مثانه ی بيــــــــقرار

داستان راستان (1)

با 19 دیدگاه

یکی بود , یکی نبود. روزی روزگاری یه دونه پنیس بود که خیلی غمگین بود. همش می نشست فکر میکرد که چرا خدا اوونو اینقدر کوچولو درست کرده. تازه بیشتر غصه اش می شد وقتی می دید که صاحبش دیگه با ریخت و قیافه اوون حال نمی کنه. یاد روزهای بچگی اش , اوونروزایی که بهش می گفتند فوفول (!) و لامصب تو همه بازیها هم شریک بود , خاله بازی , دکتر بازی , (نقطه چین) بازی …  درد دلشو تازه می کرد .حالا که   سنی ازش گذشته بود و  حتی  اسم شناسنامه ایی هم عوض شده بود بازم احساس فوفولی می کرد. یه وقتایی که نگاه همسن و سالاش می کرد بیشتر از خودش بدش میومد. مدتها بود که دیگه فیلم مستهجن هم نمی دید تا یه وقت فکر خودکشی به سرش نزنه. تا اینکه یه روز تصمیم گرفت که این درد را درمان کنه. رفت سراغ انواع کتابها و منابع مختلف. به تمام تبلیغات ماهواره ایی زنگ زد. تو اینترنت سرچ کرد , حتی تو فیس بوک هم یه صفحه واسه خودش باز کرد و همه دوستایی را که فکر می کرد پنیسی(!) هستند  add کرد. یه وبلاگ هم زد که همون روز اول فیلتر شد البته.

یه دوست دماغو داشت که تازه عمل زیبایی کرده بود ,  بهش پیشنهاد داد که اوونم بره و جراحی پلاستیک بکنه. پنیس کوچولو تعجب کرد. یعنی چی؟ دماغو بهش گفت : عمه سینه و دایی شکم را یادت میاد؟اوونا هم همین عمل را کردند و الانشم تازه خیلی خوشگل شدند. پنیسک پیش خودش گفت پس چرا تاحالا به فکر خودم نرسیده بود.. اینو گفت و به سرعت سراغ دکتر متخصص جراحی های زیبایی پنیس رفت. وارد مطب که شد. غلغله بود. انواع و اقسام پنیس ها تنها یا با همسرانشان منتظر نشسته بودند.همه جوره بود.  از چشم کور گرفته تا گردن شکسته. بعضی ها قوز داشتند. بعضی ها کج و معوج بودند.  بعضی ها شون همینجوری یهو گریه می کردند. بعضی ها که اصلا اشکشون خشک شده بود.بعضی هاشون انگار که تو خواب ابدی مونده باشند و هیچ کس نمی تونست بلندشون کنه. حتی یکی اشون هم که ظاهرا با اسید سوخته بود. البته خودش می گفت اسید.یه عده هم که ظاهرا سرطان داشتند و دکترها جوابشون کرده بودند و حالا به انتظار سرنوشت تلخ خود بودند.

پنیس وقتی این صحنه ها را دید تو فکر فرو رفت. باورش نمی شد این همه پنیس بیمار و معلول وجود داشته باشه. حتی قبل از اینکه برسه مطب , تو بانک داشت به این موضوع فکر می کرد که چقدر خوبه که اوون یه پنیسه و هرجا که دلش خواست حواله می شه . اما حالا می دید که بیشتر اینا همش در حد حرفه! . وقتی که به خودش اوومد کنار میز منشی مطب بود. خانوم منشی که سرش تو کامپیوتر بود و معلوم نبود چیکار داره میکنه بدون اینکه سرشو بیاره بالا پرسید: نوبت دارید؟- اوومدم نوبت بگیرم. –

-مشکل؟

(مشکل؟ آخه  مشکل من مادر مرده  هم شد مشکل؟) پنیس همینطور که داشت این حرفها را با خودش می زد رو به خانوم منشی کرد و گفت» خیلی عذر میخوام خانوم. اما من مشکلم را فقط به اقای دکتر می تونم بگم. با گفتن این جمله  , خانوم منشی سرش را بالا اورد تا جواب این جسارت گستاخانه پنیس را بده که همچی که چشمش بهش افتاد پشیمون شد و یه پرونده از کشو دراورد و مشخصات پنیس را پرسید و برای یه هفته دیگه بهش نوبت داد.

(بقیه این ماجرا را هفته دیگه  در همین مطب  می خوانیم)

پ. ن : خبردار شدیم که الحمدالله الرب العالمین , این وبلاگ هم در یک فیلترینگ فله ایی به افتخار فیلتر شدن نائل امد. بدینوسیله ضمن هشدار به برادران فیلترمند , مسئولیت  عواقب انسداد مسیر خروج یک مثانه بیقرار به عهده ایشان است. (درضمن تا رفع فیلتر هم مطب تعطیل است.!  آخیییییش! مونده بودم تا یه هفته دیگه چجوری بنویسمD: )

نوشته شده توسط arsha

13/06/2010 در 10:01 ب.ظ.

نوشته شده در بيمار

19 پاسخ

با استفاده از RSS در دیدگاه‌ها مشترک شوید.

  1. سلام،

    من که تا هفته دیگه خودم با چشم خودم این داستان را ادامه‌اش را نخونم جمله آخر را باور نمیکنم…

    خوبین حالا شما؟

    maahoor

    13/06/2010 در 10:26 ب.ظ.

  2. رفتی سال دیگه بیای بنویسی نگو هفته ی دیگه راستی کلا فیلتر شدی مبارکه

  3. شادمانم که باز هم نوشتی.

    آمدم که چراغی روشن کنم.

    دیدم میان‌بر مدیریت وردپرس هم دچار آزادی نزدیک به مطلق شده است.

    ترس برادر مرگ است.

    اگر از میان‌بر جدید خبری شد، مرا هم آگاه کنید:

    n_shaghaiegh@yahoo.com

    سپاس

    ن.شقایق

    14/06/2010 در 12:36 ق.ظ.

  4. ممنون دوست عزیز..متوجه منظور از میانبر نشدم!

    arsha

    14/06/2010 در 2:16 ق.ظ.

  5. باور کن می خواستم هفته دیگه بنویسمD: بابت تبریک فیلتر هم ممنون!ببینم می تونم باهاش یه پناهندگی بگیرم lol

    arsha

    14/06/2010 در 2:18 ق.ظ.

  6. ســــــلام و صدتا سلام!
    مرسی از احوالپرسی! باور کن قصدم همین بود! نمی ذارن که!

    arsha

    14/06/2010 در 2:19 ق.ظ.

  7. شما ظاهراً یادتون رفته که اینجا فیلتر شکن و وی پی ان و هزار جور کوفت و زهرمار بنگ به راحتی در دسترس هست. حتی راحتر از درآوردن یک لقمه نون!
    _________________________________________________________________________________________
    سلام! خب اگه اینجوریه پس دردشون چیه که فیلتر می کنند؟؟

    قلمو

    14/06/2010 در 2:24 ق.ظ.

  8. سلام و صد سلام به آرشاى عزيز

    آقا داستان مهيج رو نميشه اينقدر طولانى براش صبر كرد، لطفاسريعتر. از اينها كه بگذريم، حال و احوال خوبه انشا الله؟

    شاد و سلامت باشى

    پ.ن
    خودمونيم ها شما متخصص در يكى از مفرح ترين و مهيج ترين رشته هاى پزشكى هستيد. خيلى كلا جالبه.

    marjan

    14/06/2010 در 4:25 ق.ظ.

  9. سلام
    اگه کلمه «پنی-س * رو به صورتی که من نوشتم بنویسی وبلاگت باز میشه خود به خود .وگرنه تا ابد در این گرداب می مونی
    خدایی من هر روز دارم رفرش می کنم که بنویسی
    به ده نفر معرفیت کردم
    ضایع نکن ما رو دیگه

    حامی

    15/06/2010 در 12:18 ق.ظ.

  10. همیشه روحیه ام شاد میشه می خونم وبلاگتو :) )))))

    زودتر بقیه شو بنویس لطفاً

    سمیرا

    26/06/2010 در 5:30 ق.ظ.

  11. دیگه فیلتر نیستی دکتر. فیلتر هم بودی مهم نبود. خداوند سوند را آفرید.
    راستی قالب جدید مبارک

    تورج

    26/06/2010 در 5:32 ق.ظ.

  12. خوب الان که باز شد ادامشو بنویسید!

    ×بانو!

    26/06/2010 در 5:35 ق.ظ.

  13. سلام
    دیگه فیلتـر نیستید

    حمید

    26/06/2010 در 5:37 ق.ظ.

  14. salaam
    az avalesh ham midunestam shoma donbal bahouneh migardi ke digeh nanevisin…yani mahaii ke bedoun filter dastresi be weblog shoma daraim, aslan be hesaab nemi aayim?
    ageh shoma yek mariz dashteh bashin ba chand marhaleh jarahi be ehtemaal 99.99% darsad mimireh, na?

    mahoor

    26/06/2010 در 5:38 ق.ظ.

  15. salam arash (Doki) khodemon khobi
    wo0o0w baba dastan nevis onham donbale darrrrrrr
    khobe dige hesabi dige to webet janjal khahad shod mer30o kheili jaleb bod ;) bazam miam ama zod zod up konid Plz ok tya bad bye

    bahar

    26/06/2010 در 5:40 ق.ظ.

  16. دکتر یورو بازم بنویس!!!
    منتظریم!!!

    دکتر ذغالی

    26/06/2010 در 5:42 ق.ظ.

  17. تو رو خدا … بازم بنویس. نگران انسداد نباش. خودش راهش رو پیدا می کنه از یه سوراخ دیگه خارج میشه. خودت که استادی . یه نفروستومی موقتا براش بذار.

    مهرناز

    26/06/2010 در 5:43 ق.ظ.

  18. دیدی تنیل خان خدا آتو داد دستت که یه چند وقتی واسه خودت لم بدی و مریض بکَشی برو به امورات مرگ و میر ملت برس دادا

  19. قلمت حرف نداشت.. شخصیت پردازی عالی بود من فقط داشتم تو ذهنم تچشم می کردمشون !!! ( خنده)


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.