مثانه ی بيــــــــقرار

(2)داستان راستان

با 23 دیدگاه

تق تق

-بفرمایید

پنیس وارد مطب آقای دکتر شد . یه کوچولو  هم استرس   داشت.یه نگاهی به داخل اتاق کرد. چند تا دستگاه عجیب و غریب و دو سه تا گلدون با گل پنیسه گوشه اتاق بود..بوی وایتکس هم که کلا با دماغش آشنا بود.   به عکس هایی که روی دیوار مطب چیده شده بود  نگاهی انداخت. عکس های فک و فامیلش و حتی جد بزرگوارش  , پریاپوس – خدای باروری حیوانات و گیاهان- هم اوونجا بود. همون ولی نعمت مشهور و افسانه ایی دریانوردان یونان و روم باستان که شهرتش نه به خاطر شغلش که بخاطر سایز کبیر التش بود .و کدوم مردی بود که ان جاه و جلال را میدید و حسادتش برانگیخته نمی شد.

دکتر همینجور که پشت میز داشت جدول playboy را حل می کرد  ازش خواست که روی تخت بخوابد و تا نگفته بلند نشود. پنیس  رو تخت دراز کشید و دستاشو گذاشت زیر سر  و به سقف خیره شد.. دوباره تو فکر فرو رفت. یاد اخرین باری که با دوست دخترش پوسی بیرون رفته بود(فی الواقع داخل رفته بود) افتاد. چقدر احساس شرم داشت وقتی نمی تونست اوونو کامل در اغوش بگیره. و پوسی هم برای همیشه اوونو ترک کرد. حق هم داشت البته. وقتی نمی تونستند ذره ایی از وجود هم را حس کنند دیگه اوون رفت و امد چه معنی داشت…

دکتر کارش که تموم شد اوومد سراغ مریض . » خب , مشکل جنابعالی چیه؟» . پنیس  با خودش گفت – تو دکتری.. تو بگو مشکل من چیه – : دکتر جان , یه نگاه به سر و وضع من بنداز! نه جان من , خوب نگاه کن , آخه این چیه! بابا من ناسلامتی یه آلت تناسلی ذکور هستم. من با این جسم ناقص چطور می تونم  همینجور از خودم نسل در بکنم؟ و بعد از اینکه بغض اش ترکید ادامه داد :من یه پنیس کوچولو موچولو هستم…..

دکتر با لبخند دستش را روی سر پنیس کشید و گفت :» چرا اینطور فکر می کنی آخه کوچولو(!)»  و ادامه داد :» ببین پسر جان , اولا که کمیت مهم نیست. مهم کیفیته. دوما خیلی از برادران تو هم همین تصور را دارند اما این دلیل نمی شه که سرشونو بندازند پایین و بیان اینجا و بگند منو بزرگم کن. اینجا که باشگاه بدنسازی نیست جانم/» .

پنیس که لباش همینجوری اوویزون شده بود پرسید> خب حالا من چیکار کنم.اینو به صاحبم بگید که زندگی واسه من نذاشته . دکتر جواب داد:  » خب مشکل صاحبت می دونی چیه؟ اینه که قضیه را از بالا نگاه می کنه. اصلا تا حالا کار هنری کردی؟»

-        نه , فقط بعضی وقتا همون صنایع دستی کار می کنم

دکتر همونجا شلوارشو کشید پایین و به پنیس گفت : خوب به مال من نگاه کن. تو بزرگتری یا این؟ پنیس دید که مال دکتر واقعا بزرگتره (من واقعا شرمنده اگه خانواده اینجا را میخونه. اما خدا شاهده که من هدفم فقط اشاعه فرهنگ خود کوچک نبینی آلت تناسلی مردانه  در جامعه هست)

دکتر با خوشحالی گفت :»دیدی؟ اصولا از لحاظ هنری هم همینطوره. اشیاء وقتی از بالا دیده شوند کوتاهتر از زمانی  به نظر می رسند که  از مقابل یا کنار دیده می شوند. اوون صاحب کوته فکر تو هم همیشه از بالا که بهت نگاه می کنه  تو را کوتاهتر از اندازه واقعی ات می بینه! حتی بعضی افراد چاق هم که برامدگی شکم میدان دیدشان را مختل می کنه در محاسبه اندازه آلت شان دچار خطا می شوند.گاهی چربی زیر شکم , قاعده پنیس را چنان در خودش دفن می کنه که حتی به سختی به چشم بیاد. اما همه این آلات تا زمانی که در ادار کردن اخلالی ایجاد نکنند از لحاظ طبی هیچ مشکلی ندارند و اصولا اقایانی که فانتزی مردانگی اشان در طول و عرض التشان هست باید دنبال یه روانپزشک باشند تا ارولوژیست. «

پنیس با ناراحتی گفت : اقای دکتر من نیومدم اینجا نصیحت بشنوم!.صاحب منم الحمدالله از لحاظ عقلی و روانی سلیم و سالمه. اصلا بیینم پس اوون همه پنیس که بیرون مطب نشستند , همشون خل و چل هستند دیگه؟

دکتر خنده ایی کرد و گفت :» نه جانم! اگه اینطور بود که من باید میشستم اینجا جدول حل می کردم! نه! اینطور نیست! و با چشمکی معنی دار زیر لب گفت :» ما می دانیم و تیغ و حلقوم شما..»

پنیس در دلش لحظه ایی خوف کرد..آیا واقعا «منو بکشو خوشگلم کن» ارزش این حرفها را دارد؟و فورا این سوال در ذهنش ایجاد شد که ایا او فی الواقع به عمل جراحی زیبایی نیاز دارد؟ اصلا چه پنیس هایی نیاز به این عمل دارند؟ایا نتیجه این عمل ها همیشه رضایت بخش خواهد بود؟

در پست بعدی حقیقت ابعاد آلت تناسلی فاش خواهد شد.    .

نوشته شده توسط arsha

26/06/2010 در 3:37 ق.ظ.

نوشته شده در بیماری

23 پاسخ

با استفاده از RSS در دیدگاه‌ها مشترک شوید.

  1. کلا سوووووووت زنان رد شدیم…
    روزتون مبارک!

    قلمو

    26/06/2010 در 4:53 ق.ظ.

  2. خدا
    =))))))
    دکتر جان شما تصویرسازیتون خداس! :) )))
    ینی دلم به حال این پنیس کباب شد

    سیدخندان

    26/06/2010 در 9:37 ق.ظ.

  3. از دست تو آرشا :) ))))

  4. هوم؟
    هیچی!
    روزتون مبارک!

    ×بانو!

    26/06/2010 در 12:20 ب.ظ.

  5. والا چی عرض کنم.
    مواظب باشید فیلترتون نکنن….

    حکیم بانو

    26/06/2010 در 2:25 ب.ظ.

  6. سلام.لطفا در شماره ی آینده به روش های غیر جراحی هم بپردازید.از طرف لارجر باکس.

    فانی

    26/06/2010 در 3:31 ب.ظ.

  7. wooow مرسی آرشا جان [گل]

    ×بانو!

    26/06/2010 در 7:52 ب.ظ.

  8. خيلى بحث جالبيه، ما منتظريم يالا:)

    Marjan

    26/06/2010 در 7:56 ب.ظ.

  9. بابا ای ول حال کردم دمت گرم… از خنده دل درد گرفتم! باز این مثانه بی قرار و هماتوم غلاف رکتوس!!
    این عنوانش منو کشته … طفلک مطهری (ببخشید اساد شهید!!) الان رو ویبره هستش!
    صنایع دستی هم که دیگه اخرش بوووووووووووود!!
    مخلصیم!

  10. پنیسولوزی !!

  11. این داستان تمام شد سری جدید راجع به پوسی خانم باشه لطفا
    با تشکر :)

    میلی

    28/06/2010 در 7:35 ق.ظ.

  12. saalm Khobe ha cheshm nakhori datan jalebie
    Khosheman amad :) Bye ta bad

    Bahar

    28/06/2010 در 8:15 ب.ظ.

  13. saalm Khobe ha cheshm nakhori datan jalebie
    Khosheman amad :) loo0ol

    Bahar

    28/06/2010 در 8:16 ب.ظ.

  14. سلام دکتر جان
    خیلی خوشحالم که دوباره می نویسید
    عجب داستان راستانی شد

    بابک

    28/06/2010 در 11:14 ب.ظ.

  15. واقعا جالب و آموزنده بود. نبوغ ادبی برای یک جراح از مهمترین توانایی هاست. تو باید استاد دانشگاه بشی. تو بهترینی و از تو بهتر تو دنیا نمیاد.

    افسرده حال

    29/06/2010 در 9:59 ب.ظ.

  16. هورا، فكر كن بعد مدتها وردپرس رو خدا آزاد كرد : )

    سلام آرشا. خوبي؟
    به به، اينجا چقده دلباز شده. دلمون واسه خوندن داستانهاي شما تنگ شده بود. مي‌بينم كه قرار مهمي با جناب پنيس داشتين. و البته باز قراره يه افشاگري ديگه‌اي هم انجام بدين. اين حرفه شما هم بانمكه، كل دم و دستگاه ملت زير دست شماست و شما هم دم به ساعت در حال افشاگري : )

    xatoun

    01/07/2010 در 10:58 ب.ظ.

  17. سلااااااااااااااااااااام دکتر جان میخوام بیشتر آشنااااااااااااااااااااا بشیم

    مرجان

    02/07/2010 در 7:48 ب.ظ.

  18. خیلی جالب یود. ادامه اش رو منتظریم :)

    شب گلک

    05/07/2010 در 2:19 ب.ظ.

  19. :) )) خوب بود مثل همیشه … من از اونجایی که خیلی از فضاهای پزشکی دوره رشته ام کلی جالبه برام :) )
    البته و صد البته که رشته ام هنره و صنایع دستی رو خیلی خوب اومدی :) ))

    سمیرا

    18/07/2010 در 12:57 ق.ظ.

  20. بوی وایتکس خدا بود!!!
    ادم تو ذهنش یه چیزه بیچاره و بد بخت رو تصور می کنه!

  21. سلام آرشا جان…تازه با قلمت آشنا شدم ولي حسات خيلي برام آشناست….خوشحالم از آشنايي باهات….

    nika

    20/11/2010 در 9:34 ب.ظ.

  22. اوهوم . چه جسی بوده کاملا قابل درک بود .

    آنه

    21/11/2010 در 10:08 ق.ظ.

  23. اوهوم چه حسی بوده .

    آنه

    21/11/2010 در 10:08 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.