثلا فکر کن می شناسم . ؟</p>
<p style="text-align:right;">باز ادامه دادم. : ایشون یه جمله معروف داره که می گه I have a dream</p>
<p style="text-align:right;">دیدم چشماش گرد شد. بقیه همکارانش که سرشون تو کار خودشون بود سرهاشون را اوردند بالا و به من خیره شدند.. به خوبی می تونستم حدس بزنم که فضای کنسولی از این همه حضور اطلاعات و معلومات من شگفت زده شده بود.. و بعد با غرور خاصی و لبخند معنی داری خواستم ادامه بدم که آقای officer  گفت : ببخشیدها اما اوون مالکو ایکس نبود.اوون مارتر لوتر کینگ بود! و بعد  قهقه خنده بقیه همکارانش.!..یعنی اگه جاش بود خودم  بلندتر از خودشون می خندیدم !..مونده بودم چه جوری جمع اش کنم. خواستم بگم به جون مادرت اگه یه ثانیه فکر  کنی که دریم پریم دارم برم امریکا  .!. فقط خواستم یه چیزی گفته باشم  ! .یاد اوون مرد کرواتی که پول های تو جیب اش را نشمرده بود افتادم.!..</p>
<p style="text-align:right;">
<p style="text-align:right;">
<p style="text-align:right;">
<p style="text-align:right;">
<p style="text-align:right;">
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/thelastember.wordpress.com/392/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/thelastember.wordpress.com/392/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/thelastember.wordpress.com/392/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/thelastember.wordpress.com/392/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/thelastember.wordpress.com/392/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/thelastember.wordpress.com/392/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/thelastember.wordpress.com/392/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/thelastember.wordpress.com/392/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/thelastember.wordpress.com/392/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/thelastember.wordpress.com/392/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/thelastember.wordpress.com/392/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/thelastember.wordpress.com/392/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/thelastember.wordpress.com/392/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/thelastember.wordpress.com/392/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=392&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://thelastember.wordpress.com/2010/07/21/i-have-a-dream/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ec181b69ebea9c5c24d4ceace08c1c7c?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">arsha</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تو خراب من آلوده نشو.</title>
		<link>http://thelastember.wordpress.com/2010/07/07/%d8%aa%d9%88-%d8%ae%d8%b1%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d9%86-%d8%a2%d9%84%d9%88%d8%af%d9%87-%d9%86%d8%b4%d9%88/</link>
		<comments>http://thelastember.wordpress.com/2010/07/07/%d8%aa%d9%88-%d8%ae%d8%b1%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d9%86-%d8%a2%d9%84%d9%88%d8%af%d9%87-%d9%86%d8%b4%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Jul 2010 22:19:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arsha</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيمارستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://thelastember.wordpress.com/?p=372</guid>
		<description><![CDATA[حس بدی دارم . اوونقدر بد که اوومدم اینجا بنویسم تا عالم و ادم بدونند , من چه حس بدی دارم! . توضیح هم میدم , اما اوونقدر گیج و گنگ که کسی نفهمه چی به چیه. اینجا می نویسم تا در جریده تاریخ ثبت بشه.تا گواهی باشه بر انچه که بر من رفت !  [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=372&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">حس بدی دارم . اوونقدر بد که اوومدم اینجا بنویسم تا عالم و ادم بدونند , من چه حس بدی دارم! . توضیح هم میدم , اما اوونقدر گیج و گنگ که کسی نفهمه چی به چیه. اینجا می نویسم تا در جریده تاریخ ثبت بشه.تا گواهی باشه بر انچه که بر من رفت !  یه بار دوستی بهم گفت : تو شهودی هستی ؟ گفتم : شهودی یعنی چی؟ گفت : یعنی حس ششم قوی داری؟ گفتم : حس ششم من قوی نیست. فاجعه است! مصیبته!  اصلا حس ششم نیست . حس ضد حاله . حس نامردیه !.</p>
<p style="text-align:right;">اوون شب وسط مکالمه امون , یهو این حس ششم ما بیدار شد. انگار تمام حرفهای ما را می شنید . به یه جاش که رسید از داخل صدا زد که: &#8220;  هووووی! از  اینجا به بعدش چرت و پرته ها! گفته باشم&#8221; و راست می گفت . از اوونجا به بعدش خودم هم فهمیدم که بقیه اش چرت و پرته.</p>
<p style="text-align:right;">فرداش رفتم بیمارستان  . 15 تا عمل تو لیست بود. اوونم اینو می دونست . عمل ها به سرعت یکی پس از دیگری تموم می شد. چند بار بین عمل  , بدون هیچ حس ششمی , شمارش را گرفتم . انتن نمی داد لامصب. بی خیال شدم. گفتم عصر بهش زنگ می زنم . کارم تا شب طول کشید. دیر رسیدم , می دونستم الان دیگه خوابه , اما یه تک زنگ بهش زدم, به سرعت رفتم تو اینترنت . انلاین شدم, قرارمون هم همین بود ولی انگار گرد مرگ تو مسنجرریخته باشند .. سوت  و کور ..&gt;نیومد &lt; میدونستم نمیاد , دیگه دیر شده بود . یه گشتی واسه خودم زدم . رفتم فیس بوک . بالا پایین کردم یهو چشمم به عکسش افتاد.گفته بود کلا حوصله  اینترنت و چت و فیس بوک و این حرفا را نداره . اسمشو که دیدم  تعجب کردم .  دیدم برای یه اقایی کامنت گذاشته   یه اقای میانسال , اوونم چه کامنتی : &#8221; اقای ایکس جان , شما خیلی خوش قیافه هستید&#8221; بعلاوه یه ایکون لبخند.یعنی یه لبخند که اوون لحظه واسه من یه دنیا معنی داشت ! نه حتی چشمک! باز اگه چشمک بود دلمو خوش می کردم که  فقط  یه کامپلیمانت شیطنت امیز دخترانه بوده! . اما اوون لبخند ,  انگار خیلی صمیمانه  بر ایکون نشسته بود. .اوونقدر صمیمی که فقط 2 ساعت از فریند شدنشون می گذشت! اوون اقاهه کی بود؟ ظاهرا  خیلی فعال بود. کلی فریند داشت . صد تا لینک و صفحه و گروپ و هزار تا بحث های سیاسی و ادبی و .. اما بین همه اینا انگار قیافه ایشون خیلی جذاب به نظر می رسیده. داغ شدم . خیلی داغ (البته هوای بیرون هم اوونروز خیلی گرم بود) . حالا دیگه حس ششم را که تموم   اوون روز  دستم را جلوی دهنش گرفته بودم تا صداش در نیاد , با قهقه های چندش اورش  هی سرکوفت می زد که خوردی حالا؟ . گذاشتم هر چی دلش می خواد بگه و البته منم تا دل شب به حرفاش  گوش می کردم.</p>
<p style="text-align:right;">صبح با عجله راه افتادم  . بین راه قوزک پام پیچ خورد. انگار تمام لیگامان هاش جر خورده باشند. داد کشیدم.  تمام فریادی که از دیشب مونده بود ریختم بیرون. کسی نشید. هنوز صبح زود بود. تاکسی گرفتم . دیدم یه قرون تو جیبم نیست . دم بیمارستان نگهش داشتم تا کرایه اش را بیارم . رفتم تو بخش . با لباس شخصی با یه کوله و بدون روپوش .. ویزیت شروع شده بود. نگاهم کردند . خسته تر از اوونی بودم که بخواند چیزی بهم بگند.  برگشتم  پول راننده تاکسی را دادم.کمتر از کرایه معمول بود.  نمی دونم اوون چرا دیگه  چیزی نگفت .</p>
<p style="text-align:right;">درد  پام لحظه به لحظه بیشتر می شد.. عمل که شروع شد انگار سیخ داغ کرده بودند تو پاهام . سر عمل دنبال یه بهونه بودم. نمی تونستم سر پا وایسم , اوایل عمل بود که نمی دونم چی شد یهو دستکش امو درو اوردم و گفتم اصلا فکر اینکه من سر این عمل وایسم را از سرتون بیرون کنید!  سال بالایی که دستش تو دل و روده مریض بود  سرش را اورد بالا وگفت « تو هم غلط کردی دستکش ات را در اوردی  , برگرد سر جات.&#8221;  برگشتم . چاره ایی نداشتم . عمل طول کشید . خیلی طول کشید. منم خیلی درد داشتم. تاحالا سر عمل اینجوری نشده بودم . خیلی خسته بودم . یه صندلی اوردم . نشستم . استاد اوومد تو اتاق. گفت چرا نشستی. دیگه طاقت نیاوردم . گفتم »پام درد می کنه . گفت پس بشین. ولی من ایستادم! سال بالایی گفت اگه ناراحتی می تونی off کنی . اما غرورم قلنبه شده بود. بیخودی گفتم  نه  می تونم ادامه بدم. چیز مهمی نیست. و بعد از درون به حال زار خودم نگریستم  و گریستم .   اواخر عمل دیگه غرور مرور را بیخیال شدم  , release  شدم.</p>
<p style="text-align:right;">زیر ظل افتاب منتظر سرویس بودم .  پولی نداشتم تاکسی بگیرم. راه باقیمانده را پیاده رفتم. دیگه سنگی نمونده بود که زیر پای لنگ من نرفته باشه.  رسیدم به اتاقم . همه چی اروم بود . ولی من اصلا خوشبخت نبودم . بلاخره بهش زنگ زدم . دیگه نگفت چه عجب . کم پیدایی. گفتم دیشب برات مسیج گذاشتم. گفت از صبح دانشگاه بود.نرسیده چک کنه . یادش رفته بود بهم گفته بود فقط یک شنبه و دوشنبه ها میره دانشگاه ..امروز سه شنبه بود.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/thelastember.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/thelastember.wordpress.com/372/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/thelastember.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/thelastember.wordpress.com/372/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/thelastember.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/thelastember.wordpress.com/372/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/thelastember.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/thelastember.wordpress.com/372/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/thelastember.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/thelastember.wordpress.com/372/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/thelastember.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/thelastember.wordpress.com/372/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/thelastember.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/thelastember.wordpress.com/372/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=372&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://thelastember.wordpress.com/2010/07/07/%d8%aa%d9%88-%d8%ae%d8%b1%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d9%86-%d8%a2%d9%84%d9%88%d8%af%d9%87-%d9%86%d8%b4%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>72</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ec181b69ebea9c5c24d4ceace08c1c7c?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">arsha</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>(2)داستان راستان</title>
		<link>http://thelastember.wordpress.com/2010/06/26/2%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://thelastember.wordpress.com/2010/06/26/2%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Jun 2010 23:07:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arsha</dc:creator>
				<category><![CDATA[بیماری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://thelastember.wordpress.com/?p=358</guid>
		<description><![CDATA[تق تق -بفرمایید پنیس وارد مطب آقای دکتر شد . یه کوچولو  هم استرس   داشت.یه نگاهی به داخل اتاق کرد. چند تا دستگاه عجیب و غریب و دو سه تا گلدون با گل پنیسه گوشه اتاق بود..بوی وایتکس هم که کلا با دماغش آشنا بود.   به عکس هایی که روی دیوار مطب چیده شده بود  [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=358&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">تق تق</p>
<p style="text-align:right;">-بفرمایید</p>
<p style="text-align:right;">پنیس وارد مطب آقای دکتر شد . یه کوچولو  هم استرس   داشت.یه نگاهی به داخل اتاق کرد. چند تا دستگاه عجیب و غریب و دو سه تا گلدون با گل پنیسه گوشه اتاق بود..بوی وایتکس هم که کلا با دماغش آشنا بود.   به عکس هایی که روی دیوار مطب چیده شده بود  نگاهی انداخت. عکس های فک و فامیلش و حتی جد بزرگوارش  , پریاپوس – خدای باروری حیوانات و گیاهان- هم اوونجا بود. همون ولی نعمت مشهور و افسانه ایی دریانوردان یونان و روم باستان که شهرتش نه به خاطر شغلش که بخاطر سایز کبیر التش بود .و کدوم مردی بود که ان جاه و جلال را میدید و حسادتش برانگیخته نمی شد.</p>
<p style="text-align:right;">دکتر همینجور که پشت میز داشت جدول playboy را حل می کرد  ازش خواست که روی تخت بخوابد و تا نگفته بلند نشود. پنیس  رو تخت دراز کشید و دستاشو گذاشت زیر سر  و به سقف خیره شد.. دوباره تو فکر فرو رفت. یاد اخرین باری که با دوست دخترش پوسی بیرون رفته بود(فی الواقع داخل رفته بود) افتاد. چقدر احساس شرم داشت وقتی نمی تونست اوونو کامل در اغوش بگیره. و پوسی هم برای همیشه اوونو ترک کرد. حق هم داشت البته. وقتی نمی تونستند ذره ایی از وجود هم را حس کنند دیگه اوون رفت و امد چه معنی داشت&#8230;</p>
<p style="text-align:right;">دکتر کارش که تموم شد اوومد سراغ مریض . &#8221; خب , مشکل جنابعالی چیه؟&#8221; . پنیس  با خودش گفت &#8211; تو دکتری.. تو بگو مشکل من چیه &#8211; : دکتر جان , یه نگاه به سر و وضع من بنداز! نه جان من , خوب نگاه کن , آخه این چیه! بابا من ناسلامتی یه آلت تناسلی ذکور هستم. من با این جسم ناقص چطور می تونم  همینجور از خودم نسل در بکنم؟ و بعد از اینکه بغض اش ترکید ادامه داد :من یه پنیس کوچولو موچولو هستم&#8230;..</p>
<p style="text-align:right;">دکتر با لبخند دستش را روی سر پنیس کشید و گفت :&#8221; چرا اینطور فکر می کنی آخه کوچولو(!)&#8221;  و ادامه داد :&#8221; ببین پسر جان , اولا که کمیت مهم نیست. مهم کیفیته. دوما خیلی از برادران تو هم همین تصور را دارند اما این دلیل نمی شه که سرشونو بندازند پایین و بیان اینجا و بگند منو بزرگم کن. اینجا که باشگاه بدنسازی نیست جانم/&#8221; .</p>
<p style="text-align:right;">پنیس که لباش همینجوری اوویزون شده بود پرسید&gt; خب حالا من چیکار کنم.اینو به صاحبم بگید که زندگی واسه من نذاشته . دکتر جواب داد:  &#8221; خب مشکل صاحبت می دونی چیه؟ اینه که قضیه را از بالا نگاه می کنه. اصلا تا حالا کار هنری کردی؟&#8221;</p>
<p style="text-align:right;">-        نه , فقط بعضی وقتا همون صنایع دستی کار می کنم</p>
<p style="text-align:right;">دکتر همونجا شلوارشو کشید پایین و به پنیس گفت : خوب به مال من نگاه کن. تو بزرگتری یا این؟ پنیس دید که مال دکتر واقعا بزرگتره (<em>من واقعا شرمنده اگه خانواده اینجا را میخونه. اما خدا شاهده که من هدفم فقط اشاعه فرهنگ خود کوچک نبینی آلت تناسلی مردانه  در جامعه هست</em>)</p>
<p style="text-align:right;">دکتر با خوشحالی گفت :&#8221;دیدی؟ اصولا از لحاظ هنری هم همینطوره. اشیاء وقتی از بالا دیده شوند کوتاهتر از زمانی  به نظر می رسند که  از مقابل یا کنار دیده می شوند. اوون صاحب کوته فکر تو هم همیشه از بالا که بهت نگاه می کنه  تو را کوتاهتر از اندازه واقعی ات می بینه! حتی بعضی افراد چاق هم که برامدگی شکم میدان دیدشان را مختل می کنه در محاسبه اندازه آلت شان دچار خطا می شوند.گاهی چربی زیر شکم , قاعده پنیس را چنان در خودش دفن می کنه که حتی به سختی به چشم بیاد. اما همه این آلات تا زمانی که در ادار کردن اخلالی ایجاد نکنند از لحاظ طبی هیچ مشکلی ندارند و اصولا اقایانی که فانتزی مردانگی اشان در طول و عرض التشان هست باید دنبال یه روانپزشک باشند تا ارولوژیست. &#8220;</p>
<p style="text-align:right;">پنیس با ناراحتی گفت : اقای دکتر من نیومدم اینجا نصیحت بشنوم!.صاحب منم الحمدالله از لحاظ عقلی و روانی سلیم و سالمه. اصلا بیینم پس اوون همه پنیس که بیرون مطب نشستند , همشون خل و چل هستند دیگه؟</p>
<p style="text-align:right;">دکتر خنده ایی کرد و گفت :&#8221; نه جانم! اگه اینطور بود که من باید میشستم اینجا جدول حل می کردم! نه! اینطور نیست! و با چشمکی معنی دار زیر لب گفت :&#8221; ما می دانیم و تیغ و حلقوم شما..&#8221;</p>
<p style="text-align:right;">پنیس در دلش لحظه ایی خوف کرد..آیا واقعا &#8220;منو بکشو خوشگلم کن&#8221; ارزش این حرفها را دارد؟و فورا این سوال در ذهنش ایجاد شد که ایا او فی الواقع به عمل جراحی زیبایی نیاز دارد؟ اصلا چه پنیس هایی نیاز به این عمل دارند؟ایا نتیجه این عمل ها همیشه رضایت بخش خواهد بود؟</p>
<p style="text-align:right;">در پست بعدی حقیقت ابعاد آلت تناسلی فاش خواهد شد.    .</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/thelastember.wordpress.com/358/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/thelastember.wordpress.com/358/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/thelastember.wordpress.com/358/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/thelastember.wordpress.com/358/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/thelastember.wordpress.com/358/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/thelastember.wordpress.com/358/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/thelastember.wordpress.com/358/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/thelastember.wordpress.com/358/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/thelastember.wordpress.com/358/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/thelastember.wordpress.com/358/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/thelastember.wordpress.com/358/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/thelastember.wordpress.com/358/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/thelastember.wordpress.com/358/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/thelastember.wordpress.com/358/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=358&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://thelastember.wordpress.com/2010/06/26/2%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ec181b69ebea9c5c24d4ceace08c1c7c?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">arsha</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>داستان راستان (1)</title>
		<link>http://thelastember.wordpress.com/2010/06/13/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-1/</link>
		<comments>http://thelastember.wordpress.com/2010/06/13/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-1/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Jun 2010 17:31:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arsha</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيمار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://thelastember.wordpress.com/?p=345</guid>
		<description><![CDATA[یکی بود , یکی نبود. روزی روزگاری یه دونه پنیس بود که خیلی غمگین بود. همش می نشست فکر میکرد که چرا خدا اوونو اینقدر کوچولو درست کرده. تازه بیشتر غصه اش می شد وقتی می دید که صاحبش دیگه با ریخت و قیافه اوون حال نمی کنه. یاد روزهای بچگی اش , اوونروزایی که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=345&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یکی بود , یکی نبود. روزی روزگاری یه دونه پنیس بود که خیلی غمگین بود. همش می نشست فکر میکرد که چرا خدا اوونو اینقدر کوچولو درست کرده. تازه بیشتر غصه اش می شد وقتی می دید که صاحبش دیگه با ریخت و قیافه اوون حال نمی کنه. یاد روزهای بچگی اش , اوونروزایی که بهش می گفتند فوفول (!) و لامصب تو همه بازیها هم شریک بود , خاله بازی , دکتر بازی , (نقطه چین) بازی …  درد دلشو تازه می کرد .حالا که   سنی ازش گذشته بود و  حتی  اسم شناسنامه ایی هم عوض شده بود بازم احساس فوفولی می کرد. یه وقتایی که نگاه همسن و سالاش می کرد بیشتر از خودش بدش میومد. مدتها بود که دیگه فیلم مستهجن هم نمی دید تا یه وقت فکر خودکشی به سرش نزنه. تا اینکه یه روز تصمیم گرفت که این درد را درمان کنه. رفت سراغ انواع کتابها و منابع مختلف. به تمام تبلیغات ماهواره ایی زنگ زد. تو اینترنت سرچ کرد , حتی تو فیس بوک هم یه صفحه واسه خودش باز کرد و همه دوستایی را که فکر می کرد پنیسی(!) هستند  add کرد. یه وبلاگ هم زد که همون روز اول فیلتر شد البته.</p>
<p>یه دوست دماغو داشت که تازه عمل زیبایی کرده بود ,  بهش پیشنهاد داد که اوونم بره و جراحی پلاستیک بکنه. پنیس کوچولو تعجب کرد. یعنی چی؟ دماغو بهش گفت : عمه سینه و دایی شکم را یادت میاد؟اوونا هم همین عمل را کردند و الانشم تازه خیلی خوشگل شدند. پنیسک پیش خودش گفت پس چرا تاحالا به فکر خودم نرسیده بود.. اینو گفت و به سرعت سراغ دکتر متخصص جراحی های زیبایی پنیس رفت. وارد مطب که شد. غلغله بود. انواع و اقسام پنیس ها تنها یا با همسرانشان منتظر نشسته بودند.همه جوره بود.  از چشم کور گرفته تا گردن شکسته. بعضی ها قوز داشتند. بعضی ها کج و معوج بودند.  بعضی ها شون همینجوری یهو گریه می کردند. بعضی ها که اصلا اشکشون خشک شده بود.بعضی هاشون انگار که تو خواب ابدی مونده باشند و هیچ کس نمی تونست بلندشون کنه. حتی یکی اشون هم که ظاهرا با اسید سوخته بود. البته خودش می گفت اسید.یه عده هم که ظاهرا سرطان داشتند و دکترها جوابشون کرده بودند و حالا به انتظار سرنوشت تلخ خود بودند.</p>
<p>پنیس وقتی این صحنه ها را دید تو فکر فرو رفت. باورش نمی شد این همه پنیس بیمار و معلول وجود داشته باشه. حتی قبل از اینکه برسه مطب , تو بانک داشت به این موضوع فکر می کرد که چقدر خوبه که اوون یه پنیسه و هرجا که دلش خواست حواله می شه . اما حالا می دید که بیشتر اینا همش در حد حرفه! . وقتی که به خودش اوومد کنار میز منشی مطب بود. خانوم منشی که سرش تو کامپیوتر بود و معلوم نبود چیکار داره میکنه بدون اینکه سرشو بیاره بالا پرسید: نوبت دارید؟- اوومدم نوبت بگیرم. –</p>
<p>-مشکل؟</p>
<p>(مشکل؟ آخه  مشکل من مادر مرده  هم شد مشکل؟) پنیس همینطور که داشت این حرفها را با خودش می زد رو به خانوم منشی کرد و گفت» خیلی عذر میخوام خانوم. اما من مشکلم را فقط به اقای دکتر می تونم بگم. با گفتن این جمله  , خانوم منشی سرش را بالا اورد تا جواب این جسارت گستاخانه پنیس را بده که همچی که چشمش بهش افتاد پشیمون شد و یه پرونده از کشو دراورد و مشخصات پنیس را پرسید و برای یه هفته دیگه بهش نوبت داد.</p>
<p>(بقیه این ماجرا را هفته دیگه  در همین مطب  می خوانیم)</p>
<p><em>پ. ن : خبردار شدیم که الحمدالله الرب العالمین , این وبلاگ هم در یک فیلترینگ فله ایی به افتخار فیلتر شدن نائل امد. بدینوسیله ضمن هشدار به برادران فیلترمند , مسئولیت  عواقب انسداد مسیر خروج یک مثانه بیقرار به عهده ایشان است. (درضمن تا رفع فیلتر هم مطب تعطیل است.!  آخیییییش! مونده بودم تا یه هفته دیگه چجوری بنویسمD: )<br />
</em></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/thelastember.wordpress.com/345/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/thelastember.wordpress.com/345/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/thelastember.wordpress.com/345/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/thelastember.wordpress.com/345/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/thelastember.wordpress.com/345/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/thelastember.wordpress.com/345/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/thelastember.wordpress.com/345/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/thelastember.wordpress.com/345/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/thelastember.wordpress.com/345/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/thelastember.wordpress.com/345/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/thelastember.wordpress.com/345/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/thelastember.wordpress.com/345/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/thelastember.wordpress.com/345/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/thelastember.wordpress.com/345/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=345&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://thelastember.wordpress.com/2010/06/13/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ec181b69ebea9c5c24d4ceace08c1c7c?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">arsha</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آناتومی جهنم</title>
		<link>http://thelastember.wordpress.com/2010/04/27/%d8%a2%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%88%d9%85%db%8c-%d8%ac%d9%87%d9%86%d9%85/</link>
		<comments>http://thelastember.wordpress.com/2010/04/27/%d8%a2%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%88%d9%85%db%8c-%d8%ac%d9%87%d9%86%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Apr 2010 17:16:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arsha</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيمارستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://thelastember.wordpress.com/?p=323</guid>
		<description><![CDATA[This post contains some scenes which may offend پیرمرد بعلت احتباس های مکرر ادراری تحت بررسی های ارولوژیکی قرار گرفت. در همان ابتدا بزرگی خوش خیم پروستات تشخیص محرز بود. با تکمیل آزمایشات و مشاوره ها  ,  و علیرغم میزان بالای خطر عمل و با توضیحات لازم در خصوص عوارض عمل و احتمال زیاد مرگ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=323&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><a href="http://thelastember.files.wordpress.com/2010/04/superstock_1555r-1220971.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-335" title="SuperStock_1555R-122097" src="http://thelastember.files.wordpress.com/2010/04/superstock_1555r-1220971.jpg?w=224&#038;h=184" alt="" width="224" height="184" /></a></p>
<p dir="rtl">This post contains some scenes which may offend</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">پیرمرد بعلت احتباس های مکرر ادراری تحت بررسی های ارولوژیکی قرار گرفت. در همان ابتدا بزرگی خوش خیم پروستات تشخیص محرز بود. با تکمیل آزمایشات و مشاوره ها  ,  و علیرغم میزان بالای خطر عمل و با توضیحات لازم در خصوص عوارض عمل و احتمال زیاد مرگ , سرانجام علاج دردش  را به عهده تیغ جراحی گذاشت. تیغ تیز و برنده ایی که کیست که حتی با شنیدن اسمش  لرزه  بر اندامش نیفتد و و ترس به سراغش نیاید.پیرمرد بعلت سکته مغزی قبلی , زبان گویایش را از دست داده بود و در روز عمل وقتی که جسم رنجورش را بر تخت عمل خواباندند , زبان تن ,راوی اضطراب و وحشت درون شده بود. چهره معصوم و حشت زده اش توجه ام را جلب کرد/ بالای سرش رفتم   انگشتان چروکیده اش دستم را می فشرد ,حالا دیگه اشک در چشمان کم سویش حلقه زده بود. .  بدن نحیف اش تحمل یه بیهوشی عمومی را نداشت و پس از اطمینان از بیهوشی نخاعی دست به کار شدیم . فیلد عمل و حواشی ان به دقت ضد عفونی شد و پوشش لازم به شکل اصولی چیدمان شد. تیغ را که به دست گرفتم    سردی بیروح و خشن فلز  را در زیر پوستم لمس کردم ,لبه تیغ را که بر روی پوست شکم گذاشتم با یه فشار ثابت و مستمر شروع به بریدن پوست کردم. نسوج زیر پوست لایه به لایه بریده می شد. همزمان محل های خونریزی سوزانیده می شد. دود و خون جلوی چشمانم را گرفته بود. ناگهان دیدم گره لباسم از پشت کشیده می شود. برگشتم و دیدم دستهای مریض پای منو گرفته و انگار زبان لالش درد را فریاد می کرد. بلافاصله بیهوشی را خبر دار کردیم. باور کردنی نبود. مریض هنوز بیهوش نشده بود! مریض کاملا بیدار بود! مریض یک دقیقه تمام زنده زنده داشت دریده می شد&#8230; مریض یک دقیقه تمام زنده زنده داشت سوزانیده می شد.. عملیات بلافاصله متوقف شد. کادر بیهوشی به سرعت وارد عمل شد. شاید تصور اینکه کسی یک دقیقه  تا این اندازه بی رحمانه و جنون امیز با تن یه انسان هوشیار رفتار کند  فقط  به مخیله وحشی ترین جلادان راه بیابد .اما من هم امروز یک نفر را زنده زنده  با چاقو دریدم .و او در تمام  اوون مدت   به شکل تکان دهنده و دلخراشی  درد می کشیده. اما انگار این تشریح جهنمی پایان نداشت. غده پروستات به سختی برای خروج از پناهگاهش مقاومت می کرد. مقاومت سرسختانه غده , امان تیم جراحی را بریده بود. کم کم تلاشها داشت رنگ مذبوحانه می گرفت. بلاخره پروستات با وضعیت فجیعی از بدن بیمار کنده شد. بلاخره عملیات تموم شد. لایه های پاره شده دوخته شد. پانسمان گذاشته شد و بیمار با حال عمومی (.؟.) به اتاق ریکاوری منتقل شد.</p>
<p dir="rtl">شب در اتاق عمل دیگه بر بالین بیمار جوانی که بعلت تصادف با موتور دچار پارگی وسیع و شدید اندام تناسلی  شده بود مشغول بودم  . شدت اسیب به حدی بود که از همراهان رضایت در اوردن بیضه ها را خواستیم.  در هنگام اکسپلوراسیون دیدیم از بیضه جر تکه ایی گوشت سوخته و له شده اثری  نمانده / تو گویی که بیضه ها منفجر شده باشند/.  در اوردن این تکه  پاره ها  شا ید بیش ار نیم ساعت وقت ما را نگیره  اما  این  مجروح جوان و مجرد با کابوس عواقب روحی و روانی اون یه عمر چه جوری سر کنه..  جوان بیچاره  موتور سوار که می خواست لحظه ایی لذت مرد بودنش را به رخ بکشاند حالا یه عمر از مردانگی محروم می شد. در همین هنگام تلفن بخش مرا فراخواند. مریض امروز بعلت ایست قلبی فوت شد. لحظه ایی مات موندم. امیدواربودم  که بعد از اوون همه زجر  اقلا مرگ ارامی داشته باشه. وقتی بیضه های مرد جوان را دراوردیم تنها خبر امیدوار کننده اش این بود که تا اخر عمر دچار بیماری های پروستات نخواهد شد..</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/thelastember.wordpress.com/323/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/thelastember.wordpress.com/323/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/thelastember.wordpress.com/323/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/thelastember.wordpress.com/323/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/thelastember.wordpress.com/323/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/thelastember.wordpress.com/323/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/thelastember.wordpress.com/323/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/thelastember.wordpress.com/323/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/thelastember.wordpress.com/323/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/thelastember.wordpress.com/323/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/thelastember.wordpress.com/323/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/thelastember.wordpress.com/323/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/thelastember.wordpress.com/323/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/thelastember.wordpress.com/323/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=thelastember.wordpress.com&amp;blog=6203857&amp;post=323&amp;subd=thelastember&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://thelastember.wordpress.com/2010/04/27/%d8%a2%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%88%d9%85%db%8c-%d8%ac%d9%87%d9%86%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>40</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ec181b69ebea9c5c24d4ceace08c1c7c?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">arsha</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://thelastember.files.wordpress.com/2010/04/superstock_1555r-1220971.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">SuperStock_1555R-122097</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
