نه همین لباس سبز است نشان جراح بودن.
13/10/2009
مثال معروفی است که می گوید دوست را باید یا در سفر شناخت یا در معامله..من هم میگویم استاد را باید در کسوت لباس جراحی در اتاق عمل شناخت.
در این دوسالی که در اینجا دوره تخصصی جراحی کلیه و مجاری ادراری و تناسلی و غیره را می گذرونم کم و بیش با سیستم میلیتاری اینجا عادت کردم.. از نق و نوق های سال بالایی ها چه اینکه مثلا چرا دستکش ات را زود تر از سال بالایی در آوردی ! یا چرا قبل از سال بالایی اتاق عمل را ترک کردی تا فیکس شدن در اورژانس و عقوبه های کشیک اضافه . .
اما چیزی که بیشتر از همه آزار دهنده بود مساله ایی بود به نام زبان و به تبع آن مشکل تفهیم و بالعکس , فهم حرف دلت بود با خواسته آنها که گاهی بدجوری با همدیگه تو یه جوب که هیچی تو صدتا جوب هم نمی رفت.یعنی دقیقا مصداق اوون آبادانی های اسیر شده ایی بود که وقتی از شکنجه های عراقی ها مثال می اوردند یکی اش این بود که دست و پاهایشان را به درخت می بستند و برایشان موزیک بندری پخش می کردند.
برای عمل امروز صبح خدا گواه است که شب قبل اش تا صبح بیدار ماندم تا مطالب و تکنیک های مربوط به عمل را یه مطالعه کامل و جامع بیندازم-البته حالا که پای خدا را وسط کشیدم , تا چهار و نیم صبح , ام بی سی پرشیا میدیدم و نیم ساعت اخر هم با بی حوصلگی دو سه صفحه از کتاب را همراه با خمیاره های ممتد ورق زدم-البته مهم نیت ام بود -صبح زود که وارد بخش شدم و سال بالایی هم که تا منو میبنه بطور رفلکسی مچ دست اش میاد بالا و ساعتش را نگاه می کنه با اعلام اینکه ده دقیقه تاخیر داشتم میگه امروز اتاق عمل بی اتاق عمل و باید به امورات بخش برسم..خب به درک.بخصوص اینکه جراح امروز یکی از اوون جوجه استادهایی بود که تازه از فرانسه اوومده و یقینا هم عارش میشد که بخواد انگلیسی حرف بزنه.ساعتی نگدشته که رزیدنت ارشد تلفن می کند که در اتاق عمل نفر کم هست و منو به بالا احضار میکنه.عین یه دختر چهارده ساله با ناز و ادا وارد اتاق عمل میشم و واسه اینکه لج سال بالایی ام را بیشتر در بیارم می گم بلاخره چیکار کنم..بمونم تو بخش یا بیام اتاق عمل. ازم میخواد که فورا دست بشورم و برم سر عمل. نگاه که می کنم میبینم وامصیبتا..پوزیشن من کنار تخت , تنگ دل همین قهوه تلخ فرانسویه. ملتمسانه به سال بالایی نگاه میکنم که جایش را با من عوض کند که تصور اینکه چهار ساعت بخوام خون دل بخورم تا بفهمم این استاده چه وسیله ایی میخواد و چی میگه میشه واسم یه کابوس..اولین باری بود که باهاش AID وایمیستادم و هیچ شناختی نسبت به روحیه اش در اتاق عمل نداشتم. عمل شروع شد. از همون اول که پوست را درید, خون از لبه های زخم با فشار میزد بیرون.شکم مریض شده بود عین فواره های پارک ملت که از این ور و انورش خون جت میزد. استاد هم با حفظ خونسردی سعی در کنترل این خونریزی های غیر عادی داشت. همینطور که چاقوی جراحی بیشتر فرو می رفت , شدت فوران خون بیشتر می شد. . فشار مریض 210 بود! خب این میتونست یه شروع خوبی باشه برای یه همچین عملی.اوضاع که روبه راه میشد کم کم نقاب چهره خونسردانه استاد هم به کنار می رفت..انگار با حضور من , تمام عقده هایی که خودش زمانی در یه کشور غریب بوده سرباز میزد , با هر وسیله ایی که از من می خواست تون صدایش بالاتر می رفت.اگر وسیله ایی را اشتباه می دادم دستم را محکم میفشرد و وسیله را از دستم بیرون میاورد و پرت می کرد و فریاد می زد : مگر نمی شنوی چه میگم!! من هم مظلومانه به سال بالایی ها نگاه میکردم که پلیز شما یه زری بزنید و منو از دست این حیوان درنده نجات دهید. اما انگار نه انگار..کم کم رعشه های استاد فراگیر شد و نعر ه هایش دامان سال بالایی ها را هم گرفت.بیچاره چیف رزیدنت که کمک جراح اول بود انقدر هول شده بود که بسته نخ بخیه را با تمام جاه و جلالش ریخت روی محیط استریل عمل..
خیلی دوست داشتم بدونم توجیه استاد برای این همه هیاهو چی هست.اتفاق خاصی که نیافتاده بود.همه چیز به خیر و خوشی پیش می رفت. این اولین باری نبود که با این صحنه ها مواجه میشدم. شک ندارم که استرس عمل می تواند اعصاب پولادین را هم خم کند.اما تا چه حد؟تا کجا؟ حالا ایناش به جهنم. اگر یه روز خودم جراح شدم و یه رزیدنت خارجکی زیر دستم بود نامردم اگه سرش داد بکشم!
میدونم استادم هیچ وقت اینجا را نمی خونه یعنی بلد نیست بخونه. اما فکر کنم امروز یه دو تا فحش هم داد که همینجا میگم اگه به من بودی جد ابادته!
می خواهم معجزه بخرم
28/09/2009
وقتی سارا دختر 8 ساله ایی بود شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچک او صحبت می کنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدرش به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد و به نظر میرسید که هیچ کسی هم نبود که بتواند چنین پولی را به آنها قرض بدهد. او شنید که پدر به اهستگی به مادر می گوید” فقط معجره می تواند پسرمان را نجات بدهد.”.سارا به ارامی به اتاقش رفت , قلک کوچک خود را که در گوشه ای از کمد پنهان کرده بود بیرون اورد و ان را شکست , همه سکه ها را روی کف اتاق ریخت و به دقت انها را شمرد. سه بار دیگر سکه ها را شمرد.مقدار ان باید دقیق مشخص می شد. شانسی برای اشتباه نبود. سپس به دقت سکه ها را در جیبش گذاشت و به اهستگی از در پشتی خارج شد و به سمت داروخانه ایی که چند کوچه بالاتر بود راه افتاد. .
دخترک مدت زیادی منتظر ماند تا داروساز متوجه او شود. اما او چنان گرم صحبت با مشتری دیگر بود که اصلا متوجه سارا نشد. دخترک چند بار پاهایش را بر روی زمین کشید تا بلکه صدای آن نظر آنها را جلب کند..اما خبری نشد .نفسی به گلویش داد و با صدایی بلنداعلام وجود کرد..باز هم بی فایده بود.. سارا بلاخره حوصله اش سررفت و سکه ها را محکم روی پیشخوان شیشه ایی داروخانه ریخت.. داروساز جا خورد , رو به دخترک کرد و با لحن تندی گفت :” چه می خواهی؟”, وبدون انکه منتظر جواب بماند ادامه داد:” مگر نمیبینی با برادرم که بعد از سالها امده است حرف میزنم؟” دخترک در جواب هم به همان تندی گفت :” بسیار خب.من هم می خوام راجع به برادرم حرف بزنم . برادر من خیلی خیلی مریض است , می خواهم معجزه بخرم” , داروساز با تعجب پرسید”ببحشید؟!”
دخترک توضیح داد: ” برادر کوچک من , در داخل سرش چیزی رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد. من هم می خواهم کمی معجزه بخرم. قیمتش چند است؟”
دارو ساز که صدایش نرم تر شده بود گفت:” ما اینجا معجزه نمی فروشیم دختر کوچولو..کمکی هم از دست من بر نمی اید. متاسفم”.
جشمان دخترک پر از اشک شد و گفت : ” شما را بخدا..او خیلی مریض است. بابام پول نداره تا معجره بخرد. این تمام پول من است و اگر کم است من باقی ان را می اورم فقط بگید . من کجا میتوانم معجزه بخرم؟”. مردی که در گوشه ایی ایستاده بود و این صحنه ها را میدید به کنار دخترک امد و از او پرسید” چه نوع معجزه ایی می خواهی؟” سارا پاسخ داد: ” نمی دانم. فقط میدانم برادرم واقعا مریض هست و مادرم می گوید او به یک عمل جراحی احتیاج دارد که پول زیادی می خواهد و من الان می خوام از پولم استفاده کنم.” مرد ناشناس پرسید” چقد پول داری؟” سارا سکه هایش را کف دست ریخت و با صدایی که به زحمت شنیده میشد گفت: یک دلار ویازده سنت “.و ادامه داد:” این همه پولی است که الان دارم .اما اگر بیشتر نیاز بود می توانم تهیه کنم.” مرد لبخندی زد و گفت:” آه چه جالب , یک دلار و یازده سنت! این مقدار دقیقا همان پولی است که برای خرید معجزه برادرت لازم می باشد!.”و بعد دست دخترک را گرفت و گفت:” مرا به جایی که زندگی میکنی ببر.. می خواهم برادر و والدینت را ببینم , فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشد.”
آن مرد غریبه – آرمسترانگ , متخصص جراحی مغز و اعصاب – در شیکاگو بود..فردای آن روز , جراحی بر روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از عمل جراحی , پدر به نزد دکتر رفت و گفت: ” از شما متشکرم. نجات پسرم معجزه ایی واقعی بود! می خواهم بدانم بابت هزینه عمل , چقدر باید پرداخت کنم؟” دکتر ارمسترانگ لبخندی زد و گفت:”فقط یک دلار و یازده سنت….”.
کفر چو منی گزاف و آسان نبود..
24/08/2009
پس از ارزوی قبولی طاعات و عبادات همه مسلمین جهان و حومه , پیرو مطالب پست قبل هر چند که شخصا خودم را متعهد به دادن هیچ گونه توضیحی بابت امورات شغلی ام به هیچ کس جز اهل فن نمیدانم ( واین را قویا به همه دوستان عزیز هم توصیه میکنم), صرفا جهت روشن شدن پاره ایی از ابهامات که احیانا در ذهن برخی از خوانندگان محترم این نوشته ها شکل گرفته , ذکر نکاتی چند را ضروری میدانم.
اول اینکه به دوستانی که نگران جان بیمار تحت الذکر بودند که گویی بنده ناآگاهانه در گلوی ایشون سرب داغ ریختم و یا ناغافل زده ام و ائورت اش را قطع کردم به عرض برسانم که ایشان سالم تر از بنده و در منزل مرتبا دعاگوی این حقیر هستند
دوم اینکه همانطور که عرض شده بود بیمار با شکایت خونریزی ادراری مراجعه کرده بود که علت ان هم پروستات حجیمی بود که علیرغم عمل های قبلی عود کرده بود و ریخته شدن حتی یک قطره از خون ایشون هیچگونه ارتباطی به تجویز آمپول دیکلوفناک نداشت و ندارد و نخواهد داشت! و اصولا در روند درمان ایشان هیچ کس مرتکب هیچ گونه قصور پزشکی نشد و با اقدامات لازم با تنی سالم و روانی شاد مرخص شدند و شاید تنها تقصیر موجود متوجه نحوه نگارش و شرح ماوقع ماجرا بوده است.
در پایان خانوم یا اقایی که بنده را متهم به بی وجدانی می کنید اگر مایل باشید شماره تماس همان بیمار را خدمتتان بدهم تا خودشان برایتان وجدان را تعریف کند ..واقعا کی بی وجدان است؟ من یا شمایی که نا اگاهانه و بی رحمانه قضاوت میکنید؟
و امـــــــــــــــــــــــــــــا ….
فرض کنید که یک جراح تصمیم به عمل جراحی شکم بر روی بیماری که سابقه جراحی های متعدد شکمی دارد می گیرد. با توجه به وضعیت خاص بیمار و به هم ریختگی آناتومیکی و چسبندگی های وسیع از جراحی های قبل , قسمتی از روده مریض هپلی هپو می شود که نیاز به مداخله جدید دیگری پیدا می کند.
در مثال دیگر فرض کنید که یک پرستار گوگولی مگولی به جای داروهای ضدفشار خون به بیمار مثلا قرص ویتامین میدهد و سپس با متوجه شدن اشتباه خود اقدام به اصلاح داروی تجویزی میکند و بیمار با سلام و صلوات بدون اینکه ضرری ببیند به درمان خود ادامه میدهد.
دست آخر فرض کنید که پزشکی خط بسیار زیبای ناخوانایی دارد و پرستاران برای فهم دستورات پزشک مچبور میشوند تا مرتبا گردهمایی کنند و برگه دستورات را دست به دست کنند تا بلکه بتوانند مکاشفاتی اردستخط اقا یا خانم دکتر بعمل اورند و صدالبته کسی هم جرات تذکر و یارای پرسیدن از پزشک مربوطه را ندارد! و هر کسی به ظن خود شد یار من نسخه بیمار را می پیچد..
خطای پزشکی
بیشترین تعریفی که از خطاهای پزشکی در سطح جهان رایج شده است تعریفی است که کمیسیون مشترک سازمانهای مراقبت سلامت امریکا-اJCAHO- ارائه کرده مبنی بر اینکه , خطای پزشکی یک عمل ناخواسته است که در نتیجه غفلت یا سهل انگاری می باشد و یا به نتیجه مطلوبی منجر نمیشود..اما
ایا این تعریف کامل و جامع هست؟ در مثال اول اگه همه جراح های دنیا را هم جمع کنی و بخواهی بدانی که آیا خطایی صورت گرفته یا نه مطمئن باشید که قریب به اکثریت جواب خواهند داد نه! چرا که به زعم آنها پزشک با محاسبه درست و با علم و آگاهی بیمار را جراحی کرده و چنین اتفاقاتی در حین جراحی اجتناب ناپذیر است و طبق تعریف JCAHO پزشک خطایی انجام نداده است.
در مثال دوم چطور؟پرستار با تصحیح فوری داروها از وقوع یه فاجعه برای بیمار جلوگیری کرده است.یعنی به هر حال نتیجه کار رضایت بخش بوده.اما ایا این به این معنی است که ایشون مرتکب خطایی نشده؟
به باور مولفین تحقیقی که در پیش رو دارید بهترین تعریف خطای پزشکی , عمل یا تصمیمی است که با استانداردهای مراقبت سلامت مطابقت نداشته باشد.و این استانداردها همان اعمال منطقی و تصمیمات حساب شده ای است که مسوولین مراقبت سلامت با توجه به شرایط و مقتضیات باید انجام دهند و همه ما میدانیم(اگر هم نمیدانستیم حالا بدانیم!) که این حق مسلم بیماران است که از مراقبت های اعمال شده در حفظ سلامتشان به شکل استاندارد بهره مند شوند
حال اگر به مثال های فوق برگردیم میبینیم که پزشک جراح با وجود اینکه روده بیمار را زخمی کرده است , خطایی مرتکب نشده است در حالیکه خانوم پرستار علیرغم اینکه بیمار متضرر آسیبی نشده , اما در مراقبت از بیمار کوتاهی کرده است. به زبان ساده تر , بیشتر خطاهایی که در پزشکی رخ میدهد منجر به آسیب نمی شوند و بیشتر آسیب هایی که بوجود میاید بعلت خطای پزشکی نمی باشد
حال می پردازیم به اینکه اصلا جرا و چگونه یک پزشک مرتکب خطای پزشکی می شود؟
تا همین قرن گذشته باور عمومی بر این بود که هر آسیب یا صدمه ایی که بیمار متحمل شود در نتیجه انجام یک کار بدون دلیل (همون بدون اندیکاسیون خودمانی) بوده و مقصر این اشتباه هم فقط یک نفر بوده و این بیچاره هم در اکثر مواقع به عنوان فرد بی مسئولیت , کم سواد و بدون حس دلسوزی معرفی میشد! ولی از انجا که افتاب همیشه پشت ابر نمی ماند این باور در دهه های اخیر دستخوش تغییرات شد و نتایج تحقیقات اشکار ساخت که حتی افراد باسواد , مسئوول و دلسوز نیز مرتکب خطا میشوند
همه ما تخلفات متعدد پزشکی را بخصوص در رشته های جراحی را در حوادث روزنامه ها خوانده ایم یا شنیده ایم.و در اغلب موارد هم انگشت اتهام را به سوی جراح نشانه رفتیم. اما واقعیت این است چنانچه در یک عمل جراحی , اشتباهی صورت بگیرد بسیاری از افراد دست اندر کار هم به نوعی مرتکب خطا شده اند و این بسیار ناگوار است که تنها پزشک جراح مقصر اشتباه خوانده شود در حالیکه بیمار قبل از معاینه جراح برای عمل اماده شده است.
در تحقیقات اخیر روشن شده است که اغلب خطاهای آسیب زای پزشکی در نتیجه نقص در ساختار سیستم می باشد (مثال دستخط ناخوانا را بیاد بیاورید) . مهمترین دستاورد این تحقیق برداشته شدن همه بار گناه از روی دوش فرد و مقصر شناخته شدن کل مجموعه در ارتکاب خطا هست.
حال در صورت بروز خطا چه کسی پاسخگو هست؟
طبق قوانین اخلاق پزشکی در صورتی که خطایی رخ دهد باید خطا بصورت واضح , درست و آشکار بیان شود. بند 8-12 قانون اخلاق پزشکی انجمن اخلاق پزشکی آمریکا بیش از 20 سال است که صریحا خود را متعهد میداند وضعیت سلامت بیماران خود را از آسیب هر تصمیم اشتباهی در امان دارد و در صورت وقوع هرگونه خطایی انان را آگاه سازد. افشای صادقانه خطا باید بگونه ایی باشد که خدشه ایی به اعتماد بین بیمار و پزشک وارد نشود.
به علت اینکه امروزه بسیاری از بیماران در مورد اینکه ایا در معرض اسیب های ناشی از خطاهای پزشکی هستند یا نه سووالی نمی پرسند , بسیاری از خطاهای پزشکی هم افشا نمی شوند و دلیل آن هم عبارت است از 1- ترس از شکایت بیمار از پزشک 2-خدشه و ضربه ایی که به شخصیت و عزت نفس پزشک در صورت افشای خطا وارد خواهد شد. در مطالعه ایی که در طی سه سال اخیر در این مورد صورت گرفت نشان داده شد که اغلب پزشکان خطاهای خود را به هر صورت توجیه می کنند و به همین خاطر دلیلی برای افشای خطای خود نمی بینند. بعنوان مثال در صورت بروز خطا ممکن است آن را به نحوی تغییر داده که به شکل حاصل یه پیشامد یا یه اتفاق در حین درمان یا یه تجربه که به رشد و یادگیری علم کمک کرده است , مطرح کنند.
از سوی دیگر وقتی از بیماران سووال شود که ایا مایلند در مورد خطاهایی که ممکن است در حین درمان انها بروز کند اگاه شوند که اغلب پاسخ مثبت دادند و بیان کردند که هرچقدر خطا آسیب رسان تر باشد خواستار دلیل و توضیح بیشتری در مورد بروز آن هستند. و این خلاف آن چیزی است که پزشکان می خواهند.
نتایج تحقیقات اخیر نیز نشان داده است که آشکار ساختن خطاهایی که منجر به آسیب بیمار می شود از حجم پرونده های شکایت حاصل از طبابت اشتباه کاسته است.علت ان هم این است اغلب کسانی که بدلیل خطای پزشکی دچار آسیب شده اند وقتی از نحوه خطا مطلع شدند از آن می گذرند و عکس العملی نشان نمی دهند و اگر هم اقدام به شکایت کنند , اغلب دادگاهها سعی به جلب رضایت و حل مسالمت امیز مساله میکنند
افشای صادقانه خطاها از روند صعودی آن در جوامع پزشکی جلوگیری خواهد کرد..
این خونی که در ادرار ماست…
19/08/2009
بیمار با شکایت خون ادراری اوومده بود. وجود خون در ادرار به اندازه کافی برای خودش اوونقدر وحشت برانگیز هست که لجبازترین مریض ها را هم به اورژانس بیمارستان بکشونه. و اکثرا” هم با این ترس مراجعه می کنند که یا سرطان گرفته اند یا همین الان یه جای بدنشون یه خونریزی مرگباری اتفاق افتاده . و به همین دلیل این آقای بیمار را هم با اینکه سابقه عمل پروستات و چندین بار خونریزی ادراری هم در چنته داشت نگران کرده بود. در هر حال بعد از اینکه تلاش اینترن ارولوژی برای گذاشتن سوند ناموفق بود به اورژانس رفتم. و دیدم این همان اینترنی است که در درمانگاه صبح وقتی که انگشت جستجوگرم در مقعد مریض به دنبال لوبهای پروستات ول می گشت و از بدشانسی به کیسه های منی ساز برخورد و باعث شد که با صدای بلند در جمع دانشجوها به استاد اعلام کنم که در معاینه چیز خاصی(!) نداره , نه بذاره نه برداره همون لحظه , عدل , گزارش سونوگرافی را بخواند که مریض یه پروستات 95گرمی(!) یعنی تقریبا به اندازه یه پرتغال تامسون داره! و البته کسی هم به روی خودش نیاورد که من در معاینه چیز خاصی پیدا نکرده بودم …و حالا همون اینترن در اورزانس , وقتی با کلی عذرخواهی که این وقت شب منو بیدار کرده توضیح میداد که حتی پزشک اورژانس هم نتونست سوند را بذاره , با لحنی که تمام سعی ام بر این بود که با تحقیرآمیزترین حالت بیان بشه! جواب دادم: “مهم نیست , ست سوند را بده لطفا”و تو دلم زمزمه میکردم بلاخره یه فرقی باید بین رزیدنت ارولوژی و اینترن باشه؟
آلت خونی مالی شدهء پیرمرد , حکایت از تلاشهای نافرجام سونداژش بود..سوند اول , سوند دوم , سوند سوم..نمی رفت که نمی رفت..انگار ته مجرای یارو بتون ارمه ریخته بودند , هرچی میزدم کمانه میکرد و تو نمیرفت. تجربه ام بهم میگفت که دیگه فایده نداره و تو دلم گفتم گورپدرفرق بین رزیدنت و اینترن..وبه اینترن دستور انتقال مریض به بخش و آماده کردن سوند سوپرابوپیک را دادم. داخل بخش هم که از شلوغی سگ صاحبش را نمیشناخت , یکی از بیماران بعد از عمل تو اوون هیروبیری , ان و گهه اش قاطی کرده و به تنگی نفس . تب و لرز و تاکیکاردی افتاده بود. مشغول رتق و فتق امور مریض شدم که پیرمرد قبلی به علت درد تقاضای مسکن کرد. من هم که سرگم مریض دیگه بودم بدون اینکه بفهمم چی دارم میگم به پرستار دستور تزریق دیکلوفناک (!) برای تسکین مریض هماچوری دادم.داشتم به اتاقم برمیگشتم که دیدم اینترن متعجبانه میپرسه:”دکتر, برای این پیرمرده دیکلون زدی؟” و انگار که صحنه های معاینه پروستات صبح و سونداژ ناموفق امشب من یادش اوومده باشه با لبخند شیطنت امیزی گفت” دیکلون که خونریزی مریض را بیشتر میکنه!” درحالیکه تازه فهمیدم چه سوتی ایی دادم با سعی حفظ آرامش و خونسردی جواب دادم ” مهم نیست , برای رفع التهابش(!) دادم” در اتاق را که بستم احساس کردم تمام بدنم گر گرفته و کله ام داغ شده. با بیحوصلگی و خشم و عصبانیت کتابم را ورق میزدم که چشمم خورد به جمله ایی در مورد اثرات داروهای ضد التهاب و آسپرین در خونریزی های ادراری..کتاب را بستم و رفتم سراغ کامپیوترم که باز صفحه ایی باز شد که نوشته بود در بیماران خونریزی ادراری باید مصزف داروهای ضد التهاب قطع شود.دیدم اگه همینجور ادامه بدم الانه که رو درو دیوار اتاق هم یه جمله تو این مایه ها ظاهر بشه. با اینکه میدونستم اتفاق مهمی نخواهد افتاد اما هر لحظه استرس و اضطرابم بیشترمیشد. نگرانی ام نه از تزریق دیکلوفناک بود.بلکه از گندی که زده بودم و فردا همه بفهمند که من واسه یه مریض با خونریزی فعال ادراری تجویز دیکلوفناک کرده بودم! همینجور که تو دلم میگفتم مرده شور این شانس ما را ببره , رفتم سراغ مریض. همچنان از درد مینالید. ومرتبا” تکرار میکرد که نمیشه یه آمپول بزنید که من خونریزیم قطع بشه!!! تقاضای یه مسکن دیگه کردم که پسرش برای اطمینان خاطر من گفت: “دکتر همین الا بهش یه دیکلوفناک زدند!” / همچی که اسم دیکلوفناک را اورد برق 3فاز از کلم پرید که دیگه همینو کم داشتم که حالا همه اهل و محل مریض هم بدونند که من برای خونریزی فعال ادرای اش دیکلوفناک تجویز کردم!!و ادامه داد که “ما از بستگان دور دکتر فلانی ( رییس بخش را میگفت!) هستیم و الان که بهش زنگ زدیم و جریان را گفتیم از شما تعریف کرد و گفت جای نگرانی نیست!!” همینجور که به زور لبخند میزدم و تشکر میکردم خیلی دوست داشتم ازشون بپرسم احیانا” که نگفتید من به مریضتون دیکلوفناک هم دادم؟!
تا خود صبح نخوابیدم ,سرمهایش را قطع کردم , چک هموگلوبین ,رزرو خون , آنتی بیوتیک و مسکن های قوی , مریض یه آه که میکرد فوری میرفتم بالای سرش. به پرستارها گفتم که مراقب علایم حیاتی مریض باشند. به خدمه بخش دستور دادم که ملافه ,لباس , تخت , اتاق و هرچی که خونی بود را عوض کنند! مریض و همراهای مریض و فکر کنم خود مرض (!) هم مرتبا ازم تشکر میکردند. به مخیله اشون هم خطور نمی کرد که تمام این خدمات به خاطر چی ممکن بود باشه .. .اصلا اوون لحظه واسم مهم نبود که که مریض کیه و چیه. فقط به دیکلوفناک فکر میکردم.
صبح که تو اتاق عمل سیستوسکوپی اش کردیم و لخته های خون سطل را پر کرده بود به استاد گفتم :”ممکنه یه پزشک بیسواد واسه دردش دیکلوفناک زده که اینجوری شده؟” ..
خلاص
14/07/2009
اين روزها مثانه بیقرار من بدجور بی قراری می کند.ـ آرام باش خواهش می کنم..آرام..بگذار تا ببینم چه غلطی دارم می کنم..
صبح که از خواب پا شدم یهو زیرلحاف تصمیم گرفتم رای بدم..بعدش, از صبح همه جا پر کردم که من امروز می خوام برم رای بدم. دوست یا آشنا , به هرکسی می رسیدم , بعد از احوالپرسی , بدون مقدمه می گفتم من دارم می رم رای بدم. دیگه از نگهبان پانسیون تا رییس بیمارستان می دونستند من امروز می خوام رای بدم.
ظهر شال و کلاه کرده , یه راست از بیمارستان راهی سفارت شدم. از دور که پرچم پر افتخار ایران عزیزم را در آبی آسمان این خاک غریب می دیدم , غرور ملی ام در حال شکوفا شدن بود ؛ که همچین که عمامه های سیاه و سفید و چادرهای فقط سیاه را دم در سفارت دید , ترجیح داد دیگه بیش از این واسه خودش الکی شکوفا نشود.
مثل همیشه , نرسیده به سفارت, کروات را در آورده و با همون یقه آخوندی و کت و شلوار, درست مثل یک ریاکار و متظاهر آدم فروش , وارد سفارت شدم. حضور شبکه های خبری از العالم و پرس تی وی گرفته تا ال بی سی و رویترز و غیره از جمعیت حاضر بیشتر بود. بساط پذیرایی و شیرینی و اب میوه هم داغ بود. در هیاهوی مصاحبه ها , مستقیم به سمت صندوق رای رفتم. در کمال تعجب دیدم چندین نفر از برادران عرب هم در حال رای دادن هستند!! مشکلی هست؟ درسته! مشکلی نیست! به هر حال هر شهروند کشوری دیگر با تابعیت ایرانی می تواند رای بدهد.(بماند که تا حالا جمهوری اسلامی ایران به این راحتی زیر بار پذیرش تابعیت دوگانه نمی رفت) .جالبی قضیه این جا بود که بعضی از این عزیزان ظاهرا در یک فراخوان عمومی و اضطراری!( یکی از این برادران ظاهرا از سر ساختمان و با همان لباس بنایی آمده بود) برای تعیین تکلیف تابعیت ایرانی اشان به کنسولی ارجاع داده شده بودند. کارمند کنسولی که انگار 4تا شاخ رو سر من دیده باشد , بدون اینکه ازش سؤالی کرده باشم , با نشان دادن کارت ولادت یکی از آنها برایم توضیح میداد:” دکتر جان! میبینی تورا خدا؟ بعضی ها چقدر بی مسئولیتند؟! تازه یادشون اوومده بیاند تابعیت ایرانی بگیرند!..” همانطور که داشتم جای لکه سیاه مهر(خدایشش رنگ اش آبی بود , اما دیدم سیاه بیش تر بهش میاد) را روی انگشتم پاک می کردم , جواب دادم :بلی. بعضی ها واقعا بی مسئولیتند.(عجب تریپ سینمایی شد این قسمت اش) و تو دلم اضافه کردم :” خدا رحم پرودگار کند!”
دانشگاه آمریکایی با طعم مدیترانه ایی
08/06/2009
ماشین که ایستاد و نور شدید چراغ قوه که به چشمای تازه به خواب رفته ام می خوره تازه می فهمم که به مرز رسیدم. پاسپورتم را تحویل میدم. برگه های آن را ورق میرند و فقط ورق میزند .. بفرمایید./ دوباره تو صندلی تمام چرم شورولت دوهزاروهشت لم میدم و همینچور که کیفم را محکم بغل کردم سعی میکنم بقیه راه را بخوابم. ماشین با سرعت تمام در دل شب , جاده ساحلی را طی می کند. صدای آرام موزیک عربی با انعکاس نور ماه در دریا هیچ حسی بهم نمیده. حتی دیگه لامپ های نئون نایت کلاب ها هم واسم رنگی نداره.( یعنی قبلا هم نداشت خداییش). ساعت 8 صبح باید خودمو به رئیس بخش جدید معرفی کنم. چندین بار باهاش صحبت کرده بودم البته در حد سلام علیک! وحتی دوبار هم سر عمل , افتخار حضور داشتم باز هم البته فقط در حد نگاه کردن فیلد عمل با همه اینها واسه من خیلی بود!..یه پرفسور تمام امریکایی با تمام مشغله هایش – هربار هم انصافا خیلی گرم تحویل می گرفت.و هر بار هم که می گفتم : دو یو ریممبر می؟ قاطعانه میگفت: آف کورس! و اوونموقع خیلی دوست داشتم ازش بپرسم ارواح دلت! خب من کیم / ساعت هفت و نیم تو بیمارستان هستم. صحبتهای دوتا از نگهبانها در مورد مناظره انتخاباتی ایران و چه جوری فلانی زد تو پر فلانی اصلا کنجکاوم نمیکنه. ساعت هشت میرم به دفتر رئیس بخش .سکرتر بانمکش می گه هنوز تشریف نیاوردند.و منو راهنمایی میکنه به دپارتمان اصلی. خودمو معرفی میکنم. منشی جدی میانسال دپارتمان مشخصاتم را میزنه تو کامپیوتر.از اخم و تخم قیافه اش که زل زده تو مونیتور میفهمم که نمی تونه اسمم را پیدا کنه. بعد از زیر و رو کردن چند تا پرونده دیگه , میگه چند لحظه باید صبر کنید.مسئولش هنوز نیومدند دیگه عادت دارم به این انتظارها . نیم ساعتی میگذره.یه دختر جوان با یه تاپ نارنجی و موهایی که معلومه به سرعت شونه شده با عجله وارد اتاق میشه و بعد ار یه سلام که فکر کنم فقط خودش شنید فورا پشت میزش میشینه. به سرعت در برابر چشمان متعجب اوون یکی منشیه اسم منو تو کامپیوترش پیدا می کنه.هر بار که خم میشه تا از کشوی میزش چیزی بردارد دستش را روی سینه اش میذارد تا نادیدنی هایش دیده نشود. هم از این نجابت اش خوشم میاد هم از اینکه بخاطر من اینکارو میکنه حس بدی بهم میده. برگه ام را میگیرم و در راه بازگشت , رئیس بخش را میبینم. خوشحال میشم. دست میدهیم و جویای احوال من میشود./ بهش میگم که من از امروز در خدمت شما هستم./نگاهم میکنه.یعنی راجع به چی داری صحبت می کنی؟؟ جریان را بهش میگم.تقریبا در حال کف کردن است. “کسی در مورد شما با من حرفی نزده! مطمئی؟شاید اشتباه شده! ” لجم میگیره از این حرف اش.میگم آقای دکتر من خودم با شما حرف زدم..شما به من نامه پذیرش داید/ جواب میده.” بلی بلی .من شما را یادمه/ اما مطمئنی؟ اوون نامه را میشه به من نشون بدی!” دوباره گفت منو یادشه /میرم پیش منشی با نمکه. “جریان چیه؟” میگه مهم نیست آقای دکتر بعضی وقتها اینجوری میشه. بعد دوباره همه چیز یادش میره, نگران نباش!/ برای شرح وظایفم معرفی میشوم به رزیدنت سال بالایی. تو پاوییون در همهمه صدای دوبس دوبس موزیک و قهقهه , دنبال رزیدنت سال بالایی ام هستم. سرعمله/می رم تو بالکن که سیگاری روشن کنم میبینم آتییش ندارم. کمی اوونطرف تر خانوم دکتری که پاهایش را روی میز جلویی اش دراز کرده مشغول کشیدن سیگار هست. محترمانه درخواست میکنم فندک دارید؟ آرام جواب میده:” شما نمی تونید اینجا سیگار بکشید ” بلی؟؟ به اندازه کافی جوابش احمقانه بود که قبل از اینکه چیزی بگم ادامه میده : باید طوری سیگار بکشید که کسی شمارا نبیند! البته هم من هم خودش(!) متوجه منظورش شدم.نخ سیگار را زیر پام له کردم و با لبخند جواب دادم : اصلا از اولش از سیگار خوشم نمیومد و بلافاصله بالکن را ترک میکنم. بعد از اینکه فهمیدم اوون خانوم دکتر از دو هفته دیگه قرار است رزیدنت ارولوژی و سال پایینیه من بشه , تو دلم این حسن انتخاب اساتید بخش را تحسین کردم/ به جمع رزیدنت های دیگه ملحق میشم. معارفه خیلی خوبی بود. در این میون یکی برگشت و با فارسی نه چندان روان ازم پرسید شما ایرانی هستید؟ خوشحال از اینکه یه همزبان پیدا کردم فورا گفتم بعله ! و ادامه داد که فارغ التحصیل دانشگاه شیراز هست و خاطرات خوبی از ایران دارد.بحث که ادامه داشت پرسیدم برخورد ایرانی ها با شما به عنوان یه عرب چطور بود؟ جواب داد:به عنوان یه عرب برخورد خوبی نداشتند اما بعنوان یه لبنانی منو دوست داشتند. از این صراحت لهجه اش خوشم اوومد.شاید بخاطر اینکه قسمت اول جمله اش یه کم حس نژادپرستانه ام را قلقلک داد! صحبت در مورد ایران و ایرانی که گل گرفت یکی از حاضرین که نمی دونم با شیطنت یا واقعا بدون منظور , توجه بقیه را به تماشای تلویزیون که در حال پخش فیلم پرسپولیس از یکی از کانالهای ماهواره بود جلب کرد. . وقتی همه نگاهها به سمت تلویزیون رفت و منم نطقم نصفه کاره موند(!) یاد اتوبوس جهانگردی مورچه خواره میفتم..( دیگه روم نمیشه بگم ادامه دارد D: )
تولدت مبارک
24/05/2009
امروز بعد از 10 روز بستری در بخش , با پوشیدن لباس مهمانی برای اتاق عمل به ضیافت کارد و چنگال های جراحی رفت.روحیه مریض علیرغم اینکه خونریزی امانش را بریده بود , تحسین برانگیز بود یا اقلاً اینجور وانمود می کرد. به هرحال امروز روز تولدش بود و ظاهراً همسر و فرزندانش هم مقدمات جشن مختصری را برای ورود به 45 سالگی اش فراهم کرده بودند.
10 روز پیش از این با رنگی کاملا پریده و زرد و تقریبا بی حال بر روی دستان تنها پسرش که سراسیمه پزشک را برای کمک فریاد میزد به اورژانس آمده بود.بعد از اقدامات اولیه کاشف بعمل آمد که ماه قبل به دلیل سنگ های شاخ گوزنی کلیه , زیر تیغ جراحی رفته و حالا با شکایت خونریزی وسیع ادراری مراجعه کرده بود.
نتایج بررسی های اولیه نا امیدکننده بود. در اولین جلسه سیستوسکوپی , تغییرات مشکوکی در دیواره مثانه مشاهده شد؛ با توجه به شرایط بالینی بیمار احتمال و جود یک سرطان قوت گرفت. تا حدی که آماده سازی افکار عمومی همراهان مریض در دستور کار قرار گرفت.اما پس از انکه گزارش پاتولوژی که مبنی بر وجود تنها یه التهاب خفیف در دیواره مثانه بود , خط بطلانی بر احتمالات قبلی کشید,بلافاصله فاز دوم بررسی ها اجرا شد؛ مشاوره های متعدد , درخواست آزمایش های مختلف و انجام تصویربرداریهای لازم و همزمان با این اقدامات و با توجه با اظهارات قابل تامل بیمار حاکی از خون ریزیهای مشکوک ادراری در ازای هر حرکت , برای بار دوم بیمار روانه اتاق سیستوسکوپی شد. در حین معاینه مشاهده شد که با هر فشار سطحی بر روی کلیه , خون است که به داخل مثانه پمپاژ می شود..
بدین ترتیب بیمار بار دیگر کاندید عمل جراحی شد.اما مانع بزرگی بر سر راه قرار داشت و آن هموگلوبین مریض بود که علیرغم دریافت مکرر انواع فراورده های خونی و داروهای لازم , بطرز لجوجانه ایی از عدد 7 بالاتر نمی رفت و فرصت های حیاتی عمل جراحی یکی پس از دیگری از دست می رفت… وضعیت بحرانی بیمار بیش از این درنگ را جایز نمی دانست و امروز مریض راهی اتاق عمل شد..
پوست دریده شد , چربی ها سورانده شد , لایه های عضله یکی پس از دیگری کنار گذاشته شد , عروق و عناصر موجود که توسط نخ های جراحی هرکدام به یه کلامپ آویزان بودند مانند عروسک های خیمه شب بازی جابجا می شدند.زمان به شکل هراس آوری سپری می شد , کوچکترین اشتباه به قیمت جان بیمار تمام میشد. کلیۀ مجروح که در میان دلمه های خون مدفون مانده بود بیرون کشیده شد. عملیات مرحله به مرحله با دقت و استرس خفه کننده ایی به پایان خود نزدیک میشد که ناگهان ورق برگشت..فشار مریض با سرعت مرگباری سقوط کرد,الارم بی وقفه ست بیهوشی یک لحظه آرام نمی شد. آمپول ها خالی و پر میشدند.سرم ها و کیسه های خون هر چی در توان داشتند بکار بردند ,ساکشن با تمام قدرت کار میکرد , هیچ کس آرام و قرار نداشت , ثانیه ها بیرحمانه از پی هم می گذشتند.3 جراح دیگه هم به بالین مریض فراخوانده شدند. میدان عمل فقط خون بود و خون..پس از مدتی آژیر اتاق خاموش شد..عزراییل ماموریت خود را انجام داده بود..دیگه هر تلاشی مذبوحانه بود..حالا ترس و اضطراب جای خود را به بهت و حیرت داده بود..برای اولین بار بود که مرگ ناباورانه یک بیمار را بروی تخت اتاق عمل میدیدم. برای اولین بار از خون سیاه شده روی دستکش هام وحشت کردم. برای اولیت بار حقارت جراحی را در اتاق عمل حس کردم.. چهره پسرش میاد تو ذهنم. تمام این مدت لحظه ایی بالین پدرش را ترک نکرد.تمام داروهای وریدی پدرش را خودش تزریق میکرد. حتی این اواخر شستشوی مثانه اش هم خودش انجام میداد.هر وسیله یا دارویی که می خواستیم به سرعت فراهم میکرد که مبادا دیرکردش به سلامت پدرش لطمه ایی بزند.. وقتی که اساتید و سال بالایی ها به اتاق استراحت رفتند برای اولین بار بود که باید خبر فوت بیمار را به همراهای منتظر در پشت در اتاق عمل را میدادم . وقتی پسر جوانش ازم پرسید دکتر عمل تموم شد؟ می خواستم بگم مریض و عمل با هم تموم شد..ولی همانجور که کلاهم را برمیداشتم جواب دادم صبر کنید الان استاد میاد خودش خبر میده.و به سرعت محل را ترک کردم..نمیدونم شاید هم فرار میکردم..
صدای ضجه و شیون همسر و دخترش در راهروی بخش میپیچد. آخه ناسلامتی امشب تولد مرد خونه اشون بوده….تولدت مبارک
بیمار باردار و بردباری طبیب
14/05/2009
اگر روزی در یک مصاحبه روانپزشکی پرسش شد که موارد استرس زای زندگی ات را نام ببر قطعا یکی ازپاسخهایم ویزیت اورژانسی بیمار حامله خواهد بود( حتی اگه تو گزینه هاش هم نبود خودم اضافه میکنم)..بخصوص که مریض تازه پا به ماه شده باشه و بخوای اوونموقع دوا درمان بکنی و حالا با صد تا سلام و صلوات و امن یجیب که چه دارویی بهش بدی ؟ و فاجعه از اوون بدتر که مجبور شی مریض حامله را ببری اتاق عمل.
حاملگی با همه اوون پیچ و خم های فیزیولوژیکی اش, قانون را هم به زانو در میاره چه برسه که بخواد نصف شب طببیب را به بالین بکشاند.
فلذا با ثبت وقایع اتفاقیه در دوران حاملگی ولو مختصر ولکن مفید ودرج مصائب ان از منظر یک طبیب بولیه , باشد که تخفیفی در رنج و آلام تدبیر بیمار حامله حاصل شود.
توضیح واضحات است که در دوران بارداری مقادیر متنابهی از سیستمهای بدن قاط می زنند.از قلب و گردش خون بگیر تا تنفسی , هماتولوژی , گوارش و کلیه و مجاری ادراری..
گردش خون: به جرأت میتوان گفت که کل خون بدن تا آخر حاملگی حتی تا حدود دو برابر هم میرسه. عامل اصلی آن هم باز شدن شیر فلکه پلاسما هست که تا 50% زیاد میشود. از طرفی گلبول های قرمز هم یه کوچولو(15%) به ارزش افزودنی اشون اضافه میشه که البته در مقایسه با حجم متکبر پلاسما عددی بحساب نمیاد ,علی ایحال این جوری باعث می شود که رقت خون افزایش پیدا کند. حالا شاید این سؤال مطرح بشه که “گیرم خون یه زن حامله رقیق بشه.چی کار کنم خب؟”.. بسیار سؤال بیجایی بود. مساله اینجاست که وقتی اینجوری میشه , اوون داروهایی که تو خون همیشه آویزوون پروتیین ها بودند حالا دیگه واسه خودشون ول می گردند و حالا بیا خرابکاریهای توکسیسته اشو درست کن.
قلب: طبیعی است که قلب این روزها(همه طپش نگاه می کنند شما چطور) سرش شلوغ تر میشه. هر چی باشه دیگه باید شکم دو نفر را سیر کنه .فلذ قلب هم خروجی اش را تا حدود 2برابر تا آخر سه ماهگی سوم زیاد می کنه ( یعنی متنفرم از این تاریخ های حاملگی .حالا این سه ماهه اول ،دوم یا سوم تو سرش بخوره.وقتی میشه هفته چندم کوفت و زهرمار دیگه اوونموقع می خوام فریاد بکشم).
همزمان سازمان مقاومت عروق در حضور فزاینده پروژسترون و پروستاسیکلین کم آورده و باعث تسامح و تساهل در دیواره وریدها و شریانها می شود. از طرفی فشار سهمگین رحم باردار بر عروق مهم داخل شکمی در نیمه دوم حاملگی , کاهش خونرسانی از آئورت به مناطق نیازمند یاری سبز را بدنبال دارد و به تبع آن اختلال در بازگشت وریدی و کاهش در برون ده قلب به وجود می آید.
تنفس: اثرات چشمگیری در حاملگی دارد که یکیشون کاهش قاطع ظرفیت باقیمانده فانکشنال تا ماه پنجم حاملگیه که همراه با افزایش مصرف اکسیژن باعث میشود که بانوان حامله در اوضاع کاهش تهویه در معرض خطر کمبود اکسیژن قرار بگیرند.(در حاملگی افت فشار اکسیژن سریعتر از حالت عادی است)
خون: همانجور که در فوق ذکر شد , افزایش نسبی پلاسما در مقایسه با مقدار کم گلبول قرمز منجر به همون ترم آشنای آنمی فیزیولوژیک حاملگی میشه. اما تغییرات خطری تر از این ، وضعیت خفن انعقادی خون هست که در واقع در نتیجه تبانی فاکتورهای نامرد هفت و هشت و ده و فیبرینوژن برای سرکوب فعالیتهای خیرخواهانه فیبرولیتک می باشد. علاوه بر این کاهش سرعت ورید در بزرگراههای اندام تحتانی و افزایش فشار وریدی , زمینه ساز شاخ شدن یه ترمبو آمبولی می شود. به نظر می رسد که احتمال همچی حالتی در سه ماه سوم یا بلافاصله بعد از زایمان بیشتر است و همچنین تخمین زدند که در زن زائو پنج تا شیش برابر بیش از زن نان زائو هست.( تا حالا هم هیچ آدم بیکاری در مورد تاثیر استفاده از داروهای ضد انعقادی در پیشگیری از بیماران حامله ایی که تحت عمل جراحی قرار میگیرند مطالعه ایی نکرده , فقط چند تا محقق گفتند که بهتره در مواردی که سابقه آمبولی داشتند از هپارین سبک که عمراً از جفت بتونه رد بشه استفاده کرد.)
گوارش: از اینکه تا در بدن , تقی به توقی می شود صدای جهاز هاضمه در میاد (حالا چه از بالا چه از پایین) حرفی نیست.اما در حاملگی , ملکه هورمونها یعنی پروژسترون با اقتداری که در این دوره نصیب اش شده , به جنبش های روده ایی و معده خاتمه می دهد و اسفنگتر مری-معده را از شر هر چی منقبض کننده هست آزاد میکند. رحم تپلی هم از آنطرف با هول دادن امعا و احشای داخل شکم به سمت دیافراگم مسبب ایجاد اختلال در عملکرد اسفنکتر مذکور شده , تخلیه بار معده هم که رسماً از هفته هشتم تا یازدهم به تاخیر افتاده به همراه ترشح گاسترین از جفت که از ماه اول حاملگی شروع شده و کاهش اسیدیته معده ، بستری مناسب برای تحقق کابوس اسپیراسیون در بیمار حامله , در حین عمل جراحی فراهم می کند..
و اما کلیه و مجاری ادراری…اینا هم جرو “Yes..WE CAN.” هستند و مثل بقیه بلکه بیشتر change می کنند.تغییرات گنده ایی که در مسیر ادراری بوجود میاد-بخصوص در ماه اول- از گشادی کالیس ها و لگنچه هست تا اخر حالب.البته این گشادی نه از سبب کم کاری(!) بلکه عوامل هورمونی و میکانیکی اینا را به این ریخت در میاره.( دو تا آدم بیکار هم نشستند و گرافی 220 تا زن حامله را دیدند و کشف کردند که در دوره حاملگی سیستم ادراری سمت راست یخده گشادتر از سمت چپ مریضه.) مهمتر از این حرفها ؛ رکود ادراری در بیمار حامله عین رکود اقتصادی عوارضی در بر داره که مهمتر از همه , عفونت های شایع ادراری در زنان حامله هست. از تغییرات دیگه اینکه تصفیه کلیوی زیادتر شده که علاوه بر اینکه توجیه کننده مقادیر پایین کراتنین و اوره خون در زن حامله هست , اعلان هشداری هست در تنظیم داروهای تجویزی در این بیماران. مثانه هم با بی اعتنایی به تحریکات الفا ادرنوسپتورها و تقویت قوای کمپلیانسی خود اسباب شرمندگی صاحب خود را با دفع ادرار بدون اجازه بوجود میارد..
پ.ن1) سعی براین است در پست های بعدی مشکلات شایع ارولوژیکی در بیماران حامله به بسط گذاشته شود
پ.ن 2 ) در پست بعدی جزئیات تکان دهنده ایی از دستگاه بی شرم تناسلی افشا خواهد شد.
