می خواهم معجزه بخرم
28/09/2009
وقتی سارا دختر 8 ساله ایی بود شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچک او صحبت می کنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدرش به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد و به نظر میرسید که هیچ کسی هم نبود که بتواند چنین پولی را به آنها قرض بدهد. او شنید که پدر به اهستگی به مادر می گوید” فقط معجره می تواند پسرمان را نجات بدهد.”.سارا به ارامی به اتاقش رفت , قلک کوچک خود را که در گوشه ای از کمد پنهان کرده بود بیرون اورد و ان را شکست , همه سکه ها را روی کف اتاق ریخت و به دقت انها را شمرد. سه بار دیگر سکه ها را شمرد.مقدار ان باید دقیق مشخص می شد. شانسی برای اشتباه نبود. سپس به دقت سکه ها را در جیبش گذاشت و به اهستگی از در پشتی خارج شد و به سمت داروخانه ایی که چند کوچه بالاتر بود راه افتاد. .
دخترک مدت زیادی منتظر ماند تا داروساز متوجه او شود. اما او چنان گرم صحبت با مشتری دیگر بود که اصلا متوجه سارا نشد. دخترک چند بار پاهایش را بر روی زمین کشید تا بلکه صدای آن نظر آنها را جلب کند..اما خبری نشد .نفسی به گلویش داد و با صدایی بلنداعلام وجود کرد..باز هم بی فایده بود.. سارا بلاخره حوصله اش سررفت و سکه ها را محکم روی پیشخوان شیشه ایی داروخانه ریخت.. داروساز جا خورد , رو به دخترک کرد و با لحن تندی گفت :” چه می خواهی؟”, وبدون انکه منتظر جواب بماند ادامه داد:” مگر نمیبینی با برادرم که بعد از سالها امده است حرف میزنم؟” دخترک در جواب هم به همان تندی گفت :” بسیار خب.من هم می خوام راجع به برادرم حرف بزنم . برادر من خیلی خیلی مریض است , می خواهم معجزه بخرم” , داروساز با تعجب پرسید”ببحشید؟!”
دخترک توضیح داد: ” برادر کوچک من , در داخل سرش چیزی رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد. من هم می خواهم کمی معجزه بخرم. قیمتش چند است؟”
دارو ساز که صدایش نرم تر شده بود گفت:” ما اینجا معجزه نمی فروشیم دختر کوچولو..کمکی هم از دست من بر نمی اید. متاسفم”.
جشمان دخترک پر از اشک شد و گفت : ” شما را بخدا..او خیلی مریض است. بابام پول نداره تا معجره بخرد. این تمام پول من است و اگر کم است من باقی ان را می اورم فقط بگید . من کجا میتوانم معجزه بخرم؟”. مردی که در گوشه ایی ایستاده بود و این صحنه ها را میدید به کنار دخترک امد و از او پرسید” چه نوع معجزه ایی می خواهی؟” سارا پاسخ داد: ” نمی دانم. فقط میدانم برادرم واقعا مریض هست و مادرم می گوید او به یک عمل جراحی احتیاج دارد که پول زیادی می خواهد و من الان می خوام از پولم استفاده کنم.” مرد ناشناس پرسید” چقد پول داری؟” سارا سکه هایش را کف دست ریخت و با صدایی که به زحمت شنیده میشد گفت: یک دلار ویازده سنت “.و ادامه داد:” این همه پولی است که الان دارم .اما اگر بیشتر نیاز بود می توانم تهیه کنم.” مرد لبخندی زد و گفت:” آه چه جالب , یک دلار و یازده سنت! این مقدار دقیقا همان پولی است که برای خرید معجزه برادرت لازم می باشد!.”و بعد دست دخترک را گرفت و گفت:” مرا به جایی که زندگی میکنی ببر.. می خواهم برادر و والدینت را ببینم , فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشد.”
آن مرد غریبه – آرمسترانگ , متخصص جراحی مغز و اعصاب – در شیکاگو بود..فردای آن روز , جراحی بر روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از عمل جراحی , پدر به نزد دکتر رفت و گفت: ” از شما متشکرم. نجات پسرم معجزه ایی واقعی بود! می خواهم بدانم بابت هزینه عمل , چقدر باید پرداخت کنم؟” دکتر ارمسترانگ لبخندی زد و گفت:”فقط یک دلار و یازده سنت….”.

28/09/2009 at 5:03 ق.ظ
اگه این داستان واقعیت داشته باشه، این سومین ارمسترانگی هست که من در موردش اینقدر جالب میشنوم.
راستی، شما هم معجزه میفروشین؟
28/09/2009 at 6:04 ق.ظ
ای بابا دوست جان , نصف شبی اشک در می آریدااا !
عجب جماعت با مرامی هستند این پزشکان ..
شاد باشی و مستدام
28/09/2009 at 6:27 ق.ظ
اى كاش تو ايران هم بعضى از پزشكان ياد مى گرفتند معجزه بفروشند نه اين كه با راحتى به طرف بگن اول برو پول واريز كن،
اشكم در اومد
28/09/2009 at 1:43 ب.ظ
واقعا قیمت یک معجزه چقدر است ؟
.
.
ممنون دکتر جان .
همیشه سالم و پیروز باشی .
28/09/2009 at 5:11 ب.ظ
سلام.دكتر من كه اول صبحي با خوندن پست دكتر خانومي ناراحت شدم حالا هم اين پست.اي كاش اين معجزه در مورد يكي از نزديكان ايشون هم اتفاق بيفته وما هم دكتر خانومي رو اينقدر پريشون نبينيم.
28/09/2009 at 5:15 ب.ظ
اگر خواستين وبلاگ دكتر خانومي رو ببينين اين وبلاگشون هست(البته ناراحت كننده هست)http://hessezibayezendegi.blogfa.com/
29/09/2009 at 1:22 ب.ظ
salam doctor joon shoma ke ma ro tahvil nemigird
vali ma nazar mizariim
in postetoon ham alii bood
mesle hamiiishe
shad bashiid
30/09/2009 at 1:49 ب.ظ
چه درسی ازش گرفتی؟! اصلا” درس هم میگیری؟
30/09/2009 at 8:05 ب.ظ
واقعا لذت بردم … ممنون که نوشتینش …
ا اخلاقیات زیر بنای دانش پزشکی ست و چقدر خوشحالم که همچنان وجود داره …
01/10/2009 at 4:05 ق.ظ
معجزه هر روز اتفاق میوفته
01/10/2009 at 4:43 ب.ظ
داستان جالبی بود … کلی حس انسان دوستانه داشت … پس میشه امیدوار بود که هنوز همچین آدمایی هستن …
من یا اینکه رشته ام خیلی فازش با شما فرق می کنه ولی میام و مطالبتون رو می خونم … زود به زود آپدیت کن
01/10/2009 at 6:45 ب.ظ
انسانيت زير بناي هر كاري بايد باشه. مختص پزشك نيست.
02/10/2009 at 12:12 ق.ظ
در شناسایی مکن تعجیل طالب زان که من
هر که را کافر گمان بردم مسلمان یافتم
در زندگي ثروت حقيقي مهرباني است و بينوائي حقيقي خودخواهي. (وينه)
ناراحتم چون چند روز پيش كه يك نفر كه مشكل مالي داشت اومده با fbs 300 و پول نداشت كه پرونده تشكيل بده وقتي با رئيس بيمارستان راجع بهش حرف زدم فقط گفت من هم براش دعا مي كنم
متاسفم كه بايد بگم هر كه را مسلمان گمان بردم كافر يافتم
03/10/2009 at 11:54 ق.ظ
قصه قشنگی بود قبلا هم شنیده بودم . کاش این قصه ها واقعیت داشت
06/10/2009 at 1:45 ق.ظ
حق
درود
دکتر آرشای عزیز
مرجان گرامی
در ایران عزیزمان هم «آرمسترانگ» داریم.
و کمترین افتخار شاگردی یکی از این فرزانگان و نوادر روزگار را دارم.
سپاس از تلنگری که زدید.
06/10/2009 at 1:37 ب.ظ
ممنون خیلی عالی بود اشکمو در آورد
09/10/2009 at 10:59 ق.ظ
11/10/2009 at 8:58 ب.ظ
خیلی قشنگ بود…
11/10/2009 at 9:35 ب.ظ
سلام
ممنون از متن قشنگت واقعا” اشکمو در آوردی
در ضمن وبلاگ جالبی داری
سری به وبلاگ منم بزن
12/10/2009 at 2:28 ب.ظ
jaleb bood
13/10/2009 at 1:29 ب.ظ
سلام…
تازه با وبلاگتون آشنا شدیم…
جالب بود…کاش در حد داستان باقی نمونه…
به نظرم اون جراح حداقل یه کار خیلی خوب تو زندگیش انجام داده که لایق این شده تا بتونه دل اون دخترک رو شاد کنه…
بای