آناتومی جهنم
This post contains some scenes which may offend
پیرمرد بعلت احتباس های مکرر ادراری تحت بررسی های ارولوژیکی قرار گرفت. در همان ابتدا بزرگی خوش خیم پروستات تشخیص محرز بود. با تکمیل آزمایشات و مشاوره ها , و علیرغم میزان بالای خطر عمل و با توضیحات لازم در خصوص عوارض عمل و احتمال زیاد مرگ , سرانجام علاج دردش را به عهده تیغ جراحی گذاشت. تیغ تیز و برنده ایی که کیست که حتی با شنیدن اسمش لرزه بر اندامش نیفتد و و ترس به سراغش نیاید.پیرمرد بعلت سکته مغزی قبلی , زبان گویایش را از دست داده بود و در روز عمل وقتی که جسم رنجورش را بر تخت عمل خواباندند , زبان تن ,راوی اضطراب و وحشت درون شده بود. چهره معصوم و حشت زده اش توجه ام را جلب کرد/ بالای سرش رفتم انگشتان چروکیده اش دستم را می فشرد ,حالا دیگه اشک در چشمان کم سویش حلقه زده بود. . بدن نحیف اش تحمل یه بیهوشی عمومی را نداشت و پس از اطمینان از بیهوشی نخاعی دست به کار شدیم . فیلد عمل و حواشی ان به دقت ضد عفونی شد و پوشش لازم به شکل اصولی چیدمان شد. تیغ را که به دست گرفتم سردی بیروح و خشن فلز را در زیر پوستم لمس کردم ,لبه تیغ را که بر روی پوست شکم گذاشتم با یه فشار ثابت و مستمر شروع به بریدن پوست کردم. نسوج زیر پوست لایه به لایه بریده می شد. همزمان محل های خونریزی سوزانیده می شد. دود و خون جلوی چشمانم را گرفته بود. ناگهان دیدم گره لباسم از پشت کشیده می شود. برگشتم و دیدم دستهای مریض پای منو گرفته و انگار زبان لالش درد را فریاد می کرد. بلافاصله بیهوشی را خبر دار کردیم. باور کردنی نبود. مریض هنوز بیهوش نشده بود! مریض کاملا بیدار بود! مریض یک دقیقه تمام زنده زنده داشت دریده می شد… مریض یک دقیقه تمام زنده زنده داشت سوزانیده می شد.. عملیات بلافاصله متوقف شد. کادر بیهوشی به سرعت وارد عمل شد. شاید تصور اینکه کسی یک دقیقه تا این اندازه بی رحمانه و جنون امیز با تن یه انسان هوشیار رفتار کند فقط به مخیله وحشی ترین جلادان راه بیابد .اما من هم امروز یک نفر را زنده زنده با چاقو دریدم .و او در تمام اوون مدت به شکل تکان دهنده و دلخراشی درد می کشیده. اما انگار این تشریح جهنمی پایان نداشت. غده پروستات به سختی برای خروج از پناهگاهش مقاومت می کرد. مقاومت سرسختانه غده , امان تیم جراحی را بریده بود. کم کم تلاشها داشت رنگ مذبوحانه می گرفت. بلاخره پروستات با وضعیت فجیعی از بدن بیمار کنده شد. بلاخره عملیات تموم شد. لایه های پاره شده دوخته شد. پانسمان گذاشته شد و بیمار با حال عمومی (.؟.) به اتاق ریکاوری منتقل شد.
شب در اتاق عمل دیگه بر بالین بیمار جوانی که بعلت تصادف با موتور دچار پارگی وسیع و شدید اندام تناسلی شده بود مشغول بودم . شدت اسیب به حدی بود که از همراهان رضایت در اوردن بیضه ها را خواستیم. در هنگام اکسپلوراسیون دیدیم از بیضه جر تکه ایی گوشت سوخته و له شده اثری نمانده / تو گویی که بیضه ها منفجر شده باشند/. در اوردن این تکه پاره ها شا ید بیش ار نیم ساعت وقت ما را نگیره اما این مجروح جوان و مجرد با کابوس عواقب روحی و روانی اون یه عمر چه جوری سر کنه.. جوان بیچاره موتور سوار که می خواست لحظه ایی لذت مرد بودنش را به رخ بکشاند حالا یه عمر از مردانگی محروم می شد. در همین هنگام تلفن بخش مرا فراخواند. مریض امروز بعلت ایست قلبی فوت شد. لحظه ایی مات موندم. امیدواربودم که بعد از اوون همه زجر اقلا مرگ ارامی داشته باشه. وقتی بیضه های مرد جوان را دراوردیم تنها خبر امیدوار کننده اش این بود که تا اخر عمر دچار بیماری های پروستات نخواهد شد..

ای وای!
چه پست وحشتناکی بود این پست
رها
27/04/2010 در 9:51 ب.ظ.
hi dear dr
khoobi?
eyval zende zende marizo kabab kardi
chera inghad kam minevisi?
onrooz ba hamkelasiam dashtim raje be webloge shoma sohbat mikardim. vasate screen vasate yek mosht marize badhal ! LOL !
little dr
27/04/2010 در 11:45 ب.ظ.
وااااااااایییییی بیچاره پیر مرده
×بانو!
28/04/2010 در 12:55 ق.ظ.
خیلی پست دردناکی بود. نمیدونم چرا، اما حس میکنم این خاطره تا سالها تو ذهنت میمونه و اذیتت میکنه.
حرفه سختی دارین.
یه مهندس
28/04/2010 در 12:57 ق.ظ.
چقدر غم انگیز… فوت پیرمرده ربطی به جراحی ای که کرده داشت؟
بیچاره پسره!!!از نظر ظاهری هم تا حدودی مردانگیشو از دست میده نه؟
حکیم باتو
28/04/2010 در 1:13 ق.ظ.
kash ino nemikhundam kheili bad bud
golbarg
28/04/2010 در 1:37 ق.ظ.
من یه چیزی رو نفهمیدم
مگه نگفتین پیرمرده بی حس نخاعی بود پس با وجود هوشیاری نباید دردی رو حس می کرد که؟؟؟؟
بعد هم شما گفتین با اطمینان از بی حسی شروع کردین پس چجوری بعد یک دقیقه این هوشیار شد؟؟؟؟
در هر صورت پست دلخراشی بود
میلی
28/04/2010 در 7:48 ق.ظ.
سلام
خسته نباشيد از اين روز سخت
كار سختي داريد با اين روحيه حساس
به روزهايي فكر كنيد كه بارها و بارها به بيماران كمك كرديد و اونها الان سلامتيشون رو مديون شما هستند
گلي
28/04/2010 در 8:59 ق.ظ.
چقدر ناراحت کننده بود . پیرمرد بدبخت ، اونهمه درد کشیده .
نارنجی
28/04/2010 در 9:11 ق.ظ.
خوشحالم که با وجود اصرار خانوادم الان پزشک نیستم!
nazi
28/04/2010 در 10:36 ق.ظ.
سلام،
گذشته از اینکه اون پیر مرد چه دردی کشیده ولی چه زجری شما میکشین…چطوری تونستین تا آخر عمل تمرکز کنین؟ درجه سختی کارتون خیلی بالاست، من فکر نمیکنم طاقت چنین شغلی را داشته باشم. خدا نگهدارتون باشه دوست عزیز
maahoor
28/04/2010 در 12:31 ب.ظ.
یکی رو داشته باشی، لابد اون یکیش رو میخوای و فکر میکنی اون یکی بهتر بود..پروستات یا بیضه فرق نداره انگار…آدمیزاد انگار اینجوره!
علی
28/04/2010 در 12:37 ب.ظ.
با اینکه خیلی پکر شدم اما واقعا دمتون گرم که به کارتون ادامه میدین.
قلمو
28/04/2010 در 1:30 ب.ظ.
سلام.پست عجیبی بود.منم گاهی سدیشن که به مریض می زنن وقتی می بینم یک لحظه انگشتش رو مشت می کنه حس بدی بهم دست می ده با اینکه می دونم حس نمی کنه ولی….پست ناراحت کننده ای بود
يك دانشجوي پزشكي
28/04/2010 در 3:53 ب.ظ.
اینارو در میارین میزین دور؟ یا مثله این قصابیا میان واسه غذای سگ و اینا میبرن ؟
عارف
28/04/2010 در 5:07 ب.ظ.
سلام…
واقعا دردناک و صدالبته تاثیر گذار بود…
گاهی فکر می کنم پزشکا، مخصوصا جراحها باید از نظر روحی خیلی قوی باشن؛ اما آیا واقعا روی خودتون تاثیر منفی نمیذاره…چطور باش کنار میاین…
حکیم باشی
28/04/2010 در 10:57 ب.ظ.
براي همينه كه هيچوقت زير بار بيهوشي اسپاينال نميرم . من خودم پرستارم و سالها در دانشگاه مربي اطاق عمل بودم و متاسفانه به اين موردي كه شما اشاره كردين خيلي برخوردم . خيلي دردناكه . آدم متاثر ميشه . تا سال گذشته 9 بار به دلايل مختلف جراحي شدم ولي بيهوشي عمومي رو خيلي دوست دارم . اون بي خبري محض ….
موفق باشين .خوشحال شدم با شما آشنا شدم .
عسل بانوي خودمون
29/04/2010 در 9:14 ق.ظ.
با سلام و درود
شما دعوت به عضويت در سايت ميکروبلاگينگ و جامعه مجازي بلاگچه شده ايد.
بلاگچه، يک سرويس ميکروبلاگينگ فارسي و يک جامعه مجازي براي ارتباط شما با افکار، عقايد و نوشته هاي دوستان، آشنايان و افرادي است که منتظر آشنايي با شما هستند!
علاوه بر این توسط بلاگچه خواهید توانست آخرین پست های وبلاگ خود را به صورت خودکار ثبت کنید.
براي عضويت و استفاده از امکانات به رايگان، آسان و سريع عضو شويد
بلاگچه
29/04/2010 در 4:49 ب.ظ.
سلام
واقعا خسته نباشین.خیلی کار سختی دارین.البته فکر کنم خیلی وقتا خوشیهاش بیشتر باشه.در رابطه با اون آقای پیر هیچ تقصیری متوجه شما نیست،البته اگه جای شما بودم ۱ حال اساسی از مسؤول بیهوشی میگرفتم.ولیکن میدونم فراموش کردن خاطره رنجی که به اون پیرمرد دادن خیلی ساخته.اونقدر سخت که ودارتون کرد بعد از این همه وقت بنویسین.اما پیشنهاد میکنم تا میتونید به خودتون یاداوری کنید که رنجه اون آقا در تقصیر شما نبوده.
در رابطه با اون پسر جوان هم باید بگم من نمیدونم چرا ویراژ دادن و کارهای خطرناک و غیر عقلانی کردن،نشون دادن مردی محسوب میشه.ولی موافقم که خیلی وقتها جرم با مجازات هموزن نیست.
در هر صورت از این که دیدم اپ کردن واقعن خوشحال شدم.هرچند بعد خوندن خیلی ناراحت شدم.خواهشا زود به زود اپ کنید.
پ.ن : اگه جواب کمانت ها رو در حد ۱ جمله هم شده بدین بد نیستها.
sadaf
29/04/2010 در 9:33 ب.ظ.
سلام دکتر
روز سختی بوده انگار ولی این واقعیت رشته ما هست
بابک
29/04/2010 در 11:25 ب.ظ.
چطوری یه مرگ رو می تونی تحمل کنی
آخرش کارت به تیمارستان میکشه دکتر
بهاران
30/04/2010 در 12:26 ب.ظ.
پست تاثیر گذاری بود…ولی یه جاش می لنگید…شما کهspinal anesthesia دادیدو چک کردید که بیمار بی حسی داشته باشه پس چرا اینطور شد؟
ولی خبر مرگ یه بیمار اونم سرcase واقعادردناکه…با خوندن پستهای شما سر دو راهی موندم که جراحی بخونم یا نه؟!!
دکتر زغالی
30/04/2010 در 12:43 ب.ظ.
وای چه وحشتناک
راستی دکتر نمیشه پیوند بیضه کرد
عضوی که اینقدر مهمه را نمیشه پیوند کرد آخه چرا
مری
01/05/2010 در 11:06 ق.ظ.
تا مغز استخوانم درد گرفت.
لژیونلا
03/05/2010 در 1:19 ب.ظ.
salam doki jan khaste nabashid ba in poste emroz malome ke roze por az etefagate ajib dashtin
garche rohie shoma mishe goft ashnast ba in etefagat ama
bazam sakhte
man bishtar delam baraye on javone sokht kheili sakhte ke baghie omro injori separi kone kash hadeaghal pivand mishod zad, bimare aval hadeghal omri ro gozaronde bod vali akharesh dardnak bod dar har hal mer30 doki jan
moafag bashi ta bad
bahar
03/05/2010 در 6:25 ب.ظ.
از محیط بیمارستان بیزارم …
الانم با خوندن این مطلب سرم درد گرفت
به روایت یک زن
06/05/2010 در 12:42 ب.ظ.
هوالحکیم
درود
خسته نباشید همکار خوبم.
خدا قوت.
شاد زی.
ن.شقایق
07/05/2010 در 2:06 ق.ظ.
سلام
لینک وبلاگتون رو توی وبلاگم گذاشتم. شما هم لطف کنید بذارید. ممنون.
amin
08/05/2010 در 10:28 ب.ظ.
سلام!
وای چه اعصاب قویی دارین شما دکترا !!
من رشتم زیست شناسی دریاس و حتی از تشریح یه ماهی کوچولو ناراحت می شم!چه برسه به جراحیو….وووی!
اجازه هس لینکتون کنم؟
نوشزاد
11/05/2010 در 12:57 ب.ظ.
مردانگی!
یه روز یکی که حدس می زد کم و بیش در هپروت زندگی می کنم ازم پرسید اگه فکر می کردی مرد نیستم بازم می تونستی دوستم داشته باشی؟ بهش گفتم اره..وجودت از هر مردانگی جنسیتی برام مهمتره..مطمئن شد در هپروتم و رفت..
ماهی
13/05/2010 در 2:47 ق.ظ.
ووووووووووووووووووواااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییی
خدا نه.بگو که اینایی که خوندم دروغ بوده
الی
17/05/2010 در 2:49 ق.ظ.
ســــــــــــــــــلام
یه زوج مناسب برات پیدا کردم….
حتما یه سری بزن.
http://dasteneh.persianblog.ir/
پسر قمی
21/05/2010 در 5:51 ب.ظ.
نوشته ی تکان دهنده ای بود!
کاملا احساسات شما رو به من منتقل کرد…
توی بیمارستان همیشه با چیزهای دردناک و رنج آور مواجه می شیم. ولی وختی آدم خودش رو مقصر در بخشی از آسیب و رنج بیماری می دونه، کار خیلی سخت تر میشه
آدمیزاد
29/05/2010 در 9:31 ق.ظ.
مام الان اورو ایم
ولی به خاطر این طرح انطباق نمیتونیم چیزی ببینیم!!!
سیدخندان
05/06/2010 در 2:30 ق.ظ.
توام که حساااااااااااااااااااس!!!
دختر مرده
06/06/2010 در 11:58 ب.ظ.
قالب جدید هم مبارک!!!!!
دختر مرده
06/06/2010 در 11:59 ب.ظ.
آقا سلام . فکر نمی کردم بنویسی . ولی عجب پستی بود . همچین تا ته ته تمام سوراخ های روحی ما رفت .
...
07/06/2010 در 5:58 ب.ظ.
الههههههههههههههی بمییییییییییییییییییییییییییییییرم براش . وای تو که جیگر منو خون کردی .
شبنم
09/06/2010 در 9:14 ب.ظ.
اونوقت جاش چی میشه؟
ماریانتوآنا
10/06/2010 در 2:51 ق.ظ.
منتظر پست جدید هستم ….
سمیرا
11/06/2010 در 11:01 ق.ظ.